close
تبلیغات در اینترنت
زندگانی حضرت محمّد صلّى اللّه عليه و آله
وبلاگicon
وبلاگکد ماوس

نوای معطر الهی
زندگانی حضرت محمّد صلّى اللّه عليه و آله
قالب وبلاگ
درباره ي سايت


اگر قدری شنوا باشیم نوای معطر الهی را می شنویم........................... سایتی مذهبی -داستانی-علمی-نرم افزاری...................................... با نظرات خود ما را یاری دهید.................................................
موضوعات سايت
چهارده معصوم
مطالب وفایل های مذهبی
داستان و ادبیاتی
خبری از زندگی
تفسیری از قرآن
خبری برای آن دنیا
قرآن
معرفی کتاب
پیامبران
سوره ها
کتاب خانه:
سفر مجازی
نرم افزار موبایل
ادیان
گالری تصاویر
مطالب علمی از دنیای علم وهنر
زندگانی بزرگان علم وادب ایران وجهان
المپیاد
رایانه وموبایل
فیلم
نويسندگان
احمد ارسالی: 3
مطالب تصادفي
سوره قرآن
سوره قرآن
دانشنامه عاشورا
دانشنامه عاشورا
اوقات شرعی
اوقات شرعی
آرشيو
امکانات وب




در اين وبلاگ
در كل اينترنت



RSS


POWERED BY
rozblog.COM
پیغام مدیر سایت
سلام دوست من به سایت نوای معطر الهی خوش آمدید لطفا برای استفاده از تمامی امکانات

دانلود فایل , شرکت در انجمن و گفتگو با سایر اعضا در سایت ثبت نام کنید







تصوير
آخرین ارسال های تالار گفتمان

محمّد صلّى اللّه عليه و آله 
پيشگفتار 
از آن هنگام كه ابراهيم خليل به فرمان خداوند و با كمك فرزندش ‍ اسماعيل ، خانه خدا را در مكه بنا نهاد و اسماعيل و فرزندان او و مردم قبيله جرهم ، در كنار آن ساكن شدند، ساليانى بسيار دراز، گذشته است . نسلهاى بيشمارى از جرهميان و بنى اسماعيل در كنار همين خانه كعبه به دنيا آمده و از دنيا رفته اند؛ از قبائل ديگر زن گرفته و به آنها زن داده اند. گاهى حتى اداره شهر از دست جرهميان و بنى اسماعيل خارج شده و به تصرف قبائل مهاجم در آمده ؛ تا آنكه باز مردى از فرزندان اسماعيل دوباره سيادت مكه را در دست گرفته است . واضح است كه اين تحولات ، در رسوم و روش و حتى كيش ساكنان بومى اين دره دورافتاده ، به تدريج تاءثير مى نهد. دين حنيف ابراهيم كه يك روز، تنها كيش ساكنان اين دره بود، كم كم رنگ مى بازد و با بت پرستى ، اين سوغات سلطه قبائل بيگانه ، در مى آميزد و تنها عده انگشت شمارى از نسل اسماعيل و غير آن ، خداى يكتا را مى پرستند و بر دين حنيف ابراهيم باقى مى مانند. همه چيز در اين دره تنگ و كم آب و خشك ، نسبت به روزگار ابراهيم خليل ، تغيير كرده است جز مكان خانه كعبه و جز كوهواره هاى صفا و مروه و ابوقبيس در ميان دره و دو رشته كوههاى خشك و عبوس و غالبا صخره اى كه دو طرف مكه از شمال به جنوب امتداد دارد و تمام شهر را در بازوان بلند خود تنگ فشرده و پنهان كرده و در ميانه اندكك مجال داده است تا ساكنان شهر، خانه هاى خود را بنا كنند.
هوا جز در زمستان و اوايل بهار، بسيار گرم است . ولى كوههاى دو طرف در سمت شرق و غرب ، سايبانى ايجاد كرده اند و آفتاب ، هم ، دير بر تن شهر، مى تابد، هم زود از سر آن پا ور مى چيند. باران ، اغلب نمى بارد ولى اگر ببارد، گاهى چنان سيل آساست كه مى تواند خانه كعبه را با خود بردارد و مردم مجبور شوند آن را دوباره بسازند.
مكه ، دور افتاده است ، چندان كه از دو تمدن بزرگ وقت جهان ، ايران و روم ، تاءثيرى نپذيرفته است اما نمايندگانى از مردم هوشمند و اغلب تاجر پيشه آن ، در سال دوبار با سفر تجارى تابستانى و زمستانى ، به شام و يمن مى روند و به مبادله كالا و داد و ستد مى پردازند. از طريق اين رفت و آمدها، گاهى از اقوام ديگر، به هياءت برده يا صنعتگر جزء يا پيشه ور، افرادى به مكه وارد مى شوند و بر ساكنان موقت يا دائم آن ، مى افزايند.
مردم مكه اگر چه شهر نشين هستند اما نظام اجتماعى آنان ، نظام قبيله اى است . همان رسوم و عادات كه بين اعراب چادر نشين تداول دارد، با خشونتى كمتر، در شهر نيز به چشم مى خورد.
عرب بدوى ، عرب بيابانگر و چادر نشين ، آزاده تر و خشن تر و مقاوم تر و البته فصيحتر است . شهرنشينان گاهى فرزندان خويش را براى آموزش زبان فصيحتر، به قبائل چادر نشين مى فرستند.(70) افراد هر قبيله براى حفظ موجوديت خويش ، ناگزير از حمايت يكديگرند و اين (تعصب ) در همه ، وجود دارد. اگر كسى را به خاطر نداشتن آن يا هر علت ديگر، از قبيله برانند، چنين كسى ، خليع است و ادامه زندگى براى خليع ، بسيار دشوار مى گردد.
هر قبيله ، براى خود رئيسى دارد كه مرجع و مسؤ ول همه امور قبيله است و بايد شجاع و سخى و مدبر باشد و البته داور و قاضى نيز هست . گرفتن خونبهاى مقتول يا دادن فديه براى آزادى اسيران قبيله از وظايف اوست . در برابر حقوقى دارد از جمله دريافت (مرباع ) يعنى يك چهارم از كل غنائمى كه در جنگ يا غارت نصيب قبيله مى شود.
شتر اصيلترين حيوان شهر و باديه است و عصاى دست دارنده آن از شير او مى نوشد، بار خود را با آن حمل مى كند، سفرهاى دراز خود را با آن انجام مى دهد، از گوشت و پوست آن استفاده مى كند و حتى در سايه آن مى خوابد!
اما به اسب فخر مى كند و مى نازد و اگر داشته باشد بسيار قدر آن را مى داند.
براى سرعت و چابكى و زيبايى و رنگ و روى و يال و دم اسب ، شعر مى سرايد.
سگ و روباه و گاو نر و سوسمار و ميمون را نيز مى شناسد و به آنها تعلق خاطرى دارد؛ اسامى بنى كلب ، بنى ثعلب ، بنى ثور، بنى ضب و بنى قيس ‍ در ميان قبائل ؛ نشانه اين تعلق خاطر است .
آدم كشى به ويژه از نوع ناگهانى آن كه به (فتك ) معروفست ، و نيز غارت در ميان ايشان رواج دارد. اگر يكى از افراد كشته شود، ديگران ، از طائفه قاتل ، شخص قاتل يا خونبهاى مقتول را مى طلبند و اگر ندهند، جنگ در مى گيرد و اغلب دير مى پايد.
افراد ضعيف ، به نيرومندان وابسته مى شوند و اين وابستگان را (دخيل ) مى نامند.
قبيله ها براى نيرومندتر شدن با قبائل ديگر هم پيمان يا حليف مى شوند. قبيله هم پيمان در جنگ ، به نفع حليف خود وارد معركه مى شود.
پناه دادن از خصلتهاى ويژه اعراب چه شهرى و چه صحرانشين است و پناه دهنده و قبيله او، تا حد بذل جان ، پاى آن مى ايستند.
مكه ، حرم است و سراسر ساكنان عربستان ، حرمت آن را پاس مى دارند. اگر دشمن با تيغ آخته در پى تو باشد، همينكه خود را به حريم مكه رساندى ، تا در آنى ، در امانى .
كاروانى هم كه به حج مى رود، محترم است و نمى توان آن را در هيچ مكان غارت كرد.
هر خانواده عرب براى خود بتى دارد و يك يا چند قبيله نيز، براى خود بت دارند. قبائل بزرگ براى خود بتهاى مشهور و بزرگ دارند. قريش بت بزرگ خود هبل را در خانه كعبه نگاهدارى مى كند. لات ، از آن بنى ثقيف در طائف است . عزى بت بزرگ تمام مردم مكه ، در محلى بيرون از اين شهر در بطن نخله نگهدارى مى شود. روى دو كوه صفا و مروه نيز، دو بت با نامهاى اساف و نائله نهاده اند. منات بت دو قبيله بزرگ اوس و خزرج در شهر يثرب است . گاه فرزندان را به عنوان بندگان اين بتها، نامگذارى مى كنند: عبدالعزى ، عبداللات . با اين وجود، خانه كعبه براى همه اعراب اعم از شهرى و چادرنشين در سراسر عربستان ، به خاطر گزاردن سنت ديرپاى حج ، جاذبه ويژه اى دارد، به خصوص كه ايام حج هم فال و هم تماشاست . در اين ايام بازارهايى برپا مى گردد و هر كس هر چه در چنته يا در آرزو دارد، در اين بازارها، مى فروشد يا مى خرد. نيز، جمع آمدن هزاران تن از همه جاى عربستان ، مجال شورانگيزى است كه در آن ، سخنوران و شاعران ، شعر و سخن خويش را، به گوش همگان برسانند و درست و نادرست آن را به محك صرافان سخن آزما، بزنند. به ويژه كه اين مجال ، بسيار نيست و تنها در سال در طى چهار ماه حرام كه جنگ ممنوع است ، پيش مى آيد. حتى دشمنان خونى در اين ايام در بازار عكاظ با رعايت حال هم ، دوشادوش به داد و ستد مى پردازند و كسى را با كسى كارى نيست .
رعايت تمام قوانين نظام قبيله اى ، براى همه كسانى كه در اين ايام به مكه مى آيند، الزامى است و ضامن اجراى آن ، كسى است كه مردم مكه او را به سيادت پذيرفته اند. اكنون كه ما وارد مكه مى شويم ، اين كس عبدالمطلب است .
ميلاد 
آفتاى روز جمعه 17 ربيع الاول سال 570 ميلادى مدتى است دميده و كم كم از پشت كوههاى شرق مكه بالا آمده و بر خانه هاى سمت غربى شهر، تابيده است .
عبدالمطلب ، بزرگ مكه ، در زير سايه بانى كه براى او درست كرده اند، در كنار خانه كعبه نشسته است و چند تن از فرزندانش ، با آن گرم گفتگو هستند. عبدالمطلب ، عمر درازى را پشت سر نهاده اما هنوز نيرومند و استوار است . در گفتار وقارى دارد كه موى سپيد و عمر دراز، بر اين وقار، مى افزايد.
از فرزند بزرگ خود (حارث ) مى پرسد:
-
از (آمنه ) خبرى نشد؟
-
خواهرم و برخى از ديگر زنان بنى هاشم از ديروز عصر، نزد او بوده اند؛ اگر خبرى بشود ما را آگاه خواهد كرد.
عبدالمطلب ، با خود زير لب زمزمه مى كند:
-
بيچاره فرزند جوانم (عبدالله )؛ عمرش به دنيا نبود تا شاهد ولادت فرزندش باشد... از مشيتهاى الهى و خواستهاى خداوندى ، گريزى نيست .
حارث ، به گمان آنكه پدر مى خواهد مطلبى را به او بگويد، مى پرسد:
-
چيزى فرموديد؟
عبدالمطلب آهى مى كشد و در پاسخ فرزند، مى گويد:
-
نه ، با خود سخن مى گفتم ....
در اين هنگام ، از سمت شعب ابيطالب ، زن جوانى نفس زنان به نزد آنان مى رسد و با كلماتى كه از شادى و دويدن ، بريده بريده بر زبان مى آورد، خطاب به عبدالمطلب مى گويد:
-
پدر! مژده ... مژده ... آمنه ... پسر زاييد.
عبدالمطلب با شادمانى پرسيد:
-
چه ساعتى به دنيا آمد؟
-
امروز صبح ، پيش از طلوع آفتاب .
-
پس چرا الان خبر آورده اى ؟ چرا زودتر نيامدى ؟
-
همه دستمان بند بود، همه گرفتار بوديم ...
عبدالمطلب پرسيد:
-
آيا اكنون مى توانم به ديدار نوه و عروس خود بروم ؟
-
آرى ، آمنه منتظر شماست .
وقتى عبدالمطلب به اطاق آمنه واقع در بالا خانه يك خانه دو طبقه در شعب ابيطالب ، وارد شد به جز (ام ايمن )، كنيز آمنه ، برخى از زنان بنى هاشم نيز در كنار بستر آمنه بودند. از جمله : دلاله ، آخرين همسر عبدالمطلب و دختر عموى آمنه ، كه فرزند نوزاد خود حمزه را، در بغل داشت . او حمزه را اندكى پيشتر از زاييدن آمنه ، زاييده بود.
آمنه در بستر دراز كشيده بود. با ورود عبدالمطلب و برخى از پسران او كه همراه پدر، به ديدنش آمده بودند، مى خواست برخيزد و در بستر بنشيند. عبدالمطلب با اشاره دست او را از اين كار بازداشت و سپس پيش رفت و ولادت نوزاد را به او تبريك گفت . آمنه با ديدن پدر و براردان شوهرش ، به ياد همسرش عبدالله افتاد. دلش فشرده شد و اشك در چشمهايش حلقه بست ، آهى كشيد و در پاسخ تبريك پدر شوهر، لبخندى زد و تشكر كرد. و به چهره كودك دلبندش كه در كنار وى در خواب ناز فرو رفته بود، نگريست .... كودك ، دستهاى كوچك و زيبايش را مشت كرده و در كنار صورت مليح و گرد خود نگهداشته بود. موهاى تيره رنگش مثل يك دسته سنبل تازه رسته ، برق ميزد.
عبدالمطلب كنار او آمد و نشست . در چشمهاى پدربزرگ پير، برق شادمانى ديده مى شد. خم شد و در حاليكه مى كوشيد بچه بيدار نشود، گونه هاى چون برگ گل او را بوسيد.
معلوم نبود كودك با كدام فرشته سخن مى گفت زيرا همان طور كه پلكهايش ‍ را بر هم فشرده و در خواب بود، لبخند شيرينى بر لب داشت (71).
چون عبدالمطلب و همراهان بازگشتند، آمنه به دختر عموى خود دلاله گفت :
-
متاسفانه شير من كافى نيست ، امروز به زحمت او را سير كرده ام .
-
من هم مانند تو شير نداشتم ؛ حمزه را كنيز ابولهب (ثويبه ) شير مى دهد. همانطور كه جعفر پسر ابوطالب را، ماشاءالله شير فراوانى دارد؛ مى تواند كودك تو را نيز شير دهد. بايد با او قرارى گذاشت كه هر روز چند نوبت به همينجا بيايد. براى شير دادن حمزه نيز، او به خانه ما مى آيد.
روز چهارم ولادت ، دلاله با ثويبه نزد آمنه آمدند. دلاله به آمنه گفت :
-
از شوهرم خواستم كه با فرزندش ابولهب در مورد شير دادن كنيزش ثويبه به فرزند تو صحبت كند. اكنون خوشحالم كه ثويبه مى تواند فرزند تو را نيز شير بدهد.
آمنه از دلاله تشكر كرد و از ثويبه پرسيد:
-
آيا آنقدر شير دارى كه چهار كودك را در روز شير بدهى ؟
-
آنقدر شير دارم كه پس از سير كردن فرزند خود مسروح و حمزه و جعفر، ناچارم مقدارى از آن را بدوشم ، و گرنه سينه ام رگ مى كشد و درد مى گيرد. به فرزند شما هم شير خواهم داد؛ فقط دعا كنيد كودكتان پستان مرا قبول كند.
آمنه ، كودك خود را كه در طول سه روز گذشته شير كافى نخورده بود، اما بيتابى هم نمى كرد و نجيب و آسوده ، در كنارش خفته بود، برداشت و به دست ثويبه داد.
ثويبه او را كه اكنون بيدار شده بود، در آغوش گرفت .
كودك در چشمهاى او خنديد. ثويبه پستان خود را به گونه كودك چسباند. به محض تماس گونه كودك با پستان ، چشمهاى خود را فرو بست و سپس با شتاب به كمك لب و دهان به دنبال سر پستان گشت و آن را يافت و به دهان گرفت و با ولع به مكيدن پرداخت ... رگه نازكى از شير كه به كبودى مى زد، از كنار دهان چون غنچه اش روى چانه زيبايش مى دويد...ثويبه و آمنه و دلاله ، در چشمان هم نگريستند، و لبخند شادى ، بر لبانشان نقش بست .
روز هفتم ولادت كودك ، عبدالمطلب قوچى براى نوه عزيز خود (عقيقه ) كرد و با آن ميهمانى با شكوهى ترتيب داد كه عموم سران قريش و خاندان بنى هاشم در آن شركت داشتند. پس از صرف ناهار، عبدالمطلب ، كودك را كه در جامه سپيدى پوشانده بودند، سر دست گرفت و به همگان نشان داد و گفت :
-
خدا را سپاس مى گزارم كه به ما فرزند عزيزى عطا فرمود: امروز صبح او را به خانه كعبه بردم و خداى را سپاس گفتم و نام او را (محمد) گذاشتم .(72)
يكى از ميهمانان كه دورتر نشسته بود، بلند پرسيد:
-
چرا (محمد)؟ اين نام در ميان اعراب بسيار كم سابقه است ...(73)
-
خواستم كه در آسمان و زمين ، ستوده باشد.
صداى هلهله شادى ، از همگان به ويژه از زنان بنى هاشم ، برخاست و ميهمانان ، به عبدالمطلب ، تبريك گفتند.
در آغوش حليمه 
اواخر فروردين ماه بود؛ در اين فصل بايد باران مى باريد، اما ابرها سترون بودند. خشكسالى كم كم دندان نشان مى داد. شايد بر مكه ، چون شهر بود چندان اثر نمى گذاشت يا دست كم اثر آن به زودى مشهود نبود اما در صحرا و در بين قبايل بيابان نشين ، چهره زشت خشكسالى و آثار آن ، زود به چشم مى آمد.
زنان قبائل صحرانشين از جمله بنى سعد بن بكر بن هوازن كه در اطراف مكه بودند طبق يك رسم قديمى ، هميشه و هر سال هنگام بهار و غالبا با هم ، به مكه مى رفتند تا فرزندان اشراف و سران قريش را براى شير دادن و دايگى به قبيله بياورند. آن سال به اين كار احتياج بيشترى داشتند چون خشكسالى درآمد و محصول قبيله را كاهش داده بود.
از مردم مكه هر كس دستش به دهانش مى رسيد، فرزند شيرخوار خود را به دايگان صحرانشين مى داد تا فرزندانشان در صحرا پرورش يابند و نيز زبان عربى را در يك منطقه دست نخورده فراگيرند، به همين جهت اين كودكان پس از تمام شدن ايام شيرخوارگى تا چند سال ، در نزد دايگان خود، در قبيله مى ماندند و فقط سالى چند بار براى مدتى كوتاه به شهر مى آمدند تا با اولياى خود ديدار كنند. قبيله بنى سعد بن بكر، به فصاحت شهرت داشت و محل آن نيز به مكه چندان دور نبود. به همين جهت اهالى مكه فرزندان خود را بيشتر به اين قبيله مى فرستادند. آن سال در مكه ، بيمارى وبا هم ديده شده بود و آمنه براى فرزند خود سخت نگران بود، و يكبار هم به پدر شوهر خود گفته بود:
-
چند تن تاكنون در شهر از وبا مرده اند، من براى محمد نگرانم .
-
دخترم نگرانى تو بجاست ، من هم اين نگرانى را دارم اما منتظر دايگان قبيله بنى سعد بن بكر هستم ؛ تا يكى دو روز ديگر پيدايشان مى شود. به ابوطالب سپرده ام كه به محض آنكه آمدند، مرا خبر كند تا محمد را به يكى از آن ها بسپاريم .
زنان شيرده بنى سعد بن بكر، برخى پياده و بعضى سواره ، در حاليكه هر يك فرزند خود را در آغوش داشت به سوى مكه مى رفتند. شتر ماده اى با خود آورده بودند تا در راه ، از شير آن استفاده كنند. حليمه دختر ابوذويب عبدالله بن حارث ، نيز مانند زنان ديگر قبيله ، فرزند خود را در آغوش ‍ داشت و بر الاغ ماده اى سوار بود و به سوى مكه پيش مى رفت .
شوهر برخى از زنان نيز همسران خود را همراهى كرده بودند؛ شايد براى آنكه بتوانند با پولى كه از دايگى همسرانشان دريافت مى شد، برخى از مايحتاج خانواده را از مغازه هاى مكه خريدارى كنند.
وقتى سرانجام به مكه رسيدند و در محلى كه هر سال جمع مى شدند، ايستادند؛ همسر يكى از زنان ، به طرف خانه كعبه روانه شد، تا در آنجا اعلام كند دايگان آمده اند؛ زيرا اغلب مردان مكه ، در حوالى كعبه گرد مى آمدند.
مردم مكه وقتى از موضوع باخبر شدند، هر كس كه فرزندى براى سپردن به دايگان داشت ؛ به محل اجتماع دايگان روى آورد.
ابوطالب نيز به محض اطلاع ، كسى را به شعب ابيطالب به دنبال آمنه فرستاد و خود نزد پدرش كه در آن لحظه در منزل خويش بود، رفت ، و اندكى بعد هر سه به نزد دايگان شتافتند؛
چندين زن در حاليكه فرزندان شيرخوارشان بيتابى و گريه مى كردند و خودشان از رنج راه ، خسته به نظر مى رسيدند، در گوشه اى گرد آمده بودند و جمعيت نسبتا انبوهى ، در حاليكه شيرخوارگانى در دست داشتند، با آن دايگان گفتگو مى كردند. هر لحظه يكى از دايگان ، كودكى را كه به او عرضه كرده بودند، زير سينه خود مى گرفت و اگر آن كودك پستان او را مى پذيرفت ، با والدين او بر سر نگهدارى وى و چند و چون آن ، وارد گفتگو مى شد و اگر كودك پستان را نمى گرفت ، به سراغ كودكى ديگر مى رفت .
كنارتر، ماده شترى كه دايگان با خود آورده بودند، در حاليكه يك زانويش ‍ در عقال بسته شده بود، روى زمين خوابيده بود و صبورانه به صحنه مى نگريست و نشخوار مى كرد و مركوبهاى ديگر هم در اطراف او بى صدا ايستاده بودند.
با ورود عبدالمطلب ، دايگان ، به خاطر شناختى كه از شخصيّت وى داشتند، به طرف او و آمنه هجوم آوردند. هر كس مى خواست زودتر كودكى را كه او عرضه مى كرد، نصيب خود سازد... ابوطالب گفت :
-
شتاب نكنيد؛ بگذاريد كودك ، خود انتخاب كند.
آمنه ، محمد را به نخستين زنى كه نزديك او بود سپرد. آن زن ، سينه اش را در دهان محمد نهاد، اما كودك ، اشتياقى نشان نداد و سر خود را برگرداند.
آمنه محمد را از او گرفت و به زنى ديگر سپرد، اما محمد از پذيرفتن پستان او نيز، سر باز زد.
البته تا آنموقع ، چند زن ، فرزندان برخى از كسان را پذيرفته بودند، اما هنوز تعداد زيادى از زنان ، كودكى را انتخاب نكرده بودند يا بهتر بگوييم ، كودكى آنانرا انتخاب نكرده بود. تمام اين زنان ، اقبال خويش را آزمودند.... اما محمد، پستان هيچيك را به دهان نبرد. حلا، تنها يك زن مانده بود: حليمه سعديه . آمنه كم كم نگران شده بود چرا كه محمد اگر پستان اين زن را هم نمى پذيرفت . دستكم تا مدتى ديگر و يافتن دايه اى ديگر، محمد در مكه مى ماند و هر چند ثويبه ، به او شير مى داد اما با وبايى كه در مكه شيوع يافته بود، چه مى كرد؟ بنابراين وقتى حليمه محمد را در آغوش گرفت ، دل در دل آمنه نبود؛ اين نگرانى هنگامى به اوج خود رسيد كه با شگفتى و ياس ‍ مشاهده كرد كه محمد، پستان حليمه را نيز نپذيرفت ....
حليمه به او گفت :
-
بگذاريد، پستان راستم را هم امتحان كنم ، شايد از پستان چپ نمى نوشد. من با پستان چپ خود بيشتر فرزند خويش را شير مى دهم .
حالا، بسيارى از حاضران نيز، كنجكاو شده بودند و ساكت و بى صدا، به صحنه مى نگريستند. حليمه محمد را برگرداند و در آغوش راست خود گرفت و پستان خود را به دهان بسته محمد، چسباند محمد بى درنگ دهان باز كرد و آن را در دهان گرفت و با ولع به مكيدن پرداخت ...
همه از شادى ، فرياد كشيدند. عبدالمطلب كه در تمام اين مدت فقط نگاه مى كرد و سخنى نگفته بود، از حليمه پرسيد:
-
اسمت چيست و از كدام قبيله اى ؟
-
حليمه و از بنى سعد.
-
به به ، به به ، دو چيز شايسته و دو چيز پسنديده : (بردبارى ) و (خوشبختى )! حلم و سعادت را در نامت به فال نيك مى گيرم و فرزند زاده خود را به تو مى سپارم .
كودكى 
در آغوش صحرا 
ساعتى به غروب مانده بود كه حليمه و همراهان ، به قبيله خود رسيدند.
چند اصله نخل ، كنار يك بركه كوچك و كم آب ، در دامنه يكى دو تپه نيمه شنى ، نيمه خاكى و سى چهل خيمه سياه و يكى دو حلقه چاه ، تمام موجوديت قبيله را تشكيل مى داد. جز دو سه گاو و سه چهار گوسفند و چند شتر و بچه شتر، ايستاده و خفته در كنار بركه و شمارى مرغ و خروس كه از پيش پاى بچه ها، لابلاى خيمه ها، مى رميدند، هيچ چيز ديگر بر اين مجموعه فشرده و ساده حيات ، نمى افزود.
حليمه ، محمد و فرزند خود (عبدالله ) را به خيمه خويش آورد. شوهرش حارث بن عبدالعزى هنوز از صحرا بازنگشته بود و دختران خردسالش انيسه و شيما، جلوى خيمه ، بازى مى كردند.
خيمه از موى بز بافته شده و ديركى محكم و قطور، در وسط، سقف آن را بالا برده بود. چهار ديرك كوچكتر، در چهار زاويه ، ديواره هاى جانبى را بر پا داشته بود و طنابى سر هر ديرك را از بيرون به ميخى محكم و آهنين ، روى زمين ، وصل مى كرد.
حليمه ، محمد و عبدالله را كه در آغوش او خفته بودند، در بسترى كنار هم خوابانيد و به جلوى خيمه بازگشت و به افق روبرو نگريست . شتران و گوسفندان بسيارى ، هزار متر دورتر، به سوى قبيله باز مى گشتند. خورشيد، پشت سر آن ها، مثل يك مجمعه بزرگ آتش ، در افق خاكسترى فرو مى رفت و انعكاس ته مانده نور آن ، روى آينه بركه ، گرد نارنجى مى پاشيد.
حليمه به داخل خيمه بازگشت و به تدارك شام پرداخت . شويش از راه مى رسيد و شام مى خواست . انيسه و شيما را صدا كرد تا به وى كمك كنند.
ديرى نپاييد كه از هياهوى شتران و بع بع گوسپندان دانست كه حارث برگشته است . شويش آن روز، همراه گله بانان به صحرا رفته بود.
هنگام خوردن شام ، حليمه ماجراى سفر خود به مكه و آوردن محمد را براى شوهرش با آب و تاب نقل كرد و در پايان افزود:
-
شايد باور نكنى ، اما از لحظه اى كه اين كودك پستانم را مكيده ، احساس ‍ مى كنم كه شيرم بركت يافته و بيشتر شده است .
حارث برگشت و در پرتو چراغ پيه سوز، به چهره آرام و مليح محمد كه گوشه خيمه خفته بود، نگاهى با اعجاب و تحسين افكند و گفت :
-
خدا كند قدمش براى قبيله هم با بركت باشد. گله بانان هر روز شتران و گوسفندان و را گرسنه به بيابان مى برند و گرسنه بر مى گردانند. تمام زمستان ، يك باران نباريده است و اگر در اين بهار هم بارانى نبارد، تمام گوسفندان قبيله خواهند مرد.
هنوز گفته حارث تمام نشده بود كه يك لمحه ، تمام دهانه خيمه از روشنى انباشته شد و لحظه اى بعد، غرش گوشخراش رعد، ديرك چادر را لرزاند... زن و مرد قبيله از خيمه ها بيرون ريختند... و به آسمان خيره شدند. هيچ چيز به چشم نمى خورد و باران هم نمى باريد. اندكى بعد، دوباره برقى در دل آسمان ، چشم ها را خيره كرد و بى درنگ از پى آن توپ تندر تركيد... و دگرباره آذرخشى شتابان از پى آن و تندرى غران از پى تر... اينك بادى نيز، كم و بيش مى وزيد و خيمه ها را در تاريكى تاب مى داد...
و ناگهان ، باران ؛ نخست تك تك ، بر سر اين و بر چهره آن و بعد جرجر و فراوان ... و غريو و لوله از جان شيخ و شاب برخاست ... و همگان به داخل خيمه ها دويدند...
حليمه ، با شادمانى و يقين گفت :
-
به خدا سوگند، اين نعمت به بركت آمدن اين كودك به قبيله ماست .
شويش دنبال كلام او را گرفت .
-
خداى را شكر، بهار پر بركتى خواهيم داشت .
آنگاه برگشت و كنار محمد زانو زد، گونه او را كه در خواب ناز فرو رفته بود بوسيد و خطاب به او حقشناسى گفت :
-
به قبيله سعد بن بكر، خوش آمدى !
محمد، در كنار برادر و خواهران رضاعى اش عبدالله و انيسه و شيما، در قبيله بزرگ مى شد. حمزه ، عموى همسن و سال او را نيز به همين قبيله آورده بودند و دايگى او را زن ديگرى ، به عهده داشت . تمام افراد قبيله محمد را كاملا مى شناختند زيرا در پى آمدن او، درهاى رحمت الهى به روى همه باز شده بود، خشكسالى از همان شب ورود او ريشه كن شده و آب چاههايشان رى كرده بود و اغلب گوسفندان قبيله ، دو قلو زائيده بودند و شير شتران زياد شده بود؛ تمام نخلهائى كه كاشته بودند، بارور شد و آنهايى كه از قبل داشتند، محصول بيشتر داد.
حليمه به تدريج ، بسيار به محمد علاقمند شد. به فرزند خود نيز علاقه غريزى داشت اما محمد، در دل او با همه كودكى ، مهرى همراه با احترامى مقدس برانگيخته بود، گاهى با خود مى انديشيد: حتى اگر وجود او آنهمه بركت براى قبيله به ارمغان نياورده بود، باز او را دوست مى داشت ، آخر اين كودك ، با وجود شيرخوارگى به راستى دوست داشتنى بود، هيچگاه جز از پستان راست او، شير نمى نوشيد، گويى پستان چپ را عادلانه ، براى برادر رضاعى اش عبدالله نهاده بود. هرگز در طول شب با گريه هاى بيهنگام و با بى تابى حليمه را، از خواب برنمى خيزاند. كودكى شاداب بود، از همان لحظه كه با اشتهاى كامل شيرش را مى خورد، تا وعده بعد، آرام و با نشاط بود، روزها گاهى خواهر رضاعى اش شيما، او را به دوش مى گرفت و در اطراف قبيله ، مى گرداند. مليح و شيرين و كودكانه به روى همه مى خنديد و دستهاى كوچكش را تكان مى داد. چهره اش دوست داشتنى و زيبا بود، از چشمهايش ، حيات و نشاط و كودكى مى جوشيد؛ پيشانى گشاده اش زير خرمنى از گيسوى ترد و تازه و مشكفام تلاءلو داشت اما خنده اش چيز ديگرى بود؛ در چشمه مواج خنده او، غبار كدورت و تيرگى شسته مى شد؛ بارى ، همه چيز در او، با ديگران تفاوت داشت ؛ نه تنها با كودكان قبيله ، بلكه با ديگر كودكان مكه و حتى ديگر كودكان بنى هاشم ، تفاوت داشت . حليمه اين موضوع را كاملا درك كرده بود. حمزه ، عموى همسال محمد را زنى از همين قبيله شير مى داد؛ يكروز اين زن حمزه را به حليمه سپرده و خود پى كارى رفته بود و حليمه يك شبانه روز تمام به حمزه شير داده بود(74). دايگى پسر عموى محمد، ابوسفيان پسر حارث بن عبدالمطلب را هم حليمه پذيرفته بود و هر روز او را در كنار محمد شير مى داد. هيچيك از اينان ، در زيبايى و شيرينى و ملاحت و آرامش ، به محمد نمى رسيدند. وقتى محمد دو ساله شد، او را از شير باز گرفت . از آن پس گاهى به مكه مى رفت و محمد را با خود مى برد تا آمنه او را ببيند. آمنه هنوز از وباى شايع در مكه بر جان محمد مى ترسيد و اجازه داده بود همچنان در قبيله بماند.
ديگر محمد راه افتاده بود و سخن مى گفت و با برادر رضاعى خود عبدالله جلوى خيمه ها بازى مى كرد؛ بسيار شيرين زبان و خواستنى شده بود؛ چون نواده رئيس مكه بود، طبعا در حراست و پرورش او، دقت بيشترى مى كردند. حليمه همواره ، انيسه يا شيما را مى فرستاد كه به هنگام بازى چشم بر او داشته باشند. كم كم محيط اطراف ، نظر هوشمند او را به خود جلب مى كرد: شترى كه روى زمين خفته و آرام نشخوار مى كرد؛ بركه اى كه در رديف آخرين چادر، كنار قبيله آراميده بود و گاهى باد بر سطح صاف آن ، موج مى انداخت ؛ شمشير پدر عبدالله كه از ديرك خيمه آويزان بود؛ پير زنان و پير مردان قبيه كه با دوك دستى ، نخ مى رشتند؛ مردى كه از تنه درخت بلند خرمايى به كمك طناب با مهارت بالا مى رفت ... اين كنجكاويها بيشتر ايام بين سه تا چهار سالگى او را پر مى كرد و هر چه بزرگتر مى شد، شوق دانستن و ديدن ، در وى شكوفاتر مى شد تا آنجا كه يكبار در اواخر چهار سالگى از حليمه تقاضا كرد او را همراه كسانى كه با گوسفندان به صحرا مى رفتند، گسيل كند.
در آغاز پنجسالگى ، ديگر همچون مردان قبيله ، فصيح و رسا سخن مى گفت . پس ديگر نيازى به ماندن او در قبيله نبود؛ آخرين بارى كه حليمه او را به مكه و نزد مادر و پدر بزرگش برده بود، آنها به حليمه يادآور شده بودند كه تا هنگام پنجسالگى ، وى را برگرداند. همين بار بود كه وقتى با هم از مكه به قبيله باز مى گشتند محمد خود سر صحبت را باز كرده و از حليمه پرسيده بود:
-
مادر جان ، من دو تا مادر دارم ؟
-
چرا اين را مى پرسى عزيزم ؟
-
چون هر وقت مى خواهيم به مكه برويم مى گويى برويم ديدن مادر.
-
پسرم ، درست گفته ام ؛ مادر اصلى تو اوست ؛ او آمنه نام دارد؛ آن مرد پير كه تو را مى بوسيد، پدر بزرگ تو بود كه رئيس و بزرگ مكه است ؛ مادرت براى آنكه تو از وبا درامان باشى ، چهار سال پيش تو را به من سپرد و چون من به تو شير داده ام ، منهم مادر شيرى تو هستم . البته مادرت مى خواست كه زبان و سخن گفتن فصيح را هم در قبيله ما بياموزى . مكه ، شهر است ، بزرگ است ، از همه جا، همگان در آن رفت و آمد مى كنند؛ همين ها، زبان مردم آنجا را مخلوط كرده اند... چطور بگويم كه تو نازنين كوچولو بفهمى ؟
-
مى فهمم مادر جان ، ما چون خودمان با خودمان حرف مى زنيم ، بهتر صحبت مى كنيم ؛ آنها چون با غير خودشان نيز صحبت مى كنند و هم صحبت مى شوند، به خوبى ما حرف نمى زنند.
-
آفرين عزيزم ؛ تو كه از من هم بهتر مى فهمى و بهتر سخن مى گويى .
در پايان پنجسالگى ، يكروز حليمه ، محمد را با خود برداشت و به مكه برد و به آمنه سپرد. وقتى مى خواست باز گردد، محمد به وضوح بيتاب بود؛ دست در گردن آمنه افكند و تلخ گريست . حليمه نيز اشك مى ريخت . اما چاره اى نبود؛ پس او را چند بار بوسيد و به او گفت :
-
عزيزم ، من گاهى به ديدن تو خواهم آمد؛ و با شتاب او را ترك گفت ؛ در حاليكه محمد هنوز به پهناى صورت مى گريست . اما مادرش آمنه هم ، چندان مهربان بود كه به زودى ، جاى خالى حليمه را پر كرد.
در كنار مادر 
با آنكه محمد پيش از آمدن به آغوش مادر، چند بار مكه را ديده بود، اما از آن پيش ، هيچگاه فرصت نيافته بود در آن زندگى كند. مكه را با انسى كه به قبيله و صحرا و زندگى در هواى آزاد آنجا داشت ، تا مدتى بر نمى تافت ؛ اما به زودى با توجه بيش از حدى كه مادر، پدر بزرگ و عموها به ويژه ابوطالب و ديگر زنان و مردان بنى هاشم به وى نشان مى دادند، با فضاى مكه ماءنوس ‍ شد. همبازيهاى بيشتر، تنوع و رنگارنگى جايها، لباسها، كردارها، همه و همه كنجكاوى كودكانه او را بيشتر از محيط قبيله ، سيراب مى كرد اما گاهى دلش براى همبازى ديرينه اش عبدالله و پرستارانش انيسه و شيما و دايه اش ‍ حليمه تنگ مى شد...
گاهى نيز با وجود تنوع محيط مكه ، دلش از بسته بودن چشم انداز آن مى گرفت : دور تا دور كوه بود و خانه ها، اغلب تنگ و گذرگاههاى بين خانه ها، باريك . او در صحرا چشم گشوده بودو محيطهاى بسته را دوست نمى داشت به ياد مى آورد كه در صحرا گاهى جلوى خيمه مى نشست و به شترانى كه قبيله را به سوى دشت ترك مى كردند، مى نگريست ؛ به حركت آرام و آهسته آنها كه دور و دورتر مى شدند نگاه مى كرد تا وقتى كه شتران در سينه دشت ، به چشم او چون نقطه ، كوچك مى شدند، و كوچكتر، تا ديگر آنها را نمى ديد اما فراسوى آنها، افق براى دورتر رفتن هنوز جا داشت . در حاليكه در مكه هر جا ايستاده بود تا مى خواست كبوتر وحشى نگاهش را پرواز دهد، هنوز برنخاسته به صخره هاى كوهساران مى خورد و بال و پر شكسته دوباره به لانه چشمهايش باز مى گشت . به همين جهت ، چند بار از مادرش پرسيده بود:
-
مادر! شما نمى خواهيد سفر كنيد؟
و مادر كه منظور اصلى او را در نمى يافت ، گفته بود:
-
نه پسرم .
با اين وجود، در كنار مادر دستاوردهاى ديگرى داشت : گرچه دايه اش ‍ حليمه خيلى خوب حرف مى زد اما مادرش حرفهاى خيلى خوب مى زد؛ مادرش به او گفته بود كه جد اعلاى او ابراهيم خليل و فرزندش اسماعيل خانه كعبه را در همين مكه ساخته بودند، در همان مكان كه هر روز به نزد پدر بزرگ مى رفت ، و اينكه آنها پيامبر خدا بودند و اينكه بتهايى كه روى صفا و مروه گذاشته بودند يا آنهايى كه در خانه كعبه بود و يا حتى آنهايى كه بعضى در دست خود مى گرفتند و با خود به هر سو مى بردند و آنرا خدا مى دانستند همه نشانى هاى نادانى مردم بود و آنها خدا نبودند.
مادرش از پدرش و جوانى و زيبايى و مهربانى او سخن مى گفت و اينكه چگونه با او ازدواج كرده بود. مهمتر از همه اينكه مادر به او مى گفت كه او بايد قدر خودش را بسيار بداند؛ چون شنيده است كه در بزرگى پيامبر خواهد شد. محمد اين سخنها را كه مادر شباهنگام و پيش از آنكه بخوابد، براى او مى گفت خيلى دوست مى داشت . البته قصه هاى كنيزشان ام ايمن را هم كه اسم اصلى اش (بركه ) و اصلا حبشى بود، خيلى دوست داشت .
همين ام ايمن بود كه چند ماه بعد به او مژده داد كه قرار است با مادر و او به يثرب و به زيارت قبر پدر بروند.
در راه يثرب  
روز حركت ، محمد سراز پا نمى شناخت ، شش سالش تمام شده بود و در آغاز هفت سالگى بود و فكر سفر، شتر سوارى و ديدن جاهاى ناشناخته ، قند در دلش آب مى كرد. ابوطالب شترها را كه دو نفر بودند خوابانده بود تا آنها را سوار كند. يكى را او و مادرش سوار شدند و ديگرى را با اندك توشه و لباس و مشكهاى آب بار كرده بودند تا ام ايمن روى بار سوار شود؛ ابوطالب هم سوار اسب خود شد و همراه آنان راه افتاد.
محمد، از مادرش پرسيد:
-
عمو هم با ما مى آيد؟
-
نه مادر جان ، عمو چند گام براى بدرقه ما همراهمان مى آيد و بر مى گردد.
چند صد گام آنسوتر، ابوطالب خداحافظى كرد و سر اسب را باز گرداند و به سرعت باز گشت . محمد كه سر برگردانده بود تا رفتن عمو را ببيند، پس از دور شدن وى به مادر گفت :
-
عمو، چه اسب زيبايى دارد و چقدر تيز مى دود!
-
آرى پسرم .
-
چرا ما با اسب نمى رويم ؟
-
اسب را مردان براى جنگ و كارهاى ديگر خود لازم دارند؛ به اضافه سفر با شتر امن تر است ؛ چون هر كس ببيند مى فهمد كه ما مسافريم نه جنگجو.
-
با شتر چقدر طول مى كشد تا به يثرب برسيم ؟
-
چهارده روز.
-
آنجا به خانه چه كسى خواهيم رفت ؟
-
به خانه دائى هاى تو از طائفه بنى عدى بن النجار.
-
شبها كجا خواهيم خفت ؟
-
اينطور كه ما راه مى رويم ، هر شب به يك آبادى يا قبيله در سر راه خواهيم رسيد؛ آنها به ما جا و پناه خواهند داد. در اين راه دائما مسافر رفت و آمد مى كند؛ به زودى تو خود مسافرانى را خواهى ديد كه از سوى مقابل مى آيند تا به مكه بروند و يا كسانى را خواهى يافت كه از آباديهاى اطراف براى رفتن به يثرب با ما همراه خواهند شد.
تمام چهارده روز تا رسيدن به يثرب ، محمد از مادرش با پرسشهاى پياپى عطش كنجكاويهاى كودكانه خود را سيراب مى كرد و يا به ديدن راه و صحرا و كوهها و ديدنيهاى ديگر بين راه مى گذرانيد و هر وقت هم خسته مى شد، چون جلوى مادرش سوار بود، به سينه تكيه مى داد و مى خوابيد. رويهم با وجود خستگى ، بسيار به او خوش گذشت .

در يثرب  
محمد شهرى به اين آبادانى و سرسبزى نديده بود، دورتادور شهر تا چشم كار مى كرد نخلستانهاى سرسبز بود و حتى كشتزارها و خانه ها در محله هايى اندك دور از هم ، انگار خود را لابلاى نخلها پنهان كرده بودند.
با مادرش و ام ايمن به خانه دائيها وارد شدند. دائيهايش و خاندان آنها، به او و به مادرش بسيار احترام مى گذاشتند. طائفه بنى عدى بن عبدالنجار مى خواستند آنها را در خانه خود نگه دارند اما آمنه نپذيرفت و خواهش كرد اجازه دهند در دارالنابغه بمانند و گفت يكماه در يثرب خواهند بود.
محمد، نخست در نمى يافت كه چرا مادرش به ماندن در (دارالنابغه )، اصرار مى ورزد اما وقتى به آنجا رفتند آمنه به او، قبرى را در وسط آن خانه نشان داد و گفت :
پسرم ، اين قبر پدر توست . او در همين شهر وقتى كه از سفر شام باز مى گشت بيمار شد و دائيهاى تو از او پرستارى مى كردند؛ وقتى خبر به مكه رسيد، يعنى همان كاروانى كه او در آن بود، به مكه آمدند و به پدر بزرگت عبدالمطلب اطلاع دادند، او عموى بزرگت حارث را به يثرب فرستاد؛ اما دريغا كه هنوز عمويت در راه بود و به يثرب نرسيده بود كه پدرت مرد و دائيهايت او را در اينجا دفن كردند...
محمد، كنار قبر پدرش نشست و دستهاى كوچكش را روى آن گذارد و ساكت ماند؛ و ديد كه مادرش ، زير لب با قبر پدرش سخن مى گويد و آرام آرام اشك مى ريزد؛ كم كم آنقدر بيتاب شد كه شانه هايش از گريه تكان مى خورد و ام ايمن كه پشت سر او مغموم ايستاده بود و او هم مى گريست ، مادرش را از كنار قبر بلند كرد.
تمام يكماه كه در يثرب بودند، در اطاقى در همان خانه ساكن بودند، به جز اوقاتى كه دائيها آنان را به شام يا ناهار ميهمان مى كردند؛ تازه باز دوباره به همانجا باز مى گشتند. آمنه هر روز به كنار قبر مى رفت و با عبدالله سخن مى گفت .
محمد گاهى با ام ايمن و گاهى با پسردائيها، در يثرب گردش مى كرد. در نزديكى دارالنابغه ، برج طائفه بنى عدى بن النجار قرار داشت ؛ محمد تقريبا هر روز بالاى آن مى رفت ؛ يكروز يك پرنده روى برج نشسته بود؛ محمد به هواى گرفتن آن آهسته خود را به بالاى برج رساند، اما قبل از او دختركى همسال خودش كنار برج كمين كرده بود و در همان فكر بود و با ديدن محمد، با دست به او اشاره كرد كه آرام و بى صدا باشد اما تلاش آنها به ثمر نرسيد و پرنده ، پرواز كرد؛ و اين آغاز آشنايى با يك همبازى تازه شد. به خصوص وقتى كه محمد نام او را پرسيد دانست كه نام وى (انيسه ) است و محمد به او گفته بود كه من يك خواهر رضاعى دارم كه نام او نيز انيسه است (75).
اما خاطره اى كه محمد از آن سفر هرگز فراموش نكرد، آموختن شنا در كنار پسردائيهايش در منبع بزرگ آب طائفه دايى اش در كنار چاه بنى عدى بن النجار بود. محمد با ذكاوتى كه داشت توانسته بود در همان مدت يك ماهى كه در يثرب اقامت داشت ، شنا را در آن محل ، بسيار خوب بياموزد(76)
يكروز هم وقتى با ام ايمن از جايى مى گذشتند، چند تن از يهوديان مدينه به آنها برخوردند، يكى از ايشان با ديدن محمد، قدرى در چهره او خيره شد، پس از آن نام او را از ام ايمن پرسيد و نام پدرش را. بعد به ام ايمن گفت : (اين پسر، پيامبر اين امت است ، و اين شهر (:: يثرب )، محل هجرت اوست )(77)
توقف يكماهه در يثرب ، گرچه به پايان خود نزديك مى شد اما براى محمد بسيار جالب بود. تنها ديدن خانه اى كه پدرش در آن جان باخته و همانجا دفن شده بود، دلش را مى فشرد؛ ولى در كنار اين غم ، شادى هاى بسيارى هم وجود داشت . بازيهايى كه در طول اين مدت با انيسه و همبازيهاى ديگرش كرده بود، گردش با ام ايمن در شهر و ديدار خويشاوندان مادرش و چيزهاى ديگر... اما در ميان تمام اينها، هيچيك به اندازه شنا كردن با پسردائيها در كنار چاهى كه متعلق به آنها بود، شادى آور و مفيد نبود(78). پسردائيهايش برخى از او بزرگتر بودند و شنا خوب مى دانستند. نخستين روزى كه او را همراه بردند، هرگز از ياد نمى برد: آفتاب در بلندترين جايگاه بود و هوا تبدار و گرم و كوچه هاى يثرب خلوت ؛ همه در آنوقت روز براى خوردن ناهار و استراحت پس از آن در خانه هاى خود به سر مى بردند. فقط گاهى عابرى از كوچه اى مى گذشت . جاى جاى چند شتر آرام و بى صدا نشسته بودند و نشخوار مى كردند و سر خود را در پناه سايه كوتاه نخلى نگهداشته بودند كه از ديوار همسايه ، بيرون زده و بر آن غبار پاى رهگذران ؛ نشسته بود.
بركه اى كه قرار بود در آن شنا كنند كوچك اما عميق بود؛ چاهى كنار آن كنده بودند كه بالاى آن اهرمى و قره قره اى و دلوى قرار داشت و طنابى به آن دلو بسته بود كه سر ديگر آن به شترى متصل بود؛ دلو بسيار بزرگ بود شتر را پشت به چاه پيش مى راندند و دلو، پر آب ، بالا مى آمد و طورى تعبيه كرده بودند تا در ناوكى كنار چاه سرازير شود؛ آنگاه از آن جا به بركه هدايت مى شد. و وقتى شتر مسير آمده را دور مى زد، دلو خود به خود به ته چاه برمى گشت . محمد با اين نوع چاهها آشنا بود. در قبيله بنى سعد بن بكر، يكى دو تا از آنها را ديده بود. غير از پسر دائيها، كودكان ديگرى هم براى شنا به آنجا آمده بودند. بچه ها از برآمدگى هاى كنار بركه خود را به داخل آب مى افكندند و مثل ماهى ، شنا مى كردند... محمد هم مى خواست مانند آنها همين كار را از همانجا انجام دهد اما يكى از پسردايئها به او گوشزد كرده بود آب در آن قسمت خيلى گود است و او هنوز شنا نمى داند. آنگاه همان پسر دائى او را به قسمت كم عمق ترى برد و در آنجا به او آموخت كه چگونه بايد خود را روى آب نگهدارد... و چگونه روى آب حركت كند... چند روز بيشتر طول نكشيد كه او بسيار خوب شنا را آموخت ؛ و از آن پس هر روز همانجا مى رفت و با كودكان ديگر از برآمدگى هاى كنار بركه به عميق ترين قسمت مى پريد و تمام طول بركه را با شنا مى پيمود. در آن هواى گرم ، به راستى شنا بازى فرحبخشى بود!
افسوس كه اين سفر زود به پايان مى رسيد زيرا ام ايمن مى گفت بزودى خواهند رفت ؛ افسوس .
در راه بازگشت  
به همان ترتيب كه از مكه آمده بودند، مشكهاى آب و رهتوشه و لباسها و رواندازها را بر يك شتر بار كرده بودند ام ايمن سوار شد و بر شتر ديگر كه بار نداشت او و مادرش سوار شدند. دائيها و دائى زاده ها(79) تا دروازه آنان را بدرقه كردند. محمد در طول راه دريافت كه مادرش آرامش و نشاطى را كه به هنگام آمدن از مكه در او به چشم مى خورد، ديگر ندارد. نخست پنداشت شايد به خاطر ديدن قبر پدر، اين حالت به او دست داده است زيرا هنگامى كه آخرين بار در كنار او قبر را زيارت مى كرد، ملاحظه كرده بود كه مادرش ‍ مثل بار اول ، بسيار گريست ؛ اما شباهنگام كه به نخستين منزل بين راه رسيدند و دريافت كه مادر شام نخورد و تك تك سرفه هم مى كرد، نگران شد. ام ايمن هم چند بار از حال مادرش پرسيده بود و او هر بار جواب داده بود كه چيز مهمى نيست .
روزهاى بعد، حال مادرش بدتر شد. حالا ديگر هم او و هم ام ايمن مى دانستند كه حال مادرش خوب نيست و ام ايمن چند بار اصرار كرده بود كه به يثرب باز گردند، اما مادرش نپذيرفته بود تا به (ابواء) رسيدند. (ابواء) آبادى كوچكى سرراهشان بود؛ شب را در آنجا ماندند. حال مادرش خيلى بدتر شده بود اما محمد چون خسته بود، خوابيد. صبح كه برخاست ، مادرش هنوز خوابيده بود. محمد به ام ايمن گفت :
-
مادر را بيدار نمى كنى تا راه بيفتيم ؟
-
نه عزيزم ، اينجا مى مانيم تا حال مادر بهتر شود، آنگاه حركت خواهيم كرد.
در اين هنگام مادرش چشمهاى خود را گشود و چشمانش فروغى نداشت ؛ رنگش هم زرد شده بود. با اينكه سى سال بيشتر نداشت ، اكنون شكسته به نظر مى رسيد. صدايش هم بسيار ضعيف شده بود. دل در سينه كوچك محمد فرو ريخت ؛ اما به روى خود نياورد. پيش رفت و كنار مادر نشست و دست او را در دست گرفت و در حاليكه به زحمت اشك خود را نگهداشته بود كه فرو نريزد، در چشم مادر خنديد.
مادر دستش را از دست محمد رهانيد و آن را بالا آورد و به گردن محمد انداخت و به سوى خود كشيد و او را به سينه خود چسباند و چهره و پيشانى و سر او را بوسيد؛ آنگاه به وى گفت :
-
عزيز مادر، نمى دانم خداوند براى تو چه سرگذشتى رقم زده است ؛ پدرت را پيش از آنكه به دنيا بيايى از دست دادى ، بعد كه به دنيا آمدى من شير نداشتم و ديگران به تو شير دادند. بعد هم به خاطر ترسى كه از وباى مكه داشتم مجبور شدم تو را حدود 5 سال به قبيله بنى سعد بن بكر بن هوازن ، بفرستم ؛ گرچه حليمه واقعا از تو خوب مراقبت كرد و نيز تو در آنجا زبان فصيح عربى را هم آموختى ؛ اما من از ديدار تو و تو از ديدار من محروم مانديم ؛ چند ماهى بود كه دلخوش بودم كه در كنار تو خواهم بود؛ آنهم اينطور شد...
اشك از گوشه چشمهاى زيبا اما بيفروغ آمنه ، بر گونه هايش غلتيد. محمد هم نتوانست خود را نگهدارد و گريست و به مادر گفت :
-
مادر جان ! بلند شو به مكه برويم ؛ آنجا پدر بزرگ و عموها طبيب مى آورند، خوب مى شويد.
-
نه پسرم ، گمان نمى كنم خوب شوم ؛ اما خداوند بزرگ و مهربان از تو پشتيبانى خواهد كرد؛ نگران نباش .
آنگاه به ام ايمن كه آرام آرام مى گريست رو كرد و گفت :
-
من حال خود را مى دانم ، من ديگر بر نخواهم خاست ... محمد را بعد از خدا به تو مى سپارم كه او را تا مكه برسانى و به پدر بزرگش عبدالمطلب بسپارى .
-
نه خانم ، اين سخن را نگوييد. من الان مى روم و از اهالى اينجا كمك خواهم خواست ؛ شايد كسى دوايى داشته باشد و بهبود يابيد...
ام ايمن منتظر نشد و بيرون دويد.
آمنه ، سر محمد را دوباره به سينه خود چسباند و اشكهاى روى گونه او را پاك كرد و چهره اش را بوسيد و دستش را در دست گرفت و آهى بلند كشيد و باز آهى بلندتر و سپس جاودانه فرو خفت .
محمد پنداشت كه مادرش به خواب رفته است ؛ هنوز دست او در دست مادرش بود. خم شد و به طورى كه بيدار نشود، چهره مادر را بوسيد و همچنان بى حركت كنار او نشست . جراءت نمى كرد دستش را از دست مادر بيرون آورد؛ مى ترسيد با اين كار، او را از خواب بيدار كند.
سر قبر مادر، تمام اهالى ابواء كه در دفن او شركت كرده بودند، دلشان براى كودك او مى سوخت ؛ زيرا اگر چه نجيب و آرام مى گريست اما يكسره مى گريست و (مادر مادر) از زبانش نمى افتاد.
محمد نمى توانست باور كند؛ همين ديروز روى شتر، جلوى مادرش نشسته بود و پشتش را به سينه او چسبانده بود و با او سخن مى گفت . درست است كه حالش چندان خوب نبود اما هر چه از او مى پرسيد با مهربانى جواب مى داد... اما حالا مى ديد كه همان مادر مهربان را در گودالى كه جلوى آن ايستاده بود، گذاشته و روى او خاك ريخته بودند. ام ايمن هم حالى بهتر از محمد نداشت ولى سعى مى كرد برخود مسلط باشد و محمد را دلدارى دهد.
محمد و ام ايمن آنشب را در ابواء ماندند چون به جايى نمى رسيدند؛ و فردا به راه خود به سوى مكه ادامه دادند.
در مكه ، زنان بنى هاشم چند روز بر آمنه ، مويه كردند و ياد او را گرامى داشتند. عبدالمطلب محمد را با كنيزش ام ايمن ، به خانه خود آورد و در اين هنگام محمد شش سال و سه ماه داشت . عبدالمطلب كه از نخست نيز اين كودك را چون جان دوست مى داشت . اكنون با مردن آمنه ، بيشتر به وى توجه مى كرد؛ بيشتر اوقات او را با خود به كنار كعبه مى برد و بر مسندى كه براى وى در آنجا ساخته بودند، كنار خود مى نشانيد.
محمد هم به پدر بزرگ خيلى دلبسته بود. يك روز كه در قسمتى از كنار كعبه فرشى گسترده و مسند عبدالمطلب را بر آن نهاده بودند و بزرگان قريش و فرزندان عبدالمطلب برآن نشسته و منتظر عبدالمطلب بودند، محمد از راه رسيد و چون هميشه در كنار پدر بزرگ مى نشست ، يكراست به طرف مسند رفت و با آنكه پدر بزرگ هنوز نيامده بود، بر مسند او نشست و منتظر ماند تا بيايد.
يكى از بزرگان قريش با آنكه او را مى شناخت و مى دانست كه نوه عبدالمطلب است ، با اين حال ، به احترام عبدالمطلب ، به محمد گوشزد كرد:
-
آن جا، مسند رئيس مكه است و كودكان نبايد بر آن بنشينند؛ مى بينى كه حتى هيچك از ما بزرگترها و هيچكدام از عموهايت هم بر آن مسند ننشسته اند...
محمد با شرم كودكانه و نجابتى كه داشت ، شرمگين شد و مى خواست برخيزد؛ يكى از عموهايش هم جلو آمد كه دست او را بگيرد و از آنجا برخيزاند و در كنار خودش بنشاند اما ناگهان عبدالمطلب از راه رسيد و چون نگاهش به اين منظره افتاده ، از همان ابتداى مجلس ، بلند گفت :
-
پسرم را رها كنيد، به خدا قسم كه او مقامى ارجمند دارد؛ و همانجا، جاى اوست ...(80).
افسوس كه عمر پدر بزرگى بدين مهربانى ، ديرتر نپاييد؛ و درست در روزى كه محمد، هشت سال و هشت ماه و هشت روز از عمرش گذشته بود، عبدالمطلب وفات يافت (81).
البته پدر بزرگ مانند مادرش غريبانه نمرد؛ تمام مكه با اطلاع از مرگ وى ، دست از كار كشيدند و در تشييع او شركت كردند؛ محمد هم در مراسم در كنار 12 عمو و 6 عمه و ساير خاندان بنى هاشم و تمام قريش و همه اهالى مكه ، شركت داشت . پدر بزرگ را به نقطه اى در مكه كه حجون نام داشت بردند.
زنان بنى هاشم مويه مى كردند؛ محمد در كنار عموى همسن خود حمزه ، مى گريست . وقتى پدر بزرگ را در حاليكه در بردهاى يمانى كفن كرده بودند، در خاك مى نهادند، محمد با به خاطر آوردن مراسم خاكسپارى مادرش در (ابواء)، هم براى پدر بزرگ و هم براى مادر خود مى گريست و همانطور كه به ياد آخرين سخنان مادرش بود، به ياد آخرين سخنان پدر بزرگش افتاد كه روز پيش در بستر مرگ به عمويش ابوطالب گفته بود(82):
-
اى عبدمناف (83)، تو را پس از خود درباره يتيمى كه از پدرش جدا مانده ، سفارش مى كنم . او در گهواره پدرش را از دست داد و من براى وى چون مادرى دلسوز بودم كه فرزند خود را تنگ در آغوش مى كشد. اكنون براى دفع (هر) ستمى و استوار كردن (هر) پيوندى ، به تو از همه فرزندانم اميدوارترم (84).
در پايان مراسم ، ابوطالب دست او را گرفت و روى او را بوسيد و به او دلدارى داد و با خويش به خانه خود برد. ابوطالب و زبير و پنج تن از عمه هايش ، با پدر وى عبدالله ، همه از يك مادر نبودند و به اصطلاح ، ابوطالب عموى تنى محمد بود(85).
نوجوانى 
نخستين سفر به شام  
ابوطالب اگر چه پس از پدر رئيس مكه و قريش شد اما به سبب داشتن عائله سنگين و نداشتن درآمدهايى كه ساير سران قريش از آن برخوردار بودند، فقير بود(86)؛ به همين دليل تصميم گرفت در سفر سالانه قريش به شام شركت كند. محمد در اين هنگام دوازده سال داشت و در خانه ابوطالب در كنار فرزندان او به ويژه زير نظر فاطمه (87)، زن ابوطالب ، در كمال آرامش و امنيت زندگى مى كرد. فاطمه زنى بسيار مهربان بود و نسبت به پيامبر مادرانه رفتار كرد. يك شب وقتى كه لباس به او مى پوشانيد به وى گفت :
-
پسرم ، اين لباس را از بس شسته ام ، كهنه شده است ؛ اگر عمويت در سفرى كه فردا در پيش دارد، موفق شود و سود خوبى ببرد، براى تو و همه بچه ها، لباس نو خواهد خريد.
-
همين لباس هم خوبست مادرجان ؛ عمو كجا مى خواهد سفر كند؟
-
همراه با كاروان تجارى قريش به شام مى رود.
-
مگر عمو رئيس مكه نيست ؟ پس با كارها چه مى كند؟
-
لابد در اين دو سه ماه تا برگردد براى خود جانشينى تعيين مى كند.
-
آيا عمو مرا هم با خود مى برد؟
-
تو خيلى كوچكى ، تازه دوازده سالت تمام شده است ؛ تو نمى توانى همراه اين كاروان بروى .
-
من مى توانم در رديف عمو روى شتر سوار شوم ؛ پياده هم مى توانم بروم .
-
به خاطر سوار بودن يا پياده بودن نمى گويم ؛ قافله هاى تجارى ، با خود اشياء قيمتى زيادى به شام مى برند و آن را آنجا مى فروشند و پول و اشياء قيمتى زيادى از آنجا به مكه مى آورند؛ بنابراين ممكن است در مسير طولانى سفر، در هنگام رفتن يا برگشتن مورد حمله غارتگران قرار بگيرند؛ اگر تو در ميان قافله باشى ، جانت به خطر مى افتد.
-
ولى من نمى ترسم ؛ من هم با آنها مى جنگم .
فاطمه به خنده افتاد و او را بوسيد و گفت : به هر صورت اين موضوعى نيست كه من بتوانم درباره آن تصميمى بگيرم ؛ تا چند لحظه ديگر عمويت ، به خانه مى آيد؛ خودت با او در ميان بگذار.
وقتى ابوطالب به خانه آمد بسيار دير هنگام بود، در حاليكه تمام اهل خانه جز فاطمه كه منتظر شوهر خود بود و محمد، مدتى بود به خواب رفته بود. فاطمه هر چه خواست او را متقاعد كند كه بخوابد، نپذيرفته بود زيرا مى دانست كاروان صبح زود حركت مى كند و ممكن بود جا بماند. او مى خواست با عمو سخن بگويد و از او بخواهد كه وى را همراه خود ببرد.
ابوطالب از بيدار ماندن محمد تعجب كرد و با مهربانى پرسيد:
-
چرا تا اين وقت شب بيدار مانده اى ؟
-
مى خواستم با شما صحبت كنم .
-
در چه مورد؟
-
شما فردا به سفر شام خواهيد رفت ؛ من بيدار ماندم تا از شما بخواهم مرا هم با خود به اين سفر ببريد! اشك در چشمهاى ابوطالب جمع شد؛ پيش ‍ رفت و برادرزاده خود را در آغوش گرفت و بوسيد و بعد به او گفت :
-
مدتهاست از اين و آن درباره تو سخنهايى مى شنوم . پدرم از پدرانش ‍ شنيده بود كه تو آينده تابناكى در پيش دارى . به همين جهت من بر جان تو بيم دارم و ممكن است برخى به جان تو گزند برسانند؛ همانهايى كه نمى خواهند چنين مردى از قريش و از بنى هاشم برخيزد. چه مى دانم ؟ شايد هم افراد ديگرى به جهات ديگر، همين قصد شوم را داشته باشد؛ به همين جهت با عده اى صحبت كرده ام كه از فردا مراقب تو باشد(88) تا من برگردم زيرا نمى توان تو را با كاروان همراه برد.
-
چرا عموجان ؟
-
چون تو هنوز كودكى و ممكن است كاروان مورد حمله قرار بگيرد.
فاطمه همسر ابوطالب كه ايستاده بود و به سخنان آنها گوش مى داد، گفت :
-
من اين مطلب را به او گفته ام ...
محمد كه اشك در چشمانش حلقه زده بود، گفت :
-
ولى ...
و ديگر نتوانست به سخن ادامه دهد و اشك از ديدگانش سرازير شد.
ابوطالب ، دوباره او را در آغوش گرفت و بوسيد. دلش فشرده شد. به ياد آورد كه شايد محمد در دل مى گويد: عمو جان ، تو مرا با خود نمى برى ولى اگر پدرم زنده بود، حتما مرا با خود مى برد؛ بنابراين تصميم گرفت كه او را با خود بردارد؛ پس به او گفت :
-
بسيار خوب ؛ پس زودتر بخواب ، صبح بايد زود حركت كنيم .
محمد، از شادى سراز پا نمى شناخت ؛ دست در گردن عمو انداخت . هنوز اشك از چشمانش فرو مى ريخت و در همانحال مى خنديد، او را بوسيد و گفت :
-
متشكرم عمو جان ، متشكرم .
كاروان بسيار بزرگ و با شكوه بود. چندين شتر كالاها را حمل مى كردند و شتران بسيار ديگرى آذوقه و آب همراهان كاروان و اسباب و ابزار و وسايل مختلف را چند شتر هم خار و بوته و هيزم و چوب براى پخت و پز و سوخت كاروان ، بر پشت داشتند. غير از صاحبان كالاها يا نمايندگان و كارگزاران آنها و غلامان ، شمارى رزمنده مسلح نيز براى احتياط همراه كاروان بود و اينان بخصوص سوار بر اسب بودند تا به هنگام واقعه ، چابكتر جنگ و گريز كنند.
اين سفر براى محمد بسيار جالب بود: علاوه بر آنكه از سرزمينهاى تمدنهاى گذشته مثل وادى القرى ، مدين و ديار ثمود ديدار مى كرد، مناظر و چشم اندازهاى سرسبز و رؤ يايى سرزمين شام را نيز مى ديد. تا آنروز، آنقدر آب و سبزه ، آنقدر چشمه و جويبار و رود و آنقدر درخت و مرتع و آن اندازه دشتهاى پرگل و گياه و زمردين نديده بود... به علاوه روستاها و شهرهاى فراوان با مردمان گوناگون و عادات و آداب و رسوم و عقايد متفاوت و لباسهاى رنگارنگ و انسانهايى با رفتارها و گفتارهاى متفاوت .
از جمله اين كسان راهبى بود كه گفتند ساليان دراز در بصرى (89) درون صومعه خود مشغول عبادت است و مسيحيان آن منطقه به زيارت او مى روند و گاهى به هنگام عبور كاروانها، بيرون مى آيد و با كاروانيان ديدار مى كند.
پيش از آنكه به بصرى برسند، عمويش اين مطالب را درباره آن راهب ، براى وى گفته بود.
اكنون نزديك بصرى بودند. شهر در سمت راست راه افتاده بود و صومعه بحيرا سمت چپ . محمد از عموى خود پرسيد:
-
راستى عمو جان ، نام آن راهبى كه مى گفتيد در اين (دير) زندگى مى كند، چيست ؟
-
بحيرا.
-
ممكن است ما او را ببينيم ؟
-
ممكن است در مدتى كه ما جلوى صومعه اطراق مى كنيم ، بيرون بيايد؛ در آن صورت ما او را حتما خواهيم ديد.
-
شما قبلا او را ديده ايد؟
-
نه ، من هم تاكنون او را نديده ام ولى بسيارى از كسانى كه با كاروان قريش ‍ به شمال آمده اند او را ديده اند و براى ديگران تعريف كرده اند. در مكه تقريبا همه او را مى شناسند.
كاروان جلوى صومعه اطراق كرده بود؛ پيش از آنها كاروانهاى ديگرى كه از نقاط مختلف به شام مى رفتند يا از آن بر مى گشتند، همانجا بار انداخته بودند؛ علاوه بر اينان ، افرادى از مسيحيان اطراف و اكناف هم به شوق ديدار بحيرا، در گوشه و كنار به چشم مى خوردند. صداى شيهه اسبان بلند بود و نيز ناله شترانى كه ساربانان ، آنها را وادار مى كردند زانو بزنند تا از ميان بارشان چيزى بردارند. برخى كنار جويبارى كه در دنباله چشمه اى روان بود چيزى مى شستند يا دست و روى را صفا مى دادند؛ برخى علوفه بر پشت داشتند و جلوى اسبان يا شتران خود مى ريختند؛ يكى ايستاده بود و به غلام خود دستورى مى داد؛ ديگرى با مردان مسلح كاوران گفتگو مى كرد و چيزهايى مى گفت كه در ميان همهمه افراد و غلغله صداى اسبها و شتران ، درست شنيده نمى شد....
در اين هنگام ، همهمه ها از سمت صومعه به تدريج فرو خفت و كم كم همه كسانى كه در زمين وسيع جلوى صومعه ، درهم مى لوليدند و غلغله بر پا كرده بودند، خاموش شدند و به سوى صومعه نگاه افكندند. نگاهها همه متوجه مردى شده بود نورانى و بلند قامت كه طيلسانى بلند و سياه بر دوشداشت و كلاهى نسبتا بلند و بى لبه ، از همان رنگ و همان جنس ، بر سر كه تقريبا چهار ترك بود و تركها در وسط به هم مى رسيد و جمع مى شد. موهايى بلند از اطراف روى شانه او افشان بود. ريش بلند و فلفل نمكى اش ‍ تا روى سينه مى رسيد. دستهاى لاغر اما سپيدش از آستين هاى بلند و گشاد طيلسان با انگشتهاى كشيده ، بيرون زده بود و با وقار و ابهت ؛ به طرف جمعيت مى آمد و عده اى راهب جوان با حفظ احترام وى ، در پشت سر، او از همراهى مى كردند. لبخند روحانى و ملايمى بر لب داشت و با چشمهاى درشت و شفاف و هوشمندش به يكايك افراد مهربانانه نگاه مى كرد و به احترام و سلام آنان با راءفت پاسخ مى گفت . گاه با ديدن كسى در ميان جمعيت ، مى ايستاد و با او چند كلمه سخن مى گفت و دوباره به ديدار و باز ديد خود از يكايك كاروانيان ، ادامه مى داد.
محمد كه كنار عموى خود ايستاده بود و در ميان جمعيت به اين صحنه مى نگريست ؛ از عمو پرسيد:
-
عمو جان ، اين مرد نورانى همان بحيراست ؟
-
آرى ، عزيزم ، خود اوست .
-
عمو جان ، مردم چه احترامى به او مى گذارند، مى بينيد؟
-
آرى عزيزم ، از پيش پاى او كنار مى روند تا بگذرد. مرد خداست ؛ خداى يگانه را مى پرستد بايد هم محترم باشد.
لحظه اى بعد، بحيرا، به پيش روى محمد و ابوطالب مى رسد؛ با همان لبخند روحانى ، نخست به ابوطالب نگاهى مى افكند و سپس به محمد و رد مى شود اما هنوز گام دوم را بر نداشته است كه سر را بر مى گرداند و دوباره به محمد مى نگرد؛ لبخند از لبانش محمد محو شده است ، باز مى گردد و پيش روى محمد مى ايستد.
بعد از ابوطالب مى پرسد:
-
اين كودك با شماست ؟
-
آرى ، برادر زاده من است .
-
نام او چيست ؟
-
محمد فرزند عبدالله و آمنه كه هر دو از دنيا رفته اند، يكى پيش از ولادت وى و ديگرى شش سال پيش .
-
نام ديگرى ندارد؟
-
مادرش هم او را (احمد) ناميده است .
بحيرا كه چشم از محمد بر نمى دارد، از خود او مى پرسد:
-
چند سال دارى ؟
-
دوازده سال .
-
از كدام قبيله اى ؟
-
از قريش .
-
تو را به لات و عزى ، بتهاى بزرگ قبيله تان سوگند مى دهم كه آنچه از تو مى پرسم ، درست پاسخ دهى .
-
(مرا به نام لات و عزى مپرس كه هيچ چيز را چون اين دو بت ناخوش ‍ نمى دارم )(90)، من به خداى يگانه ايمان دارم .
-
عالى است ، عالى است . خود اوست .
راهب از شادى ، دستهاى خود را به هم كوفت . ابوطالب كه از حركات و گفتار راهب در شگفت مانده بود پرسيد:
-
چه چيز عالى است ؟ چه در يافته ايد؟
-
نام برادرزاده تو را در كتابهاى مقدس گذشتگان خوانده بودم و نشانه هاى او را نيز. او برگزيده خداست ؛ در آينده پيامبر خواهد شد و آخرين پيامبر خدا خواهد بود. بايد مراقب او باشى ، به ويژه يهوديان اگر بفهمند به او گزند خواهند رسانيد.
ابوطالب تا بازگشت به مكه لحظه اى از برادرزاده خود چشم برنداشت .
چوپانى  
ابوطالب برادرزاده زيبا و نجيب و آرام خود را بسيار دوست مى داشت زيرا هر چه بزرگتر مى شد، وقار و آرامش و نجابت وى و درستى و پاكى اش ‍ نمودارتر مى گشت و به ويژه كه مى ديد اين برادرزاده هم مانند خود او، به بتها، وقعى نمى نهد و به خداى يگانه ايمان دارد؛ اما از بيكار ماندن او رنج مى برد تا يكروز وقتى كه مشغول گفتگو با سران قريش بود، يكى از آنان به وى خبر داد كه گوسفندان اهالى مكه ، در ناحيه (قراريط)(91) نياز به چوپان دارد. همانجا به فكرش خطور كرد كه محمد را براى شبانى آن گوسفندان به قراريط بفرستد اما به آنان چيزى نگفت . مى خواست مطلب را با برادرزاده اش كه اكنون 15 ساله بود، در ميان بگذارد و نخست نظر خود او را بپرسد؛ پس وقتيكه به خانه آمد، از محمد پرسيد:
-
دوست دارى چوپانى كنى و گوسفندان مردم مكه را بچرانى ؟ محمد كه دلش براى ديدن صحرا و هواى آزاد و محيط باز لك مى زد، بى درنگ گفت :
-
آرى عمو جان ؛ دوست دارم .
-
بسيار خوب ؛ مى گويم برايت چوبدست و توشه و مشك آب و هر چه نيازى دارى فراهم كنند و آنگاه همراه يكنفر تو را به قراريط مى فرستم . اگر كارت را خوب انجام بدهى ، مزدى هم به تو خواهند داد.(92)
اواخر اسفند بود و اوايل گل و سبزه . خارهاى صحرايى اطراف قراريط، تك تك از سايه بان سنگى يا بر شيب ملايم تپه اى ، خود را به چشم مى كشاندند ولى از پايمال شدن و دسترس گوسفندان نيز كه در همان حوالى مى چريدند، در امان نبودند.
محمد، بالاى خود را چشمه آفتاب صبحگاهى مى شست و از پس گله ، به آرامى پيش مى رفت . چوب شبانى را زير بغل گرفته بود تا با هر دو دست ، نخستين مولود آن سال گله را، كه بره دو روزه اى سپيد موى و سياه چشم بود، راحت تر در آغوش بفشارد.
ميشى به همان رنگ ، با پستانهاى بر جسته ، از نزديك پاى محمد دور نمى شد و گاه بره اش را در آغوش چوپان به صدايى گرم مى خواند و سر را بالا مى گرفت و با چشمهاى زيبا و درشت به شبان و بره ، حريصانه اما مطمئن و معصوم مى نگريست . در اين حال گويى بر سپيدى چشمان ميش ‍ با سياهى مردمكها نوشته بودند: مادر، چشمانش جلوه روشن عطوفت مادرى بود.
محمد، در همان حال كه بره را در بغل داشت ، پا به پاى گوسفندان راه مى سپرد و حركات آنان را زير نظر مى داشت . گاه ، سگ گله را به صدايى فرا مى خواند و او را با اشاره دست به سوى گوسفندى مى فرستاد كه مى رفت از گله دور شود؛ گاهى نيز با نوايى و صدايى كه بدان عادت كرده بود گوسفندان را به پيشروى وا مى داشت .
چون اندكى پيش رفت و به جايى رسيد كه علف بهترى داشت ، سگ را صدا كرد و گوشه اى خواباند؛ خود نيز، بر سر سنگى نشست . گوسفندان با خوابيدن سگ در مى يافتند كه پيشروى لازم نيست و مى توانند بچرند و مشغول چرا شدند.
محمد كه هنوز سبحانه نخورده است ، از كسيه توشه خود قدرى مويز و پنير و گرده اى نان در مى آورد و با اشتها غذاى خود را مى خورد. سپس از مشك كوچك آبى كه به همراه دارد، قدرى آب مى نوشد و سفره خود را جمع مى كند و در كيسه مى نهد.
بعد، به صحرا، به كوه و به آسمان مى نگرد؛ لحظه ها در تنهايى كند مى گذرند اما او با شكيبايى تحمل مى كند. تنهايى علاوه بر آنكه براى او، دستمايه شكيبايى ست ، باعث مى شود كه در همه چيز دقيق بنگرد و درست بينديشد؛ به گياهان مى نگرد، به تنوع آنها؛ به رنگانگى گلها و برگها و ساقه هايشان و از خود مى پرسد چگونه از يك سرزمين ، در يك وجب خاك و در كنار هم چندين گياه ، با چندين شكل و رنگ و طرح مى رويد؟ لبه برگهاى اين يك مضرس است ؛ آن يك صاف است ؛ و آن ديگرى دالبر دارد. آن يكى خار است ولى گلى فيروزه اى بر سر دارد؛ ساقه اين يك پرز دارد و آن ديگرى ، صاف و صيقلى است . اين خارها و اين گياهان خودرو، چه گلهاى ملوس و رنگارنگى دارند؛ آن يك سفيد و آن ديگرى شنگرفى است .
آسمان را چه كسى بر فراز سر ما بر افراشته است ؟ ستارگان را چه كسى چون گلهاى نورانى ، در مزرع آن كاشته است ؟ چرا خورشيد چنين منظم و همواره با نورى يكدست ، صبحگاهان از افق شرق بر مى آيد و شامگاهان در افق غروب پنهان مى شود؟
ماه ، اين چراغ شباهنگام ، نور خود را از كه مى گيرد؟ چرا در آغاز هر برج نازك اندام است و تا شب چهاردهم منظم و بهنجار، اندك اندك بر آن مى افزايد تا بدر كامل مى شود و دوباره مى كاهد؟ چرا همين سگ كه اكنون آن كنار خوابيده است با گوسفند فرق دارد؟ اين شامه تيز و هوش و چابكى و وفا را چه كسى در او نهاده است ؟
اين سؤ الها كه پياپى در جان محمد خلجان مى كند و افكار او را به خود مشغول داشته است ، دستاورد تنهايى اش در صحراست .
جنگ فجار 
چهار سال از روزى كه محمد با عموى خود به شام رفته بود و يكسال از شروع چوپانى در قرارط (كه شايد يكسال هم بيشتر نپاييد)، مى گذشت و اكنون محمد شانزده ساله بود و همراه عموى خويش و تقريبا تمام قبيله قريش از مكه بيرون آمده و در بازار عكاظ حضور يافته بود. قبائل مختلف عرب كه غالبا در طول سال ، با يكديگر به جنگ مى پرداختند و يا به غارت كاروانها، دست مى زدند، ميان خود قرار گذراده بودند كه در چهار ماه سال از جنگ بپرهيزند؛ بنابراين قرار، جنگ چهار ماه ذيقعده ، ذيحجه ، محرم و رجب ، حرام بود.(93) در اين ماهها، بازارهايى در نقاط مختلف عربستان تشكيل مى شد و همگان ، دوست و دشمن ، در آن به عرضه كالا و خريد و فروش ، مى پرداختند. ديدن اين بازارها به ويژه بازار عكاظ كه از مهمترين و مشهورترين بازارهاى عربستان بود، براى همه كس غنيمت بود. محمد هم كه با عموى خود و ساير افراد قريش در بازار عكاظ حاضر شده بود، از ديدن آن لذت مى برد.
چاى سوزن انداختن نبود، هزاران نفر فروشنده ، در عكاظ كالاهاى خود را به معرض فروش گذارده بودند؛ همه نوع كالا هم به چشم مى خورد: پارچه هاى يمنى و مصرى و حبشى رنگارنگ ، ظروف سفالى با نقشهاى بسيار زيبا، سبدهاى دستباف ، جاجيم هاى خوش نقش ، وسايل و ابزار جنگى چون شمشيرهاى هندى تيز و كلاهخودهاى محكم و زره هاى زركوب و تبرزينهاى كوتاه و نيزه هاى بلند و خنجرهاى آبدار، يراق و ابزار و دهنه اسبها در اندازه هاى گوناگون ، زينهاى نقره كوب و تركشهاى رنگارنگ با تيرهاى دلدوز و جگر شكاف .
هر گوشه از بازار راسته دسته ويژه اى از فروشندگان بود، يكجا راسته پارچه فروشان و جاى ديگر راسته چرم دوزان بود. يك جا كسانى بساط گسترده بودند كه عطريات مى فروختند: مشك و عنبر و عود و بان و امثال آن . جارى ديگر راسته چوبدارها بود و در آن مرغ و خروس و گوسفند و اسب و شتر به مشتريان عرضه مى شد. خريداران بسيار در بازار موج مى زدند و جاى سوزن انداختن نبود. و چون همگان از راههاى دور به بازار مى آمدند، دور تا درو بازار، خيمه هاى كه افراد قبائل مختلف با خود آورده بودند، بر پا بود و خريداران هنگام استراحت به چادرهاى خود مى رفتند.
در قسمتى از بازار، جايگاه ويژه اى وجود داشت و بر آن كرسى هايى نهاده بودند كه راويان شاعران و يا سخنوران بر آن مى ايستادند و شعر مى خواندند و يا سخن هاى موزون و آهنگين بيان مى داشتند. گاه شاعرانى كه خود صداى بلند و رسا داشتند و شعر خوب مى خواندند، خود شعر خويش را قرائت مى كردند. داور يا داورانى هم بودند كه عيبها يا ايرادهاى شعرها را گوشزد مى كردند و يا شعرى را كه فخيم و بلند و بهنجار بود، مى ستودند.
اين مراسم بسيار مهم و جدى بود زيرا اگر شعرى مى درخشيد و بر همه شعرهايى كه عرضه شده بود به تشخيص داروان غلبه مى كرد بعدا طى مراسمى به ديوار كعبه آويخته مى شد. گاهى در اين مراسم شعرهايى خوانده مى شد كا شاعر در سرودن آن يكسال تمام رنج برده بود با آنكه غالبا از صد بيت هم تجاوز نمى كرد. به اين شعرها، حوليات مى گفتند. موضوع شعرهايى كه در عكاظ خوانده مى شد اغلب جنگ و حماسه و مفاخره و يا تغزل و وصف زنان يا افراد جنگاور و بتها يا ديار و قبيله و يا اسب بود. البته به ندرت برخى از شعرا در عقايد و حكمت و اخلاق هم شعرى عرضه مى كردند.
محمد همه اينها را مى ديد و مى شنيد و به همه جاى بازار سر مى كشيد. براى سن او، تمام اين صحنه ها جالب بود و تا مى توانست تماشا مى كرد و گاهى از عموى خود ابوطالب در مورد برخى كالاها يا اشخاص ، چيزهايى مى پرسيد.
به ناگاه ، همچنانكه دوشادوش عموى خود در حال قدم زدن در قسمتى از بازار بود، مرد مسلحى از اهالى مكه را ديد كه مى شناخت اما نامش را نمى دانست . اين مرد با شتاب از ميان انبوه مردم خريدار و تماشاگر و فروشنده ، خود را به عموى وى رسانيد و در گوش او چيزهايى گفت كه محمد به زحمت ، برخى از كلمات آن به گوشش خورد. به ويژه كه منش و روش او اجازه نمى داد هنگامى كه دو تن آهسته حرف مى زنند براى شنيدن كوششى بكند؛ كردار او به وضوح با كودكان همسالش فرق داشت . به محض آنكه سخن آن مرد تمام شد و بازگشت و در ميان جمعيت انبوه بازار عكاظ، ناپيدا شد؛ ابوطالب به عده اى از افراد قريش كه در اطرافش بودند با كلمات و صدايى كه سعى مى كرد ديگران نفهمند گفت :
-
هر چه زودتر تمام قريش و كنانه بايد به سوى مكه بگريزيم و خود را به مكه برسانيم .
-
بگريزيم ؟ چرا؟
-
صدايت را پايين بياور؛ بعدا مى گويم ، بشتابيد قريشيان و كنانى ها را پيدا كنيد و دستور مرا به آنان بگويى : تك تك بياييد كه جلب توجه نكنيد بعد سر جاده مكه به هم مى پيونديم و با هم مى رويم .
اين سفارش ها كه تمام شد دست محمد را گرفت و با يكى دو تن از پيرمردهاى قريش ، به سرعت به محلى كه اسبهاى خود را بسته بودند رفتند و بر اسبها پريدند و تا سر جاده اى كه به مكه مى رفت يكنفس تاختند. در آنجا منتظر ماندند تا بقيه برسند اما همچنان بر اسب و آماده حركت نشسته بودند. يكى از همراهان پرسيد حالا بگو قضيه چيست ؟
-
مى دانيد كه هر سال نعمان بن منذز حاكم حيره ، كاروانى به عكاظ مى فرستد تا در مقابل آن پوست و ريسمان و پارچه هاى زربفت برايش ‍ بخرند و چون به كارگزارى كه حفاظت و حمايت كاروان با به عهده بگيرد، پول خوبى مى دهد؛ براض بن قيس كنانى از پارسال در صدد بود كارگزار نعمان بن منذر بشود؛ اما مثل اينكه (عروة الرحال ) از قبيله هوازن پيشدستى مى كند و حفاظت و حمايت كاروان نعمان را به عهده مى گيرد. براض بسيار ناراحت مى شود و درصدد بر مى آيد كه عروه را بين راه از پاى در آورد. مثل اينكه ديروز در سرزمين بنى مره ، قبل از رسيدن كاروان به عكاظ، او را مى كشد و مى گريزد...
تا لحظاتى ديگر هوازن مطلع خواهند شد و چون قتل در اين ماه كه ماه حرام است انجام گرفته آنها نيز به روى كنانه و ما، تيغ خواهند كشيد. اگر بتوانيم قبل از آنان خود را به مكه برسانيم و در حرم باشيم ، آنان به حرم نخواهند آمد.(94)
محمد پرسيد:
-
عمو جان اگر مردى از كنانه ، مردى از هوازن را كشته است ؛ ما كه قريش ‍ هستيم چرا بايد بگريزيم ؟
-
عزيزم مگر تو نمى دانى كه ما با كنانه هم پيمان هستيم ؛ از ديدگاه هوازن همه هم پيمانان كنانه ، در حكم كنانه اند؟
تا اين لحظه كنانى ها و قريشيان يك يك يا چند چند از راه رسيدند و چون دانسته شد كه كسى باقى نمانده است ، ابوطالب كوتاه و فشرده يكبار ديگر موضوع را براى همه باز گفت و سپس همگى يكباره با هم به سرعت به سوى مكه پيش تاختند.
از آنسو هوازن نيز از قضيه آگاه شدند و در يافتند كه كنانه و قريش به سوى مكه گريخته اند؛ با سرعت هر چه تمامتر در پى آنان به راه افتادند و سرانجام پيش از آنكه قريش و كنانه به حريم مكه برسند؛ به آنان رسيدند و جنگ در گرفت . اما چون غروب بود؛ لحظاتى بعد، شب در رسيد و قريش و كنانه با استفاده از تاريكى شب با جنگ و گريز خود را به حريم مكه رساندند و هوازن ناگزير بازگشتند؛ اما جنگ بين آنان از يكسو و كنانه و قريش از سوى ديگر، چهار سال طول كشيد. بدينصورت كه گاهى اينان از مكه خارج مى شدند و با آنان مى جنگيدند. پس از چهل سال ، سرانجام جنگ با پرداخت خونبهاى هوازن كه تعداد كشته شدگان آن از قريش و كنانه بيشتر بود؛ به پايان رسيد(95). به اين جنگ از همان جهت كه در يكى از ماههايى كه جنگ در آن حرمت داشت . واقع شده بود، فجار (يعنى گناه )، نام داده بودند.
جوانى 
احياء پيمانى باستانى و انسانى 
چهار سال تمام از آغاز جنگ فجار چهارم مى گذشت و ماه پيش پايان يافته بود. اكنون ماه شوال و محمد بيست ساله بود در كنار عموى خود زبير بن عبدالمطلب نزديك خانه كعبه ايستاده بود. زبير هم مثل ابوطالب عموى تنى وى بود يعنى مادر زبير و ابوطالب و پدرش عبدالله و پنج نفر از 6 تن عمه اى كه داشت ، همه يكى بود. طبعا اينان به محمد كشش بيشترى داشتند. حمزه هم گرچه از عموهاى ناتنى بود اما به خاطر همسنى با محمد، همان كشش بين آندو وجود داشت .
بارى ، آن روز با عموى خود زبير در كنار كعبه ايستاده بودند و گفتگو مى كردند. ناگاه صداى فرياد مردى از كوه ابوقبيس بلند شد. محمد و زبير نگاهى به هم افكندند و به جانب صدا دويدند و در آنجا ديدند مردى بالاى كوه ايستاده و خطاب به مردمى كه پايين ايستاده بودند و مى گويد:
-
(اى مردان (قريش )! به داد ستمديده اى دور از طائفه و كسان خويش ‍ برسيد كه در داخل شهر مكه كالاى او را به ستم مى برند)(96)
وقتى آن مرد از كوه پايين آمد، زبير به او گفت :
-
چه پيش آمده است ؟
-
من مردى غربيم از بنى زبيد. كالايى كه تنها دارايى من بود از راهى دور، از ميان قبيله خويش به شهر شما آورده بودم تا بفروشم . عاص بن وائل سهمى آن را از من خريد؛ من كالا را به او تحويل دادم ؛ اما او از دادن قيمت آن ، خوددارى مى كند. ناچار به اين بلندى آمدم و از ستم او فرياد كردم شايد جوانمردى در ميان شما مردم مكه پيدا شود كه داد من بستاند.
مرد اين سخنان را كه مى گفت : به پنهاى صورت مى گريست .
زبير دست او را گرفت و با خود به دارالندوه در كنار كعبه آورد كه در آنجا اكثر سران قريش ، حضور داشتند و دور هم جمع بودند. زبير در حاليكه دست آن مرد را هنوز در دست داشت موضوع را مطرح كرد. محمد نيز همچنان در كنار او بود.
عبدالله بن جدعان تيمى كه از شنيدن ماجرا سخت ناراحت شده بود، خطاب به حاضران گفت :
-
در گذشته هاى دور ميان برخى مردان جرهم كه همه نامشان فضل بود، پيمانى وجود داشت كه به پيمان (فضل )ها مشهور بود و اساس آن دفاع از حقوق افتادگان بود؛ هر كس آن پيمان را مى ستايد و امروز با ديدن اين خود سرى ها و ستمگرى ها در مكه ، چنين پيمانى را براى ستاندن حق مظلومانى چون اين مرد، ضرورى مى داند، همين لحظه با من به خانه من بيايد تا با هم آن پيمان پدران خويش را از نو، زنده كنيم .
همگى يكصدا او را ستودند و افراد بسيارى از بنى هاشم ، از جمله زبير و محمد و نيز برخى از بنى مطلب بن عبدمناف و بنى زهرة ابن كلاب و بنى تيم بن مره و بنى حارث بن فهر؛ به خانه عبدالله بن جدعان رفتند. آن مرد را هم با خود بردند و موقتا، در گوشه اى نشاندند. سپس پيمان بستند كه براى يارى هر ستمديده و گرفتن حق وى همداستان باشند و اجازه ندهند كه در مكه بر احدى ستم شود.(97)
پس از بستن پيمان ، دست آن مرد را گرفتند و شمشيرها را از نيام كشيدند و يكراست به خانه عاص بن وائل رفتند و به عاص گفتند:
-
اين مرد مى گويد كه كالايى به تو فروخته است و تو قيمت آن را به وى نپرداخته اى ؟
عاص نگاهى به آن مرد و نگاهى به انبوه مردان پشت سر وى و شمشيرهاى آخته اى كه در كف داشتند انداخت و اگر چه از پيمان آنان اطلاعى نداشت اما دانست كه جاى چون و چرا نيست ؛ بنابراين پاسخ داد:
-
راست مى گويد: متاع او نزد من است .
-
فورا آن را به وى بازگردان .
عاص به درون خانه رفت و كالاى او را بى كم و كاستى آورد و به دست آن مرد داد.
زبير بن عبدالمطلب از وى پرسيد:
-
آيا اين همان متاع توست و كم و كسرى ندارد؟
-
آرى همانست ؛ بى كم و كاستى .
سپس آن مرد آنان را دعا كرد و شادمان پى كار خود رفت و هم پيمانان نيز كه نخستين ثمره زيباى پيمان خويش را ديده بودند؛ به خانه هاى خويش باز گشتند.(98)

سفر دوم به شام 
25 سال است و اكنون بيرون مكه كنار غار حراء نشسته و چشمان را به افقهاى دور دوخته است . غروبى سخت دلگير است ؛ آفتاب در گوشه اى از افق ، آرام آرام سر به خواب نمى نهد و دنباله بالا پوش گلگون خود را با خويش به پشت كوه مى كشاند. صحرا، اين درياى بى موج شن ، تن آفتابسوخته خود را اينك در خنكاى غروب بى رنگ ، مى شويد. خارهاى بلند مغيلان و صخره هايى كه جاى جاى ، پيش روى محمد، در دل صحرا، سرپا ايستاده اند؛ در سكوت و هم انگيز غروب هنگام ، سايه وار، لحظه به لحظه تيره رنگتر مى شوند و احساس تنهايى و غربت را در دل محمد، غليظتر مى كنند. محمد اين غار و صخره هاى اين كوهسار و صحراى پيش ‍ رو را 25 سال تمام ديده است و آن را خوب مى شناسد. تمام كودكى خود را در همين سرزمين گذارنده است پدر را هرگز نديده اما از مادر، چيزهايى را در خاطر دارد كه البته از شش سالگى فراتر نمى رود عبدالمطلب جد خود و حليمه دايه خويش را بيش به ياد مى آورد؛ امام مهربانترين دايه خود، صحرا را، بيشتر در خاطر دارد. روزهاى كودكى خود را در گوشه و كنار اين صحرا به ياد مى آورد؛ روزهاى چوپانى با دستهايى كه هنوز بوى كودكى مى داد و پاهايى كه از ارتفاع قامت گوسفندان بلندتر نبود. روزهايى كه تنهايى خاموشى صحرا، بزرگترين همنفس وى گوسفندان تنها همبازيهاى او بودند.
روزهايى كه انديشه هاى طولانى در آفرينش آسمان و صحراى گسترده و كوههاى بر افراخته و شنهاى روان و خارهاى مغيلان و نيز انديشيدن در آفريننده آنان ؛ يگانه دلمشغولى وى بود.
روزهاى گرم و كشدار و طولانى ؛ روزهاى ساكت غمگنى و تنهايى روزهايى كه دل كوچكش بهانه مادر مى گرفت اما تنها خورشيد سوزان صحرا، جاى مادر را پر كرده بود و از جاى بوسه هاى داغ خورشيد كه ناشيانه مى خواست مادرى كند، گلداغ تاول مى روييد. روزهايى كه چوپانى كوچك بود، اما هرگز نه سنگى بر گوسپندى افكنده و نه چوبى بر پشت بره اى فرود آورده بود. اگر ميش ها و برگان نوباوه مى توانستند شهادت بدهند حتى يك شكايت از محمد كوچك ، محمد مهربان ، در آن روزها، به خاطر نداشتند. حتى سوسمارها و حشره هاى صحرا زيسته بود و بر هر خاربن ، هر سنگريزه ، هر صخره و هر تپه رمل ؛ اثر پاى او يا تكيه بدن او يا دستكم جاى نگاه او مانده بود و بر آنها گاه اشكى با ياد مادر بر افشانده بود.
شبهى از مادر را به ياد مى آورد كه سخت محتشم بود و بسيار زيبا با بالايى بلند در لباسى كه وقار او را همانقدر آشكار مى كرد كه تن او را مى پوشاند. تا به خاطر دارد چهره مادر را پوشيده و در هاله غمى ژرف ديده است و بعدها در يافته كه مادر چه زود شوى را از دست داده است ؛ به همان زودى كه خود او، مادر را. روزهاى حمايت جد پدرى نيز، زياد نپاييد.
از شيرين ترين دوران كودكى ، آنچه اينك به ياد او مى آيد، آن سفر دلچسب ، آن نخستين سفر به مرزهاى ناشناخته ، فراسوى صحراهاى بطحاء، با عموى بزرگوارش ابوطالب به شام است و آن ملاقات ديدنى و در يادماندنى ، در ميانه راه با قديس نجران . به خاطر مى آورد كه احترامى كه آن پيرمرد به آن او مى گذاشت كمتر از احترامى نبود كه مادر يا جد پدرى به وى مى گذاشتند.
و نيز نوجوانى خود را به خاطر مى آورد كه به اندوختن تجربه در كاروان تجارت عمو، بين مكه و شام گذشت . در طول اين نوجوانى و سپس جوانى ، پاكى و بى نيازى و استغناى طبع و صداقت و امانت در كار و كردار و عصمت چشم حشمت جسم و بالاى موزون و هنجار رفتارش ، چنان بوده است كه حتى در مكه سياه ، مكه بد، مكه دد، مكه گناه نيز به پاكى و امانت انگشت نماست و نه تنها نيكان و موحدان و پاكان قريش و غير آن كه حتى ميخوارگان ، عشرت پيشگان ، ربا خواران و دنيا طلبان نيز، پاكى او را پاس ‍ مى دارند و در سراسر بطحاء، او را محمد امين مى نامند. همه اين ويژگى ها در او، دستمايه علاقه مردم مكه به وى شده است .
محمد، غرق در خاطره ها، همچنان هنوز بر دهانه غار حراء نشسته است و به افق مى نگرد كه اينك ديگر با غروب كامل خورشيد، تيره شده و تنها روشناى خفيفى از خورشيد، بر جاى مانده است چون گردى كه از گذر سوارى بر جا مانده باشد.
محمد به خاطر مى آورد كه هماره از وضع اجتماعى مكه رنج مى برده است بت پرستى كه ريشه همه جهالت ها و بديهاست ؛ او را بيش از هر چيز ديگر رنج مى دهد. بعد از آن ، فساد اخلاقى و ميل و توجه مردم به لهو و لعب كه نتيجه مستقيم زراندوزى و ربا خوارى رايج بين بيشتر سران و اشراف است . نيز ستمى كه بر بردگان روا مى دارند دلش را خون مى كند.
كم كم تيرگى چيرگى مى كند و اگر تاريك شود، پايين آمدن از غار حراء مشكل مى شود؛ محمد بر مى خيزد و از غار فاصله مى گيرد و به سوى خانه عمو روانه مى گردد. احساس مى كند اين كناره گيرى از محيط مكه و تنها نشستن در غار حراء و انديشيدن به بليه هاى اجتماعى ، دلش را تا اندازه اى آرامش مى بخشد. پيش خود مى گويد شايد پدر بزرگم عبدالمطلب هم كه گاهى به اين غار پناه مى آورد؛ به خاطر رنجى بود كه از محيط اجتماعى مكه مى برد.(99)
وقتى به خانه رسيد، عمويش ابوطالب منتظر او بود:
-
كجا رفته بودى ؟ از هر كه پرسيدم نمى دانست كجا هستى .
-
به كوه حراء رفته بودم .
-
پدر و مادر فدايت ، براى چه به كوه حراء؟
-
بر دهانه غار حراء نشسته بودم . دلم گرفته بود، از آن جا به دشت صحرا نگاه مى كردم و قدرى التيام يافتم و به خانه باز گشتم .
-
مى دانم كه بيكار ماندن براى جوانى چون تو، بسيار رنج آور است ...
-
نه عمو جان ، تنها اين نيست ؛ من از آنچه در مكه مى گذرد ناراحتم ؛ از ستمهايى كه در حق بيچارگان روا مى دارند...
-
آن را كه با (حلف الفضول ) چاره كرده ايد...
-
(پيمان فضول ) چقدر مى تواند رفع ستم كند؟ آيا اين پيمان مى تواند به برده دار بگويد كه برده خود را نزن ؛ به او از غذايى كه خود مى خورى ، بده ؟ آيا اين پيمان مى تواند...
-
بيش از آن چه مى توان كرد؟
-
نمى دانم ، در انديشه همين چيزها بودم كه قدم زنان تا غار حراء راه پيمودم ... حالا با من چه كار داشتيد؟
-
خديجه دختر خويلد را مى شناسى ؟
-
كيست كه او را نشناسد.
-
امروز صبح ، غلام خود (ميسره ) را نزد من فرستاده و پيام داد نزد او بروم ؛ وقتى رفتم گفت : اوصاف برادرزاده ات محمد را بسيار شنيده ام ؛ مى دانى كه من هر سال مردانى را اجير مى كنم تا سرپرستى كاروان تجارى ام را در سفر شام به عهده بگيرند و به جاى من تجارت كنند و چون باز مى گردند و به آنان دو شتر جوان دستمزد مى دهم . اگر برادرزاده تو بپذيرد، امسال اين كار را به او واگذار خواهم كرد و مزد او را دو برابر يعنى چهار شتر جوان خواهم داد. او از من خواست تا موضوع را با تو در ميان نهم و قرار شد پاسخ را تو خود به او بگويى . حال چه مى گويى ؟
-
نظر شما چيست ؟
-
خديجه زن بزرگوارى است ؛ بسيار محترم است و در مكه همه به او (طاهره ) لقب داده اند...
-
در مورد او شكى ندارم و چيزى نمى گويم ؛ در مورد خودم نظرتان را مى پرسم . آيا من مى توانم از عهده اين كار برآيم ؟ من تاكنون تجارت نكرده ام و جز يكبار آنهم در كودكى با شما، به شام نرفته ام .
-
خديجه بى گمان غلام خود ميسره را با تو همراه خواهد كرد زيرا به ياد دارم كه او را هر سال با همه كسانى كه اجير مى كرد، مى فرستاد، ميسره تجار شام را مى شناسد و مى داند و كه تو كالاها را نزد چه كسانى و كجا ببرى ؛ البته اختيار كار در دست توست و تو مى توانى در آنجا به هر كس كه بيشتر و بهتر خريد، كالاها را بفروشى و آنچه خديجه مى خواهد خريدارى كنى و براى او بازگردانى .
-
بسيار خوب ؛ فردا به خانه او خواهم رفت .
خانه خديجه ، بزرگ و وسيع و دو اشكوبه است . خديجه از ثروتمندان طراز اول مكه است و اين خانه در خور اوست . محمد نگاهى به بيرون خانه مى اندازد و با ياد خداوند، در مى كوبد. ميسره غلام خديجه در را باز مى كند. منتظر اوست و او را به داخل خانه راهنما مى شود. داخل خانه از بيرون آن مجلل تر است ، پرده هاى زربافت ؛ فرشهاى گرانقيمت ، مخده هاى مخملى ... ميسره او را به اطاقى كه خديجه در آنست راهنمايى مى كند. خديجه ، زيبا و محتشم است ، چهل سال دارد؛ لباسهاى گرانقيمتى بر تن دارد و در چادرى از پارچه اعلاى مصرى ، خود را پوشيده است .
محمد گرچه نام و اوصاف او را بسيار شنيده بود اما تا آن لحظه به خاطر نمى آورد كه خود او را ديده باشد بر عكس خديجه ، چند بار او را ديده است . وقتى محمد به دنيا آمده بود او پانزده سال بود و هنوز به خانه شوهر اول خود ابوهاله تميمى هم نرفته بود پس ، طبيعى بود كه دوران كودكى محمد را از وقتى كه نزد مادرش و سپس پدر بزرگتر عبدالمطلب بزرگ مى شد، ديده باشد؛ بعدها هم كه محمد بزرگتر شد چند بار در گوشه و كنار مكه او را ديده بود؛ اما هيچگاه با او روبرو نشده بود و اينكه مى ديد فرزند عبدالله چه رشيد شده است ؛ سربلندى را در دل شبهاى صحرا، از بلندترين شاخسار كوكبها، فراچيده و سكوت و آرامش و وقار را از صخره ، از صحرا، از شب ، آموخته است . نفس در نفس صبح و چشم در چشم بركه و گام و گام آفتاب ، پاكى اندوخته و صفا آموخته و جان را بر افروخته است .
ايستادن ، تنها ايستادن را همراه با خرسندى و سرسبزى و شادابى ، از تكدرخت هاى مغموم صحرا، فراگرفته است و شكيبى سبز، همراه دارد.
چشمانش ، سياهى را با آفتاب آميخته و شرم را با روشنايى و شير را با غزال و معصوميت را با جلال و سلام و را با سوال . چشمان صحرازادى كه تا افق هاى دور مى نگرد و با غم مردم مى گريد. چشمانى به سلامت مهربانى به صداقت بى زبانى ، چشمانى كه پرسش را از شدت مهر، به هيات پاسخ مى گويد و (كاوش ) را از شدت شرم به هيات (يافته )، انجام مى دهد.
چشمانى كه تبسمى از لبان به وام دارد. بايد از شب پرسيد چه نام دارد و از دريا كه ژرفاى آن تا كجاست ؟ با نگاهى چون سراب ، زلال و چون تيغ ، تيز و چون آفتاب ، گرمايى .
پيشانى اش ، سپيده را بر صخره گسترده و مهتاب را بر پرند و طره هاى سايه بان ، دسته اى از سنبلستانى است كه بر شانه ها افتاده ؛ شبى ديگر با تبى ديگر، شبى از مخمل موج و تيره اما در اوج ، پرنيانى از جنس گيسوانى كه به مهربانى روى دو گوش كوچك و نجيب و خفته او، بالاپوشى از حرير فرو افكنده است .
ابروان سياهش ، تركيب نمكين را در مجموعه چشم و گيسو، به چيرگى ، كامل مى كند آنك چشمان و مژگان ، اينك گيسوان و اكنون ابروان .

اگر دشمن كشد ساغر وگر دوست

 

به ياد ابروى مردانه اوست

بينى كشيده تكيده اش خطى است كه ظرافت و استحكام را با سهمى برابر، به دو نيم مى كند و لبانش به هنگام گفتار، ذوق شنيدن را بر مى انگيزد و هماره انگار از عسل مى گويد و به هنگام خاموشى ، شيرينى و آرامشسكوت دره هاى پاك و دست نايافته را به خاطر مى آورد و اينهمه در قامتى فراهم آمده است به موزونى زيباترين سپيدار راست ، با گردنى افراخته ، بلند اما به هنجار، با بازوان و دستهايى از يارستن ، توانستن ، نوازش و پاكى و با گامهايى از ايستادگى ، صلابت و دوستى .
و اين مجموعه رسايى و زيبايى و صلابت و موزونى و امانت و صداقت و نجابت كه به امين ، شهرت يافته ، اينك پيش روى او ايستاده است .
محمد سلام مى كند و همچنان كه ايستاده است مى گويد:
-
پيام شما رسيد، آمده ام كه موافقت خود را بيان كنم .
خديجه نيز به او درود مى فرستد و آنگاه تعارف مى كند كه بنشيند. سپس ‍ مى گويد:
-
خوشحالم كه در خواست مرا پذيرفته ايد، من از امانت و درستى شما بسيار شنيده ام و نيز مى دانم كه مردم مكه به شما امين مى گويند. چنانكه به عمويتان هم گفته ام به همين جهت مى خواهم به شما دو برابر مزد بدهم . اگر آماده هستيد همين فردا حركت كنيد. ميسره غلام خود را نيز با شما خواهم فرستاد.
-
لابد ديگر كاروانهاى قريش هم فردا حركت خواهند كرد، اينطور نيست ؟
-
آرى ، چرا اين را مى پرسيد؟
-
انديشيدم كه اگر تنها بخواهيم برويم به مردانى نياز داريم كه كاروان را در برابر راهزنان و غارتگران حافظت كنند اما اگر كاروان قريش حركت مى كند، پس نيازى به مردان مسلح نيست .
-
همينطور است ، دارالندوه مزد مردان مسلح كاروان را از صاحبان كالاها مى گيرد؛ من هم هر سال سهم خود را مى پردازم . ميسره در جريان همه امور هست و به شما خواهد گفت .
وقتى محمد برخاست و رفت ، خديجه با خود گفت : نجابت و پاكى از سيماى او پيداست ، خدا او را از بلايا نگهدارد، چقدر با شرم و چقدر با وقار است .
صبح روز شانزدهم ذى الحجه سال بيست و پنجم واقعه فيل ، درست چهار سال و نه ماه و شش روز پس از (فجار) چهارم بود كه محمد، همراه ميسره ، از مكه پا بيرون نهاد.(100) در راه هنگامى كه به (ابواء) رسيدند به سر قبر مادر خود رفت و آن را زيارت كرد:
-
مادر، مرا به خداوند بزرگ سپردى و خود در دل خاك خفتى ، اينك من به عنايت خداوند، بزرگ شده ام . هنوز ازدواج نكرده ام اما مسؤ وليت كاروان مهمى با من است و از اين پس مى توانم روى پاى خود بايستم .
در مدينه هم فرصت يافت كه به (دارالنابغه )(101) سر بزند و قبر پدر را زيارت كند و نيز از اقوام مادرى ، حالى بپرسد.
در (بصرى ) به ميسره گفت :
-
وقتى دوازده ساله بودم با عمويم ابوطالب در سفر شام ، به اينجا رسيديم ، در همين صومعه كه بالاى آن چشمه مى بينى ، مرد راهبى عبادت مى كرد به نام بحيرا، مردى نورانى و مهربان بود. يادم نمى رود كه همان روز كه ما در اين جا مدت كوتاهى مثل الان ، اطراق كرده بوديم ، آن مرد روحانى ، از صومعه بيرون آمد. عمويم مى گفت كه كمتر اين كار را انجام مى داد. شايد از آن جهت كه آنروز كاروانهاى ديگرى هم كنار صومعه بار افكنده بودند، بيرون آمده بود. مردم قيل و قال مى كردند و هر كس به كار خود مشغول بود اما همينكه او از دير خود پا بيرون نهاد. جمعيت ساكت شد و او با احوالپرسى از يكايك افراد كاروانها، به من رسيد. تا چشمش به من افتاد، از عمويم پرسيد اين كودك كيست و هنگامى كه عمو مرا معرفى كرد او روبروى من ايستاد و سپس زانوان را خم كرد تا قد خود را با قد من برابر كند، آنگاه مرا به لات و عزى سوگند داد كه هر چه مى پرسد، درست پاسخ دهم . من به او گفتم از من با سوگند به اين دو مپرس چرا كه هيچ چيز را از اين دو ناخوشتر نمى دارم .
او كه به هنگام گفتن اين خاطره ها همراه ميسره مشغول محكم كردن بارهاى يكى از شتران بود، نگاهى به صومعه افكند و گفت :
-
نمى دانم طى اين دوازده سيزده سالى كه به اينجا نيامده ام ، بحيرا مرده است يا هنوز زنده است و در صومعه ، عبادت مى كند.
صدايى از پشت سر محمد، پاسخ داد:
-
مرده است ، خدا او را رحمت كند.
محمد كه پشتش به او بود و با بار شتر كلنجار مى رفت و او را تا آن هنگام نديده بود، با اندكى شگفتى برگشت تا ببيند چه كسى اين سخن را گفت . ميسره هم كه آنسوى شتر ايستاده بود و حتى چهره محمد را نمى ديد، پيش ‍ آمد تا بداند اين غريبه كيست .
مردى بود ميانسال و در هياءت راهبان و همان لباسهايى را بر تن داشت كه محمد در تن بحيرا ديده بود. محمد از وى پرسيد:
-
شما كه هستيد؟ و از كجا مى دانيد كه او مرده است ؟
-
نام من (نسطور) است ، جانشين بحيرا در همين صومعه هستم ، شما را از درون صومعه ديدم به نزدتان آمدم ، بخشى از سخنان شما را ناخواسته شنيدم ، خداوند بحيرا را رحمت كند. اكنون كه شما را مى بينم ، در مى يابم كه او كاملا درست گفته بوده است . تمام نشانه هايى را كه در مورد پيامبر آخر خداوند در كتابهاى ما آمده است در شما مى بينم . نام شما بايد محمد باشد. بحيرا ماجراى ملاقات خود را با شما را براى من گفته بود. به زودى به پيامبرى مبعوث خواهى شد.
عقل از سر مسيره پريده بود؛ اما محمد چيزى نمى گفت و تنها به چهره نسطور مى نگريست .
نسطور از آنان دعوت كرد كه به صومعه در آيند و با وى غذايى تناول كنند اما كاروان آماده حركت بود و با او بدرود كردند و به سوى شام راه افتادند.
در راه مسير با خود مى گفت :
-
از مكه تا اينجا كرامات بسيار از او ديده بودم ؛ اينك اين مرد راهب نيز مژده پيامبرى او را مى دهد. چه خوشبختى بزرگى نصيب من شد كه با مردى چنين بزرگوار همسفر شده ام .
وقتى به مكه بازگشتند: خديجه از غلام خويش پرسيد:
-
مسيره ، بر شما چه گذشت و او را چگونه يافتى ؟
-
مردى به راءفت و مهربانى و وقار و شرم چون او نديده ام . از اينجا كه رفتيم ، در ابواء به زيارت قبر مادر خود رفت و وقتى بازگشت ، چشمهاى او را اشك آلود ديدم ؛ همچنين هنگامى كه در يثرب از زيارت آرامگاه پدر خويشبازگشت .
در راه حتى يك بار با من به درشتى سخن نگفت و در هر كارى كه من داشتم و او مى توانست ، مرا يارى كرد چه در تعليف شتران و چه در بستن بار آنان و يا جز آن . در هيچ كار شخصى خويش به من فرمانى نداد. چون به (بصرى ) رسيديم ؛ راهبى نسطور نام ، نزد او آمد؛ من نيز كنار او ايستاده بودم و به گوش خويش شنيدم كه به وى گفت نشانه هاى تو را در كتاب مقدس خويش خوانده ام ؛ تو همان پيامبرى كه به زودى مبعوث خواهد شد.
در شام و به هنگام فروش كالاها، چون كارگزاران سابق چنين نبود كه دلسوزى را كنار نهد و شتاب كند. به تمام كسانى كه خريدار كالاى او بودند سر زد و با يك يك به گفتگو پرداخت و قيمت گرفت و آنگاه به گرانترين قيمت فروخت . چنانكه مى دانيد؛ اين بار چندين برابر بارهاى پيشين سود برده ايد.
در شام زنان زيبا روى بسيار وجود دارد؛ هرگز نديدم كه به هيچكس نظرى داشته باشد و يا چون ديگر افراد كاروان هايى كه با ما بودند؛ به عيش و نوش ‍ و لهو و لعب بپردازد و يا يك قيراط از پول و مال شما را صرف خريد براى خويش كند.
هم پاك بود و هم شرمگين ؛ هم مهربان بود و هم قاطع ؛ هم كارگزار بود و هم كارگر. برخى خصلتها در اوست كه در هيچكس پيش از وى نديده ام : به هنگام شعف و شادمانى ، سبكسرى نمى كند و چون به خنده افتد، بلند نمى خندد؛ نيز، خشم او را از جاى در نمى برد و بر خويش فرمانرواست ؛ اما فرو خوردن خشم و حلم و بربارى وى از زبونى نيست . عقايد خويش را بى پروا بيان مى كند و از هيچكس جز خدا نمى ترسد؛ من در شگفتم مردى كه هنوز ازدواج هم نكرده است ؛ اينهمه پختگى و تدبير و مناعت و بزرگوارى و شكيب و حلم و فروتنى را از رهگذر كدام تجربه ، در خود جمع كرده است ؟
ازدواج  
آنچه ميسره از محمد مى گويد، همه در جان خديجه مى نشنيد. لازم نيست در و ديوار گواهى دهند، دل خديجه بهترين گواه است . از همان روزى كه محمد نزد وى آمد و او، آن مجموعه جمال و كمال را ديد، تا امروز كه دو ماه و بيست و چهار روز است (102) از سفر باز آمده است و اين غلام ، از اوصاف او مى گويد خديجه لحظه اى از ياد او غافل نبوده است . روزهاى اول كه محمد از مكه بيرون رفت ، خديجه نمى خواست حال خود را باور كند. گمان مى كرد دلشوره بيخودى كه بدان دچار شده بود براى كالاهايى بود كه به دست جوانى بى تجربه سپرده و او را به شام روانه كرده بود اما اين فريب را دلش باور نمى كرد. مى دانست اگر تمام آن كالا مى سوخت هم ، نه از ثروت او مى كاست و نه او كسى بود كه چون زراندوزان لئيم ، دل و جان به مال بسته باشد.
پس چرا هر لحظه كاروان را پيش چشم داشت ؟ چرا هر كس سخن از سفر شام به ميان مى آورد، دلش به طپش مى افتاد؟ چرا دائم در خيال ، گام به گام با كاروان همراه بود:
-
الان بايد به ابواء رسيده باشند... اكنون در مدينه اند... حالا بايد دو منزل از مدينه گذشته باشند... اينك در بصرى بار افكنده اند... و و...
كم كم دانست كه بر سر او چه آمده بود. به روشنى دريافت كه اين نه كاروان و نه كالا بود كه دغدغه شب و روز دل او شده بود. هر چه بود در آن كاروانسالار؛ در محمد بود... آرى هر چه بود او بود... او بود كه از همان نخستين ديدار، بى آنكه از شرم ، هيچ سر بر دارد تا در خديجه بنگرد، رشته اى بر گردن او افكنده بود و با خود مى كشيد... حتى او را تا شام برده و برگردانده بود.
از روزى كه دل خديجه ، اين حقيقت را روشن و روباروى عقل خود در ميان نهاد؛ دانست كه ديگر او را از (محمد) گزير نيست .
حال كه چنين بود، چرا بايد خود را مى فريفت ؟ دل را يله كرد تا هر چه مى خواهد بى تابى كند و بهانه بگيرد و چون دل ، سلطان وجود او شد، همه چيز او را در تصرف گرفت و به خدمت گمارد: ديگر چشمان خديجه از او فرمان نمى بردند و گرنه چرا بايد آنقدر مى گريستند يا به راه شام دوخته مى شدند و انتظار آن سفر كرده را صدايى كه از در بر مى خاست ، دل او مى طپيد؟
خديجه مى دانست كه اين علاقه او به محمد، با دوستى هاى ساده و عشقهاى معمولى ، بسيار تفاوت داشت چرا كه او خود را مى شناخت : زن چهل ساله اى كه دوبار ازدواج كرده بود، از هر يك از شوهران خود پياپى مرده بودند، فرزند داشت و با هر كدام مدتى زندگى كرده بود؛ پس او اسير تن نبود چون در اين زمينه ، آرد خود را بيخته و الك را آويخته بود. به دلسوزيهاى زنان همسن و سال خويش هم وقعى نمى نهاد؛ همانهايى كه به زنان بيوه اى چون او، توصيه مى كردند كه : (زن بايد سرپرستى داشته باشد، زن بيوه خوب نيست تنها بماند) چرا كه خواستگاران خوب ، بسيار داشت ؛ اگر برخى از آنها هم چشمى به مال او مى داشتند، اما هم خود ثروتمند و هم اهل زندگى بودند. به علاوه ، همه گونه خواستگار پا پيش ‍ نهاده بودند يعنى كسانى هم كه واقعا خود او را مى خواستند و چشمى به مال و ثروت او نداشتند؛ اگر كم بودند، ناياب نبودند. و او همه خواستگاران فراوان خود را تا آنروز، رد كرده بود.
پس ، او خود و عشق خود را مى شناخت . يقين داشت كه عشق او، با هيچ رشته اى ، به زمين متصل نبود. سرفراز بود كه عشق او، پاك و آسمانى بود تا آنجا كه يكبار از خود پرسيده بود:
(نكند خداى اين مرد كه همه راهبان او را پيامبر آينده دانسته بودند، اين عشق را در دلش نهاده بود؟ خدايى يكتا كه خود نيز به او اعتقاد داشت و او را به توانايى و مهربانى مى ستود.)
به هر حال آنچه آندم دست از گريبان او بر نمى داشت ، عشق به محمد بود. اما ماجرا به نيمه سوى او خاتمه نمى يافت و آنچه در دل محمد مى گذشت بر خديجه روشن نبود.
آيا جوان بيست و پنجساله اى كه تا آن زمان همسرى اختيار نكرده بود ممكن بود به زنى مثل او بينديشد؟ يعنى به زنى كه پانزده سال از او بزرگتر بود و دوبار شوى كرده بود و از هر يك فرزندى در خانه خود داشت ؟
اگر هم به فرض محال ، آرزوى ازدواج با زنى چون او، در دل محمد خطور كرده بود؛ آيا با آن مناعت طبع و وقار و حيا كه در وى سراغ داشت ، ممكن بود علاقه خود را اظهار كند؟
خديجه شايد آرزو داشت با كاوش در رفتار محمد، طى ديدارهاى كوتاهى كه پيش و پس از سفر، با وى داشت ؛ نشانه اى بيابد كه دلالت بر تمايل محمد به وى كند: سخنى ، نگاهى ، كنايتى ، اشارتى ، عبارتى ؛ اما خود مى دانست كه اين آرزويى بود محال و يقين داشت كه محمد فراتر از اين حرفها بود. پس چه كند؟ به راستى در تنگناى شگرفى فرو مانده بود؛ نه بيتابى خويش را مى توانست درمان كند و نه راه گريزى مى يافت و نه شكيب مى توانست كرد.
آتش مقدسى كه از دو سه ماه پيش در دلش روشن شده و به جانش افتاده بود؛ اكنون چنان زبانه مى كشيد كه در اندرون وى ، هر چه شكيب و تحمل و صبر و آرامش يافته مى شد، يكسره سوزانده و خاكستر كرده بود. تنها يك راه بازمانده بود و آن اينكه خود، پاى پيش بگذارد. اما آيا تا آن روز زنى چنين كرده بود؟
از شير حمله خوش بود و از غزال رم . كدام زن در سراسر عربستان تا آن روز، به خواستگارى مردى رفته بود؟ آن هم زنى به حشمت او. مردم چه مى گفتند. با زخم زبانها و كنايه ها و اشاره هاى اين و آن چه مى كرد؟ به علاوه ، اگر او همه چيز، حتى عزيزترين گوهر موجود در صندوق نه توى دل هر زن يعنى غرور خود را زير پاى اين عشق مقدس قربانى مى كرد اما معشوق او را نمى پذيرفت ؛ براى او چه مى ماند؟
خديجه اين همه بايدها و نبايدها و چه كنم ها و چه نكنم ها را در سر مى گذراند و در ذهن مى پروريد اما دل او، چيز ديگر مى گفت و راه خود را يافته بود و بر اين انديشه ها پوزخند مى زد و به فكر و عقل وى نهيب مى زد كه : هر چه مى خواهى بينديش و هر چه مى توانى چاره جويى و تقلا كن و راه گريز بياب و از اين و آن بپرهيز و به ريسمان عقل بياويز؛ اما خود را مفريب ! تو را ديگر از محمد گزير نيست ؛ تو ديگر لحظه اى بى او شكيب ندارى .
و سرانجام ، تا عقل خديجه در كنار آب پل مى جست ؛ عشق پابرهنه او از آب گذشت . مصمم و پابرجا برخاست و غلام خود را صدا زد:
-
ميسره !
بانوى او از ديروز در اطاق خويش در بروى همگان بسته و چون منجمان به زيج نشسته بود نه غذايى طلبيده و نه او را صدا كرده و نه فرزندان خود را به اطاق راه داده بود؛ اينك كه صداى او را مى شنيد، از نگرانى به در آمد و چون فنر از جا جهيد و به اطاق بانو رفت :
-
بله ، بانوى من !
-
بى آنكه كسى آگاه شود خواهرم هاله را هم اكنون نزد من بياور!(103)
-
اطاعت مى كنم ، بانوى من !
ميسره به خانه هاله خواهر خديجه رفت و او را نزد خديجه برد. خديجه مطلب را با او در ميان گذاشت و از او خواست بيدرنگ محمد را نزد وى بياورد(104).
هاله محمد را در كنار خانه كعبه پيدا كرد:
-
خواهر من شما را طلبيده اند.
-
ديگر با من چه كار دارند؟
-
نمى دانم ، به من گفتند به شما بگويم هم اكنون نزد او بياييد.
در راه محمد به همه چيز مى انديشيد، جز به اينكه خديجه از وى خواستگارى كند؛ با خود مى گفت شايد مى خواهد از اكنون قولى براى بردن كاروان بعد، از او بگيرد. با اين افكار به خانه خديجه رسيد و به اطاق او رفت .
خديجه در برابر محمد، دست و پاى خود را گم كرده بود. نمى دانست از كجا شروع كند؛ بى مقدمه بگويد يا مقدمه چينى كند. همين ترديد، مدتى سكوت را بر فضاى سنگين اطاق ، حاكم كرد. ناچار محمد به سخن آمد و گفت :
-
من در حضور شما هستم ؛ مثل اينكه با من كارى داشتيد؟
خديجه دل را به دريا زد و از خدا يارى طلبيد و بى مقدمه و با صداقت و راستى اما با شرم بسيار، گفت :
-
اگر شما مايل به ازدواج باشيد، من مايلم همسر شما باشم .
محمد كه هيچ انتظار شنيدن چنين سخنى را از خديجه نداشت ، لحظه اى سر برداشت تا ببيند آيا اين خديجه بود كه چنين مى گفت . خديجه سر از شرم در زير داشت .
وجود پاك محمد نيز از شرم و شگفتى لبريز بود، چند لحظه ساكت ماند. دوباره فضاى اطاق از سكونت ، سنگين شده بود. از خديجه هم صدايى برنمى خاست . او چون كسى كه تمام نيروى خود را به هياءت تيرى ؛ تنها تيرى كه در تركش داشته ، در كمان نهاده و رها كرده باشد؛ خالى شده بود، تمام شده بود، بى سلاح مانده بود و نفس از او بر نمى آمد.
محمد نيز، چون شيرى كه در بيشه اى سر بر بازوان نهاده و بى خيال و آرام خفته و ناگهان همان تير تا سوفار در يال و كوپالش نشسته باشد؛ در دل غليان داشت و آرامشش برآشفته بود اما وقار و شرم و شگفتى ، نيروى سخن گفتن را از وى گرفته بود.
ادامه سكوت هم ، پسنديده نبود؛ پس لب باز كرد و گفت :
-
از حسن ظنتان سپاسگزارم ، فرصت دهيد كمى فكر كنم .
و از جا برخاست ؛ زيرا مى دانست كه در آن اطاق ، لحظه ها گرانبارند و همچنان كه بر وى ، بر خديجه نيز سنگين مى گذرند.
محمد يكراست به سراغ عموى نازنين خود ابوطالب رفت . مردى كه از هشت سالگى تا آنروز، يعنى هفده سال تمام ، سرپرستى او را به عهده گرفته بود، غمخوار او بود، پدر او بود، مادر او بود و تا آنروز هيچ از بزرگوارى و راهنمايى فروگذار نكرده بود. با فقر و نادارى اما با عزت و مناعت ؛ او را در كنار عائله سنگين خويش پناه داده و حتى همسر مهربانش فاطمه بنت اسد از دست و دهان فرزندان خود كم گذاشته و به او رسانده بود(105).
بنابراين در امرى بدين اهميت يعنى ازدواج ، حتما بايد با او كه به جاى پدر وى بود، مشورت مى كرد. عمويش را در دارالندوه پيدا كرد در حاليكه خوشبختانه كارش تمام شده بود و مى خواست به خانه برود. همراه وى راه افتاد و در بين راه مطلب را با وى در ميان گذاشت :
-
عمو جان ، هم اكنون از خانه خديجه مى آيم . خود او پى من فرستاده بود.
-
چه كار داشت ؟
-
شايد باور نكنيد اما خديجه از من خواستگارى كرد!
-
چرا باور نكنم ؟ چه كسى بهتر از تو، امين ، پاك ، جوان ، كارى و از خاندان بنى هاشم .
-
آخر او خواستگاران مهمى داشته است و تاكنون ازدواج نكرده است .
-
خديجه زن برجسته اى است ؛ زن عفيف و بزرگوارى است . مردم مكه به او لقب طاهره داده اند. او در پى ازدواجى معمولى كه فقط شوهرى داشته باشد نيست .
وقتى كه با همسر اولش ابوهاله تميمى ازدواج كرد. دختر بچه اى بيش نبود و در واقع پدرش او را شوهر داده بود نه اينكه او خود ازدواج كرده باشد. از ابوهاله هم اگر چه پسرش هند را به دنيا آورد اما شوهر را زود از دست داد و هنوز سنى نداشت كه با عتيق بن عائذ ازدواج كرد و از او هم دخترى آورده بود كه عتيق مرد. از پس او خديجه پخته شده بود و ديگر زنى نبود كه فقط به ازدواج بينديشد، به همين جهت هم تن به ازدواج نداد، با اينكه هم جوان بود و هم مكنت داشت و هم خواستگارانش ، افراد مهمى بودند. اما در مورد تو قضيه فرق مى كند. او در تو خصائلى برتر و فضيلتهايى را مى بيند كه در سراسر عربستان در كسى نيست ، لابد ميسره غلام وى نيز قضيه ملاقات نسطور را كه براى من مى گفتى به وى خبر داده است و او كه زن هوشمند و عاقلى ست ؛ نور نبوت را در پيشانى تو خوانده است پس ، بهترين كار ممكن را انجام داده يعنى خود از تو خواستگارى كرده ؛ زيرا انديشيده است كه اگر او خود پيش نيايد؛ تو هرگز براى ازدواج به او فكر نخواهى كرد.
چون طبيعى است كه مرد جوان و مجرد غالبا در بين دختران جوان و مجرد، پى همسر مى گردد من هم كه در اين روزها به فكر ازدواج تو بودم و چند مورد را در نظر داشتم ، همه را از بين دختران انتخاب كرده و در ذهن سپرده بودم . پس خديجه در پى شوهر نيست ، مجذوب فضليت است ؛ او با (محمد) ازدواج نمى كند؛ با انسانيت والا، با اخلاق و با فضيلت ازدواج مى كند. پس براى رسيدن به اين هدف مقدس ، اگر لازم ببيند، پاى پيشمى گذارد؛ اگر تو باشى ، به خواستگارى اخلاق و انسانيت نمى روى ؟
-
اينطور كه شما مى گوييد، پس اين كار، خود بزرگترين فضليت خديجه است ؛ و نظرتان اينست كه من خديجه بگويم كه او را به همسرى برگزيده ام ؟
-
لازم نيست تو به او بگويى ؛ من امروز عصر عموهايت را خبر مى كنم و برخى زنان بنى هاشم را مى فرستم كه به خديجه بگويند به خانه عموى خود عمرو بن اسد برود؛ و همه به آنجا خواهيم رفت و خواستگارى و ازدواج را برگزار خواهيم كرد.
در خانه عمرو بن اسد، غلغله بود. همه عموهاى محمد و عمه هايش و بعضى افراد از خاندان خديجه و همسران عموهاى محمد حضور داشتند و منتظر آمدن خديجه بودند.
همسر ابوطالب فاطمه بنت اسد از سوى شوهرش ماءمور شده بود كه خديجه را در جريان خواستگارى بگذارد و او را با خود به خانه عمويش ‍ بياورد زيرا پدر خديجه ، خويلد بن اسد؛ چند سال پيش در جنگ فجار چهارم ، كشته شده بود و اينك عموى خديجه عمرو بن اسد بزرگ خاندان و به جاى پدر خديجه محسوب مى شد و مى بايست خديجه را از او خواستگارى مى كردند.
وقتى فاطمه بنت اسد در راه خانه خديجه بود، او با خواهرش هاله در خانه ، گفتگو مى كردند و هاله به او مى گفت :
-
خواهر جان ، من محمد را مى ستايم و به پاكى و آسمانى بودن عشقت به او، ايمان دارم چون تو را خوب مى شناسم و اوصاف محمد را نيز از همه كس در مكه شنيده ام ؛ اما تو بايد راه ديگرى پيدا مى كردى ، نبايد خودت به او مى گفتى .
-
مثلا چه راهى ؟
-
الان چيزى به خاطرم نمى رسد، اما اگر شتاب نمى كردى ؛ راهى پيدا مى شد.
-
نزديك به شش ماه است كه من به او فكر مى كنم . تمام مدت دو سه ماهى كه به شام رفته بود تا حالا كه نزديك سه ماه است از سفر برگشته است ؛ شب و روز به اين مساءله مى انديشم . هيچ راهى جز اين نداشتم ...
در اينموقع در زدند. ميسره در را باز كرد و فاطمه بنت اسد همسر ابوطالب را پشت در ديد. به اطلاق خديجه آمد و اطلاع داد. خديجه كه اندك جاخورده بود با شتاب برخاست و به استقبال او رفت و او را به نزد خواهرش هاله در اطلاق خود آورد.
فاطمه بنت اسد در حاليكه لبخند شيرينى به لب داشت ، گفت :
-
مى دانى كه من در حكم مادر محمدم .
به محض آنكه نام محمد را برد، چهره خديجه يكباره گلگون شد. فاطمه نگاه خريدارانه اى از آن نوع كه مادران به هنگام گزيدن همسر براى فرزندشان به دختران مى كنند، به خديجه افكند و او را بسيار زيبا ديد؛ هزار بار پيش از آن خديجه را ديده بود اما هرگز اين چنين به دقت در او ننگريسته بود. خديجه در پاسخ او گفت :
-
شما سرور زنان قريش و همسر رئيس مكه ايد و مادر من نيز محسوب مى شويد.
-
من آمده ام تا شما را با خود به خانه عمويتان عمرو بن اسد ببرم . محمد و عموهاى وى و همسران عموها و زنان بنى هاشم ، در آنجا منتظر شما هستند و...
خديجه يك لحظه احساس كرد كه خون از سراسر بدن به سرش دويد. كلمات آخر فاطمه را نمى شنيد اما بى درنگ بر خود مسلط شد و پرسيد:
-
همين حالا؟
-
آرى ، همين حالا.
خديجه با وجود حشمتى كه داشت ، نتوانست اشك شوقش را پنهان كند؛ برخاست ، پيش رفت فاطمه را بوسيد و در حاليكه در شادى مى گريست ، گفت :
-
خداى را شكر. من آماده ام ، برويم !
وقتى خديجه وارد شد، زنان بنى هاشم با هلهله خود شورى بر پا كردند. ابوطالب همه را به آرامش فرا خواند سپس رو به عموى خديجه كرد و پرسيد:
-
من از سوى برادرزاده ام محمد، برادرزاده شما خديجه را براى او، خواستگارى مى كنم ، آيا مى پذيريد؟
-
محمد پسر عبدالله پسر عبدالمطلب ، از خديجه دختر خويلد، خواستگارى مى كند. اين خواستگار بزرگوار نمى توان رد كرد(106).
ابوطالب ، سپس از محمد پرسيد:
-
چقدر به خديجه مهر مى دهى ؟
-
بيست شتر جوان .
ابوطالب آنگاه از خديجه سؤ ال كرد:
-
آيا با اين مهر يعنى (بيست شتر جوان ) مى پذيرى همسر برادرزاده من محمد شوى ؟
-...
آرى مى پذيرم .
صداى هلهله زنان بنى هاشم و ديگر حاضران ، يكبار ديگر با شور و شادمانى بسيار، به آسمان برخاست . ابوطالب دوباره آنان را به آرامش و سكوت فرا خواند و چون همه آرام شدند؛ خطبه عقد را قرائت كرد.
مدتى زنان مجلس به شادمانى و پايكوبى پرداختند و آنگاه به پيشنهاد ابوطالب ، عروس و داماد را تا خانه خديجه ، همراهى كردند. در راه نيز، زنان همراه ، هلهله و شادمانى مى كردند به طوريكه تا به خانه برسند سراسر مكه از ازدواج آن دو با خبر شده بودند. در خانه خديجه ، همسايگان نيز به گروه شادمانى پيوستند و در منزل وسيع مجلل او، تا غروب صداى هلهله زنان و پايكوبى و شادى آنان ، بلند بود. غروب همگان رفتند و محمد را با همسرش تنها گذاردند.
خديجه سراز پا نمى شناخت اما آرام و موقر بود. نگاهى به شوهر محبوب خود كرد و با خنده گفت :
-
زمان چنان زود گذشت كه فراموش كردم غذايى آماده كنم .
سپس غلامش ميسره را فرا خواند و از او پرسيد:
-
آيا در فكر شام بوده اى و چيزى حاضر كرده اى ؟
ميسره كه او نيز از شعف در پوست نمى گنجيد، با شادمانى گفت :
-
آرى ، در اطاق كنارى سفره انداخته ام .
سپس آنان را به آن اطاق راهنمايى كرد و خود به اطاق خويش در طبقه پايين رفت .
سر سفره ، دختر و پسر خديجه روبروى هم و محمد و خديجه نيز روبروى هم نشسته بودند.
محمد از خديجه پرسيد:
-
ميسره كجا رفت ؟
-
به اطاق خود رفته است ؛ او هميشه جدا غذا مى خورد.
-
از امشب ، همه آنان كه در اين خانه اند، هنگام غذا، بر يك سفره مى نشينند.
خديجه نه تنها ناراحت نشد بلكه با شادمانى همسرى كه فرمان شويش را اجابت مى كند، از ته دل گفت :
-
اطاعت مى كنم .
سپس به يكى از دو فرزند خود كه بر سر سفره نشسته بودند گفت كه ميسره و همسرش و يك دو غلام و كنيز ديگر را كه داشتند به سفره فراخواند.
سرور خانه ، نخستين درس فضليت را به خانواده محبوب خويش ، تلقين كرد.
قاسم  
خديجه كه در همان ماههاى اول ازدواج باردار شده بود؛ اينك در حال وضع حمل بود؛ هاله خواهرش و برخى از زنان بنى هاشم دوروبر او بودند. تمام شب گذشته را از درد زايمان رنج كشيده بود و محبوبش محمد نيز در كنار زنان هاشمى ، - كه خود پى آنان رفته و آورده بودشان - بيدار مانده بود. از هنگام طلوع فجر كه درد همسرش بيشتر شده بود، او را از اطاق بيرون كرده بودند و او از آن زمان تا لحظه كه آفتاب همه جا ولو شده بود، در حياط خانه ، قدم مى زد. تنها، صبح ، ميسره قدرى شير شتر برايش آورده بود كه در همان حياط به جاى صبحانه ، نوشيده بود. ربيب وى هند هم مدتى بود بيدار شده بود و بى آنكه بداند به مادرش چه گذشته است ؛ در حياط بازى مى كرد. خواهر كوچكتر او ديرتر بيدار شده بود و ميسره او را به اطاق خود برده بود و به او صبحانه مى داد.
محمد گرچه از بيخوابى شب پيش ، خسته به نظر مى رسيد اما همينكه آن روز پدر مى شد؛ در دل شوق ذوق ناشناخته اى داشت .
اينك آفتاب مكه كاملا بالا آمده و سراسر حياط خانه را زراندود كرده بود. ناگهان هاله خواهر خديجه خوشحال و شادمان در حياط ظاهر شد و به محمد گفت :
-
مژده مى دهم كه همسرتان پسر زائيد.
محمد، با شادمانى گفت : الحمدلله . و خيز برداشت كه به نزد همسرش ‍ برود. هاله جلوى او را گرفت و گفت : هنوز زود است ، نمى توانيد آنجا برويد. خديجه گفت به شما بگويم برويد قدرى استراحت كنيد؛ وقتى آماده شديم ، شما را بيدار مى كنيم .
قاسم كوچك زندگى خديجه و محمد را شيرين تر كرده بود. محمد را پس از تولد قاسم ، طبق رسم عرب ، ابوالقاسم كنيه دادند. قاسم هر چه بزرگتر مى شد، بيشتر در دل محمد و خديجه جا باز مى كرد.
اكنون قاسم دو ساله را كه تازه از شير گرفته بودند، همه فاميل به خاطر شيرينى حركات ، دوست مى داشتند. محمد، كه رتق و فتق امور اموال خديجه با وى بود، در پايان روز، خستگى روزانه را با در آغوش كشيدن قاسم و ديدن بازيهاى كودكانه او، رفع مى كرد. تا اينكه يكروز...
وقتى محمد از در وارد شد، خانه به طور ناخوشايندى ساكت بود. ميسره جواب سلام محمد را - كه هميشه به هنگام ورود به خانه در آن پيشقدم بود - با دلمردگى پاسخ گفت . محمد چيزى به او نگفت ولى دلش گواهى بدى مى داد. يكسر به اطاق خديجه رفت . قاسم بيحال در بستر خوابيده بود و خديجه بالاى سر او نشسته بود و دستمال مرطوبى را روى پيشانى او مى گذاشت و بر مى داشت و در ظرف آبى كنار خويش فرو مى برد و مى فشرد و باز بر پيشانى قاسم مى نهاد. با آمدن محمد، خديجه سر بر داشت . محمد به او نيز سلام گفت و بى آنكه منتظر پاسخ باشد به چشمهاى خديجه نگريست كه اشك آلود بود. با نگرانى پرسيد:
-
چه خبر شده است ؟
اين را گفت و آمد كنار كودك روبروى خديجه نشست . خديجه پاسخ داد:
-
از ديشب تنش قدرى گرمتر بود؛ فكر كردم چيزى نيست و صبح كه مى رفتى به تو چيزى نگفتم . پس از رفتن تو از بستر برنخاست ، به شدت تب كرده بود. از زنان همسايه كمك گرفتم و جوشانده اى به او خوراندم اما هيچ بهتر نشد. تا عصر ناله مى كرد؛ از عصر تا الان كه تو آمدى حتى ناله هم نمى تواند بكند.
خديجه ديگر نتوانست سخنى بگويد... به چهره فرزند خود مغموم و پريشان نگاه مى كرد و اشك چون دانه هاى مرواريد از چشمانش بر گونه مى غلتيد.
محمد كوشيد او را دلدارى بدهد:
-
جان همه در دست خدا و از آن اوست . بيتابى مشكلى را حل نمى كند. براى او دعا كن و برخيز قدحى بزرگ آب سرد بياور، پاهايش را بشوييم ؛ پاشويه تب را مى شكند.
قاسم آن شب تا صبح در تب سوخت . زن و شوهر از بالين او كنار نرفتند. صبح قاسم طلوع آفتاب را نديده ، غروب كرد.
محمد با تنى چند از افراد فاميل ، او را به گورستان برد و با دست خود به خاك سپرد. خديجه را نگذاشته بود به گورستان بيايد و به زنان فاميل سپرده بود كه مراقب او باشند(107).
زيد بن حارثه  
خديجه پرسيد:
-
برادرزاده ، سفر بى خطر، در شام چه كردى ؟
حكيم بن حزام بن خويلد، برادرزاده خديجه كه تازه از سفر تجارى شام برگشته و خديجه به همين خاطر به ديدنش رفته بود، پاسخ داد:
-
عمه جان ، سفر خوبى بود؛ كالاهاى خود را با سود سرشار فروختم و با قسمتى از آن ، تعدادى برده خريدم كه اغلب جوانند و در ميان آنان يك پسر بچه 8 ساله نيز هست . اكنون مى گويم همه نزد تو بيايند از ميان ايشان يكى را انتخاب كن كه سوغات من براى عمه است .
خديجه خواست تعارف كند؛ اما (حكيم ) اصرار ورزيد و دستور داد كه برگان را به نزد او بياورند. خديجه همان كودك 8 ساله را پسنديد و انتخاب كرد و با خود به خانه آورد.
وقتى خديجه به خانه رسيد، همسر ميسره به او گفت كه محمد در خانه است .
خديجه تعجب كرد زيرا در آن وقت روز، غالبا محمد بيرون و دنبال كارهاى روزانه بود. زيد را به شوهر وى ميسره ، سپرد تا تن و بدنش را بشويد و لباس ‍ تميز به او بپوشاند و خود از همسر ميسره پرسيد:
-
آيا كسى نزد (ابوالقاسم ) است ؟
-
آرى ، پير زنى است كه امروز پس از رفتن شما به سراغ (آقا) آمد و گفت كه از راهى دور آمده است و آرزو دارد كه (آقا) را ببيند. ميسره او را نزد من آورد و خود پى (آقا) رفت ؛ لحظه اى بعد آقا آمد و تا چشمش به او افتاد، دستهاى او را بوسيد و آنگاه عباى خود را پهن كرد و او را بر آن نشانيد. پس از احوالپرسى مختصرى ، او را به اطاق شما برد...
خديجه تقريبا تا بالا دويد...
-
آه ، حليمه اين هم همسر عزيز و محبوبم خديجه ... خديجه بيا مادر مهربانم حليمه را ببوس ؛ مادرم از قبيله بنى سعد بن بكر تا اينجا راه پيموده است ؛ بيست و هشت سال پيش ، جدم عبدالمطلب مرا به او سپرد تا شير بدهد و او مرا 5 سال در قبيله خود نگاهداشت .
خديجه پيش رفت و سر و روى او را بوسيد...
محمد ادامه داد:
-
آرى ، 5 سال تمام مرا در قبيله نگاهداشت . اين مادرم در نگاهدارى من نسبت به آن مادرم - كه خدايش رحمت كنادپيشدستى مى كرد؛ يعنى هر وقت مرا به مكه مى آورد و آمنه مى خواست مرا نزد خود نگاهدارد، حليمه او را از وباى مكه مى ترساند و چون من به اعتقاد حليمه ، موجب خير و بركت قبيله شده بودم ؛ نمى گذاشت آمنه به فرزند خود برسد و دوباره مرا به قبيله مى برد، خلاصه با همين كارها آن مادرم را چند سال از نگهدارى فرزند خود محروم كرد.
حليمه و خديجه از اين شوخى محمد، خنديدند.
حليمه نگاهى به خديجه كرد و گفت :
-
پسرم ، همسر بسيار زيبايى نصيبت شده است ؛ شنيده بودم خدا پسرى هم به شما عطا كرده است پس او كجاست ؟ مى خواهم نوه خود را ببينم .
خديجه از يادآورى قاسم ، دلش فشرده شد و اشك در چشمانش حلقه زد. به جاى او محمد پاسخ داد:
-
خداوند او را به ما داده بود، چند ماه پيش خود، او را به نزد خويش فرا خواند.
پير زن كه ناخواسته موجب اندوه شده بود، اشك در چشمان گرداند و ابراز تاءسف كرد و دلدارى داد:
-
بحمدالله هر دو سلامت و تندرست هستيد؛ به زودى خداوند فرزندان ديگر خواهد داد.
خديجه براى آنكه موضوع سخن را عوض كرده باشد به محمد گفت :
-
از خانه برادرزاده خود (حكيم ) مى آيم ، غلامى به من بخشيد كه هشت سال بيشتر ندارد؛ و مى گفت همراه با غلامان ديگر از شام خريده است و راهزنان عرب او را از مرزهاى شام ربوده و در بازار برده فروشان شام ، فروخته بوده اند. پسرك زيبايى است . سبزه است اما چشمهاى زيتونى دارد.
-
الان كجاست ؟
-
داده ام ميسره او را حمام كند و لباس تميز بپوشاند.
-
بسيار خوب ، بعدا او را خواهم ديد. من بايد بروم ، كار دارم . مادر را به تو مى سپارم . چند روز او را در مكه نگاه خواهيم داشت . مگذار به او بد بگذرد.
خديجه با مهربانى و لبخند به حليمه نگاه كرد. حليمه به محمد گفت :
-
نه پسرم ، بايد بروم ؛ شوهرم ديگر خيلى پير شده است و تنهاست ...
محمد در حاليكه اطاق را ترك مى كرد گفت :
-
مى روى مادر، شتاب مكن ... اگر او شوهر توست و حقى دارد، من هم فرزند تو هستم ... و حقى دارم ...
آنشب بر سر سفره غذا دو نفر به جمع اضافه شده بودند؛ زيد و حليمه . از روزى كه محمد به اين خانه پا نهاده بود به دستور وى همه اهل خانه با هم بر سفره مى نشستند. محمد به خديجه گفت :
-
پس غلامى كه برادرزاده ات به تو بخشيده است ، اين پسر است .
محمد منتظر جواب خديجه نشد و از پسرك پرسيد:
-
فرزند كه هستى ؟
-
حارثه .
-
چند سال دارى ؟
هشت سال .
محمد دوباره رو به خديجه كرد و گفت :
-
خداوند فرزندم قاسم را باز پس گرفت ؛ اگر اين كودك از آن من بود، او را آزاد مى كردم و به فرزندى مى گرفتم .
خديجه از علاقه محمد به قاسم خبر داشت و مى دانست كه بردبارى كوهوار او، باعث مى شود كه خم به ابرو نياورد و گرنه دلش در فراق فرزند، خون است . او كه محمد همه چيزش بود و جهانى را با يك موى او سودا نمى كرد، بى درنگ گفت :
-
همه شاهد باشيد كه من زيد را به محمد بخشيدم .
-
قصدم اين نبود كه ...
-
هيچ مگو، زيد از اين لحظه از آن توست .
-
حال كه چنين است ؛ همانطور كه گفته بودم ؛ زيد را آزاد اعلام مى كنم !
چهره معصوم و كودكانه زيد، چون گل شكفته شد. همگى به او تبريك گفتند و محمد از او پرسيد:
-
آيا حاضرى مرا به پدرى بپذيرى و من تو را به عنوان فرزند خود به مردم مكه معرفى كنم ؟
زيد به جاى آنكه پاسخ بدهد؛ در حاليكه همچنان لبخند بر لبان خود داشت ؛ سر را به علامت قبول تكان داد. محمد خطاب به او گفت :
-
حال كه مرا به پدرى خود قبول كرده اى ؛ بايد مراسمى هم براى اطلاع همگان انجام دهيم . ما در اينجا چنين رسم داريم كه هر كس ، كودكى را به فرزندى قبول مى كند؛ با آن كودك به كنار خانه كعبه مى رود و خطاب به مردم مكه ؛ اعلام مى كند كه اين كودك از آن لحظه فرزند اوست و كودك را از آن پس فرزند او بنامند. من و تو نيز فردا همين كار را خواهيم كرد؛ من دست تو را خواهم گرفت و به مردم خواهم گفت : از امروز، اين كودك را زيد بن محمد بناميد.
حليمه گفت :
-
خدا را شكر، پيش از آنكه به قبيله برگردم ؛ نوه خود را ديدم . و همه با شادمانى خنده سر دادند.

تولد زينب  
محمد ايستاده بود و با كاروانسالار سخن مى گفت . كاروان تازه از شام بازگشته بود و در مدخل شهر بار افكنده بود. عده بيشمارى شتران را با بارهاى سنگين مى خواباندند و صاحبان كالاها با شنيدن رسيدن كاروان قريش ، به آنجا آمده بودند. غلغله اى بود. صدا به صدا نمى رسيد. شتران كه ساربانان مهار آنانرا به طرف زمين مى كشيدند تا بخوابند و بارها را از پشتشان بردارند؛ نعره مى كشيدند. برخى از آنها كف بر لب داشتند و مقاومت مى كردند و ديرتر مى خوابيدند. در يك گوشه ساربانى ، شترى را كه بيشتر مقاومت مى كرد، با يكدست چوب مى زد و با دست ديگر مهار او را به سوى پايين مى كشيد و شتر بيچاره ، مظلومانه نعره مى زد؛ گاهى يك زانو را خم مى كرد كه بخوابد اما هم بارش سنگين بود و هم ساربان بيرحم ، با كوفتن چوب به گردن حيوان ، فرصت نمى داد. صاحبان كالاها با نمايندگان خود مشغول گفتگو بودند. فرزندان برخى از ساربانان به شوق ديدار پدران خود، به ديدار آنها آمده بودند. در اين ازدحام و غلغله كه صدا به صدا نمى رسيد، محمد هم گرم گفتگو با نماينده خويش بود... در اين هنگام ؛ زيد، كه اينك دهساله بود؛ دوان دوان و نفس زنان خود را به محمد رساند و مى خواست چيزى بگويد اما چون يكنفس دويده بود، صدايش در نمى آمد.
محمد منتظر شد تا او نفس تازه كند؛ پس از آن پرسيد:
-
چه خبر شده است ؟
-
بابا، مادر زاييد!
-
خوب ، خوش خبر باشى ، چه زاييد؟
زيد كه هنوز نفسش از دويدن ، جا نيامده بود و از خستگى ، گاهى كودكانه دستها را به زانو مى گرفت و نفس عميق مى كشيد؛ پاسخ داد:
-
دختر، يك دختر كوچولوى خيلى قشنگ .
محمد در حاليكه از رضايت و شادى لبخند مى زد، دست زيد را گرفت و خطاب به نماينده خود - در حاليكه عازم رفتن بود - گفت :
-
مى بينى كه من بايد به خانه برگردم . فردا همديگر را خواهيم ديد.
وقتى كه به خانه مى رفتند و از كنار خانه كعبه مى گذشتند، زيد عده اى را ديد كه بت بزرگى را، كنار ديوار كعبه نهاده اند و پيش او برخاك سجده مى كنند. زيد آنان را به محمد نشان داد:
-
اينها را ببين بابا!
-
اينها مردم نادانى هستند؛ به جاى آنكه خداى يگانه را بپرستند، سنگهايى را كه خود تراشيده اند و با دست خود رنگ كرده اند، پيش روى نهاده اند و بر آن سجده مى برند.
در اين هنگام ، محمد چشمش به پسر عموى همسرش ؛ ورقة بن نوفل افتاد كه از آنجا مى گذشت . ورقه پس از احوالپرسى پرسيد:
-
با فرزند خود در اين هنگام روز به كجا مى رفتى ؟ شنيده ام كاروان از شام برگشته است ؛ تو بايد آنجا باشى .
-
از همانجا مى آييم ، پسرم آمد و خبر آورد كه خديجه دخترى زاييده است .
-
قدمش مبارك باشد. از قول من به خديجه تبريك بگو.
ورقه مى خواست خداحافظى كند و پى كار خود برود كه نگاهش به سجده بت پرستان افتاد؛ با تاءسف سرى تكان داد و به محمد گفت :
-
مى بينى ! (قوم ما از طريق ابراهيم منحرف شده اند. سنگى كه اين گروه دور آن مى گردند، و به آن سجده مى برند، نه مى بيند و نه مى شنود و نه سود يا ضررى مى رساند...)(108).
-
پيش از ديدن شما من هم به پسرم همين مطلب را مى گفتم .
در خانه ، محمد دخترش را در آغوش گرفت ؛ صورت او و چهره خديجه همسرش را كه هنوز در بستر بود بوسيد و به او تبريك گفت و نام دخترش را زينب گذاشت .
بازسازى كعبه  
مكه آرام در ظلمات شب ، خفته است . گاهى صداى پارس سگها از دور بر مى خيزد اما كسى بيدار نيست تا بشنود. پاسى از نيمه شب ، گذشته است .
كوه ابوقبيس و (قعيقعان )، دو طرف مكه ، شرق و غرب ، در دل شب ، به پاسدارى از شهر ايستاده اند و گويى دو ديو غول پيكرند كه تن را به قير اندوده اند تا به چشم نيايند.
در خانه خديجه ، محمد كه اكنون 35 سال دارد، آرام خفته است . كنارش ‍ خديجه كه باردار است و دخترشان رقيه دو سال و نيمه ؛ خوابيده اند. دختر ديگرشان زينب را كه 5 سال دارد، در اطاقى ديگر كنار اطاق خود خوابانده اند.
ابر تيره و فشرده اى كه سراسر آسمان مكه را پوشانده ، شب را غليظتر مى كند.
ناگهان ، تيغ بلند برق ، از نيام ابر، بر مى جهد و درخشش آذرخش ، يك لمحه ، تن مكه را در بستر تاريك دره ، عريان مى كند. لحظه اى بعد، تندرى بالاى دره ، با غرشى مهيب ، مى تركد و سراسر مكه را از خواب مى جهاند و بيدرنگ از پى آن ، دوباره آذرخشى و باز تندرى .
غرش رعد، سنگين ترين خواب را مى شكند و اينك در سراسر مكه چشمى نيست كه بيدار و پشت پنجره بر آسمان ، دوخته نباشد.
در خانه محمد، زينب 5 ساله ، هراسان برخاسته ، به اطاق پدر آمده ، پاى او را بغل زده ، سر خود را بر ران او نهاده و مى گريد. محمد در حاليكه از پنجره به آسمان مى نگرد، او را نوازش مى كند و به او مى گويد كه شجاع باشد و نترسد.
خديجه هم ، اگر چه خود قدرى ترسيده است ، رقيه را در آغوش دارد و به او - كه سر خود را لاى موهاى مادر پنهان كرده و بلند مى گريد - دلدارى مى دهد.
صداى زيد و هند و خواهرش و نيز صداى ميسره و همسرش و خدمتكاران ديگر، در هم و بر هم ، از اطاقهاى مختلف ، در بالا و پايين ، به گوش مى رسد كه برخى ، يكديگر را صدا مى كنند و برخى ديگر، چراغ مى طلبند يا مى گويند كه دارند آنرا روشن مى كنند.
درخشش آذرخش هم ، همچنان پياپى ، لحظه به لحظه ، چشمها را خيره مى كند و تندر نيز، دائم بر كوس مهيب خود مى كوبد.
و از پس اين هياهو، باران جرجر، چون سيل از آسمان فرو مى بارد. انگار اقيانوسى از غربال آسمان رشته رشته فرو مى ريزد و باران تمامى ندارد... سيل خانه كعبه را نيز در هم فرو مى كوبد... و روزهاى طولانى آينده ، كار محمد و همگنان ، بازسازى كعبه است .
بعثت  
در غار حراء نشسته بود. چشمان را به افقهاى دور دوخته بود و با خود مى انديشيد. صحرا، تن آفتابسوخته خود را، انگار در خنكاى بيرنگ غروب ، مى شست .
محمد نمى دانست چرا به فكر كودكى خويش افتاده است . پدر را هرگز نديده بود، اما از مادر چيزهايى به ياد داشت كه از شش سالگى فراتر نمى رفت . بيشتر حليمه ، دايه خود را به ياد مى آورد و نيز جد خود عبدالمطلب را. اما، مهربان ترين دايه خويش ، صحرا را، پيش از هر كس در خاطر داشت : روزهاى تنهايى ؛ روزهاى چوپانى ، با دستهايى كه هنوز بوى كودكى مى داد؛ روزهايى كه انديشه هاى طولانى در آفرينش آسمان و صحراى گسترده و كوههاى برافراشته و شنهاى روان و خارهاى مغيلان و انديشيدن در آفريننده آنها يگانه دستاورد تنهايى او بود. آن روزها گاه دل كوچكش بهانه مادر مى گرفت . از مادر، شبحى به ياد مى آورد كه سخت محتشم بود و بسيار زيبا، در لباسى كه وقار او را همان قدر آشكار مى كرد كه تن او را مى پوشيد. تا به خاطر مى آورد، چهره مادر را در هاله اى از غم مى ديد. بعدها دانست كه مادر، شوى خود را زود از دست داده بود، به همان زودى كه او خود مادر را.
روزهاى حمايت جد پدرى نيز زياد نپاييد.
از شيرين ترين دوران كودكى آنچه به ياد او مى آمد آن نخستين سفر او با عموى بزرگوارش ابوطالب به شام بود و آن ملاقات ديدنى و در ياد ماندنى با قديس نجران . به خاطر مى آورد كه احترامى كه آن پير مرد بدو مى گزارد كمتر از آن نبود كه مادر با جد پدرى به او مى گذاردند.
نيز نوجوانى خود را به خاطر مى آورد كه به اندوختن تجربه در كاروان تجارت عمو بين مكه و شام گذشت . پاكى و بى نيازى و استغناى طبع و صداقت و امانت او در كار چنان بود كه همگنان ، او را به نزاهت و امانت مى ستودند و در سراسر بطحاء او را محمد امين مى خواندند. و اين همه سبب علاقه خديجه به او شد، كه خود جانى پاك داشت و با واگذارى تجارت خويش به او، از سالها پيشتر به نيكى و پاكى و درستى و عصمت و حيا و وفا و مردانگى و هوشمندى او پى برده بود. خديجه ، در بيست و پنج سالگى محمد، با او ازدواج كرد. در حالى كه خود حدود چهل سال داشت .
محمد همچنان كه بر دهانه غار حراء نشسته بود به افق مى نگريست و خاطرات كودكى و نوجوانى و جوانى خويش را مرور مى كرد. به خاطر مى آورد كه هميشه از وضع اجتماعى مكه و بت پرستى مردم و مفاسد اخلاقى و فقر و فاقه مستمندان و محرومان كه با خرد و ايمان او سازگار نمى آمد رنج مى برده است . او همواره از خود پرسيده بود: آيا راهى نيست ؟ با تجربه هايى كه از سفر شام داشت دريافته بود كه به هر كجا رود آسمان همين رنگ است و بايد راهى براى نجات جهان بجويد. با خود مى گفت : تنها خداست كه راهنماست .
محمد به مرز چهل سالگى رسيده بود. تبلور آن رنجمايه ها در جان او باعث شده بود كه اوقات بسيارى را در بيرون مكه به تفكر و دعا بگذراند، تا شايد خداوند بشريت را از گرداب ابتلا برهاند. او هر ساله سه ماه رجب و شعبان و رمضان را در غار حراء به عبادت مى گذرانيد.
آن شب ، شب بيست و هفتم رجب بود. محمد غرق در انديشه بود كه ناگاه صدايى گيرا و گرم در غار پيچيد:
-
بخوان !
محمد، در هراسى و هم آلود به اطراف نگريست .
صدا دوباره گفت :
-
بخوان !
اين بار محمد با بيم و ترديد گفت :
-
من خواندن نمى دانم .
صدا پاسخ داد:
-
بخوان به نام پروردگارت كه بيافريد، آدمى را از لخته خونى آفريد. بخوان و پروردگار تو ارجمندترين است ، همو كه با قلم آموخت ، و به آدمى آنچه را كه نمى دانست بياموخت ...
و او هر چه را كه فرشته وحى فرو خوانده بود باز خواند.
هنگامى كه از غار پايين مى آمد، زير بار عظيم نبوت و خاتميت ، به جذبه الوهى عشق برخود مى لرزيد. از اين رو وقتى به خانه رسيد به خديجه كه از دير آمدن او سخت دلواپس شده بود گفت :
-
مرا بپوشان ، احساس خستگى و سرما مى كنم !
و چون خديجه علت را جويا شد، گفت :
-
آنچه امشب بر من گذشت بيش از طاقت من بود، امشب من به پيامبرى خدا برگزيده شدم !
خديجه كه از شادمانى سر از پا نمى شناخت ، در حالى كه روپوشى پشمى و بلند بر قامت او مى پوشانيد گفت :
-
من از مدتها پيش در انتظار چنين روزى بودم ، مى دانستم كه تو با ديگران بسيار فرق دارى ، اينك در پيشگاه خدا شهادت مى دهم كه تو آخرين رسول خدايى و به تو ايمان مى آورم .
پيامبر دست همسرش را كه براى بيعت با او پيش آورده بود به مهربانى فشرد و گلخند زيبايى كه بر چهره همسر زد، امضاى ابديت و شگون ايمان او شد و اين نخستين ايمان بود.
پس از آن ، على كه در خانه محمد بود با پيامبر بيعت كرد. او با آنكه هنوز به بلوغ نرسيده بود دست پيش آورد و همچون خديجه ، با پسر عموى خود كه اينك پيامبر خدا شده بود به پيامبرى بيعت كرد.
سه سال تمام از اين امر گذشت و جز خديجه و على و يكى دو تن از نزديكان و خاصان آنان از جمله زيد بن حارثه ، كسى ديگر از ماجرا خبر نداشت . آنان در خانه پيامبر جمع شدند و به هنگام نماز به پيامبر اقتدا مى كردند و آنگاه پيامبر براى آنان قرآن مى خواند و يا از آدابى كه روح القدس ‍ بدو آموخته بود سخن مى گفت . تا آنكه فرمان و انذر عشيرتك الاقربين (اقوام نزديك را آگاه كن ) از سوى خدا رسيد.
پيامبر همه اقوام نزديك را به طعامى دعوت كرد و آنگاه پس از صرف طعام و حمد و ثناى خداوند، به آنان فرمود:
-
كاروانسالار به كاروانيان دروغ نمى گويد. سوگند به خدايى كه جز او خدايى نيست ، من پيامبر خدايم ، به ويژه براى شما و نيز براى همگان ، سوگند به خدا همان گونه كه به خواب مى رويد روزى نيز خواهيد مرد و همان گونه كه از خواب بر مى خيزيد روزى نيز در رستخيز برانگيخته خواهيد شد و به حساب آنچه انجام داده ايد خواهند رسيد و براى كار نيكتان ، نيكى و به كيفر كارهاى بد، بدى خواهيد ديد و پايان كار شما يا بهشت جاويد و يا دوزخ ابدى خواهد بود.
ابوطالب ، نخستين كس بود از ايشان كه گفت :
-
پند تو را به جان پذيراييم و رسالت تو را تصديق مى كنيم و به تو ايمان مى آوريم . به خدا تا من زنده ام از يارى تو دست بر نخواهم داشت .
اما عموى ديگر پيامبر، ابولهب ، به طنز و طعنه و با خشم و خروش گفت :
-
اين رسوايى بزرگى است ! اى قريش ، از آن پيش كه او بر شما چيره شود بر او غلبه كنيد.
در پاسخ ، ابوطالب خروشيد كه :
-
سوگند به خداوند، تا زنده ايم از او پشتيبانى و دفاع خواهيم كرد.
با اين گفتار صريح و رسمى ابوطالب كه رئيس دارالندوه و در واقع شيخ ‌الطائفه قريش بود، ديگران چيزى نتوانستند بگويند.
پيامبر آنگاه سه بار به حاضران گفت :
-
پروردگارم به من فرمان داده است كه شما را به سوى او بخوانم ، اكنون هر كس از شما كه حاضر باشد مرا يارى كند برادر و وصى و خليفه من در بين شما خواهد بود؟
هر سه بار، حضرت على (ع ) كه جوانى نو بالغ بود برخاست و گفت :
-
اى رسول خدا، من تا آخرين دمى كه از سينه بر مى آورم به يارى تو حاضرم .
دوبار، پيامبر او را نشانيد. بار سوم ، دست او را گرفت و گفت :
-
اين (جوان ) برادر و وصى و جانشين من است ، از او اطاعت كنيد.
قريش به سخره خنديدند و به ابوطالب گفتند:
-
اينك از پسرت فرمان ببر كه او را بر تو امير گردانيد!
آنگاه با قلبهايى پر از كينه و خشم ، از خانه محمد بيرون رفتند و محمد با خديجه و على و ابوطالب در خانه ماند.
اندكى بعد، فرمان اعلام عمومى و اظهار علنى دعوت از سوى خدا رسيد و پيامبر همه را پاى تپه بلند صفا گرد آورد و فرمود:
-
اى مردم ، اگر شما را خبر كنم كه سوارانى خيال تاختن بر شما دارند، آيا گفته مرا باور مى داريد؟
همه گفتند:
-
آرى ، ما تاكنون هيچ دروغى از تو نشنيده ايم .
آنگاه پيامبر يكايك قبايل مكه را به نام خواند و گفت :
-
از شما مى خواهم كه دست از كيش بت پرستى بكشيد و همه بگوييد: لا اله الا الله .
ابولهب كه از سران شرك بود با درشتخويى گفت :
-
واى بر تو، ما را براى همين گرد آوردى ؟
پيامبر، در پاسخ او هيچ نگفت . در اين جمع از قريش و ديگران ، تنها جعفر پسر ديگر ابوطالب و عبيدة بن حارث و چند تن ديگر به پيامبر ايمان آوردند.
مشركان سخت مى كوشيدند تا اين خورشيد نو دميده و اين نور الهى را خاموش كنند، اما نمى توانستند. ناگزير به آزار و شكنجه و تحقير كسانى پرداختند كه به اسلام ايمان مى آوردند، اما به خاطر ابوطالب از جسارت به شخص پيامبر و على و جعفر و ايذاى علنى آنان خوددارى مى كردند.
ديگران ، از آزارهاى سخت مشركان در امان نماندند، به ويژه عمار ياسر و پدر و مادر و برادرش و خباب بن الارت و صهيب بن سنان و بلال بن رباح معروف به بلال حبشى و عامر بن فهيره و چند تن ديگر كه نامهاى درخشانشان بر تارك تاريخ مقاومت و ايمان مى درخشد و خون هاى ناحق ريخته آنان ، آيينه گلگون رادى و پايدارى و طنين خدا خواهى ايشان ، زير شكنجه هاى استخوانسوز كوردلان مشرك ، آهنگ بيدارى قرون است .
ايمان حمزه  
حمزه ، عموى پيامبر، مردى نيرومند و بلند بالا بود، چون راه مى رفت ، به صخره اى مى مانست كه جا به جا شود، با گامهايى استوار و صولتى كه رفتار شير را به خاطر مى آورد. او بر اسبى غول پيكر مى نشست و كمانى سخت بر كتف مى انداخت و تركشى پرتير بر پس پشت مى نهاد و هر روز، براى شكار، به بيابانها و كوهساران اطراف مكه مى رفت . گاه فرزندش يعلى را نيز با خود مى برد.
غروب چون بر مى گشت ، نخست خانه خدا را طواف مى كرد. آنگاه در پيش ‍ دارالندوه (شوراى قريش ) مى ايستاد و آنچه از حماسه هاى تكاورى و شكار آن روز در خاطر داشت ، براى مردم مى گفت . مردم نيز به سخنانش گوش ‍ مى دادند، چرا كه جهان پهلوان عرب بود و به ويژه قريش ، او را چشم و چراغ خود مى دانست .
مكه زير چكمه فساد له شده بود: زر و زور يك دسته و فقر و فاقه دسته اى ديگر، چهره شهر را به لك و پيسى مشؤ وم دچار كرده بود كه قمار و ربا دستاورد آن و حرص و آز افزون طلبان ، دستپرورد آن بود. رفا و افزون طلبى دست در آغوش هم داشت و از اين وصلت ناميمون ، فرزندان نامشروع فقر و فحشا و تنوع طلبى و برده دارى و قمار و مستى و مى پرستى زاده بود و جاى نفس كشيدن وجدان و آگاهى و حقپرستى را در شهر، تنگ كرده بود.
مستمندانى كه براى گذران زندگى ، تن به ربا داده بودند، به هنگام پرداخت چون از عهده بر نمى آمدند، زنان و دختران خود را به رباخواران مى سپردند و آنان ، آن بيچارگان را به خانه هايى مى بردند كه بر پيشانى پليد آن خانه ها، پرچمى در اهتزاز بود و كامجويان را به آنجا رهنمون مى شد.
از كنار اين لجنزار عفن و از فراسوى اين مرداب بود كه (محمد امين ) پيام آزادى انسانها را سر داد و پيداست كه زراندوزان ، رباخواران ، قماربازان و در يك كلمه : بت پرستان و مشركان ، اين پيام را نمى شنيدند و نمى توانستند بشنوند و به آزار پيامگزار و پيروان او پرداختند.
آن روز، پيامبر بر فراز تپه صفا پيام توحيدى خود را آشكارا فرياد مى كرد و مردمان مستضعف و بردگان و محرومان بيدار دل به گفتار او گوش فرا مى دادند. ابوجهل كه از پليدترين و كينه توزترين آزارگران قريش بود پيامبر را به دشنامهاى سخت گرفت .
محمد خاموش ماند و پاسخى نفرمود.
ابوجهل كه سكوت پيامبر او را گستاخ ‌تر كرده بود، همچنان ناسزا مى گفت و دشنام مى باريد.
پيامبر، باز خاموش ماند.
سپس ابوجهل سوار بر مركب غرور و حمق با نخوتى جاهلانه به محل شوراى قريش رفت و آنجا بر سكويى نشست . او هنوز از باد آن غرور بر آماسيده بود و همه خويشانش نيز با او بودند.
در آن ميان ، جان پهلوان حمزه ، مانند هر روز از شكار مى آمد، با قامتى استوار بر اسب نشسته بود و راست به سوى خانه خدا مى شتافت تا چون هميشه ، نخست طواف را به جاى آورد و سپس به سوى مردم رود و از كارهاى آن روز خود براى آنان بگويد. اما در همين هنگام ، مردى خشمگين و شتابزده ، نفس زنان خود را به او رسانيد. برده اى بود و در كنار تل صفا خانه داشت . دشنامهاى ركيك ابوجهل را به پيامبر شنيده بود و آمده بود تا حمزه را خبر كند.
-
اى حمزه ، ابوجهل ، پسر برادر تو را به باد دشنام گرفت . برادرزاده ات خاموش ماند. من خود، همه آن دشنامها را شنيدم . ابوجهل از سكوت فرزند برادرت شرم نكرد و همچنان به هتك حرمت او ادامه داد و هم اكنون در محل شوراى قريش ...
حمزه ، ديگر چيزى نمى شنيد. از اسب فرود آمد و به سوى دارالندوه خيز برداشت . حميت و رادى و جوانمردى در او آتشى برافروخته بود و همچنين شير گرسنه اى كه شكار ديده باشد با صولتى ترسناك پيش ‍ مى رفت .
ابوجهل ، همچنان پر باد غرور چون بشكه زباله ، بر سكوى شورا نشسته بود كه ناگاه چنگ آهنين حمزه از گريبانش گرفت و او را بر پاى نگه داشت . حمزه همچنان كه شراره هاى نگاه آتشبار او بر چشمان ابوجهل مى باريد، خروشيد كه :
-
ابوجهل ، همه دشنامهايى را كه به پسر برادرم داده اى به من گفته اند، اينك دوباره بگو تا سزاى خود را ببينى !
خاستگاه دشنام ، از ژرفاى ضعف و كمبودى درونى است كه دشنامگزار از آن رنج مى برد. ابوجهل ، از بسيارى ترس ، نمى توانست لب به گفتار باز كند و دست و پا شكسته مى گفت :
-
يا ابويعلى ، من ، من ...
حمزه ، كمان را از كتف به درآورد و با كمانه آن چندان بر سر و روى ابوجهل كوفت كه خون جارى شد.
در اين گيرودار، بنى مخزوم - خاندان ابوجهل - مى خواستند كارى بكنند. اما ابوجهل ، با حركت دست و چشم ، اشاره كرد كه از جاى برنخيزند، زيرا مى دانست هيچ كس حريف جهان پهلوان نيست .
مردم جمع شدند و ابوجهل را از دست حمزه نجات دادند.
حمزه همچنان كه مى خروشيد، رو به مردم كرد و فرياد برآورد:
-
من اعلام مى كنم كه از هم اكنون مسلمانم . پس هر كس با برادرزاده من بستيزد يا مسلمانى را آزار دهد، بايد با من دست و پنجه نرم كند...
و چنين شد كه حميت و رادى - كه در كنار جارى اسلام و دوشادوش آن ، در ساحل ، راه خود مى سپرد - به رود زد و زلال پاك به جارى خروشناك پيوست .
هجرت مسلمانان به حبشه  
پناه بردن مداوم بردگان و مستضعفان و پاكدلان به آغوش آزادى بخش ‍ اسلام ، مشركان را در آزار مسلمانان چندان جرى كرد كه ديگر تحمل صدمات و لطمات و ايذاى آنان ، براى مسلمانان بسيار مشكل مى نمود. پس ‍ پيامبر دستور داد كه مسلمانان به حبشه هجرت كنند.
در ماه رجب سال پنجم بعثت نخست پانزده تن از كسانى كه بيشتر مورد آزار قرار مى گرفتند (چهار زن و يازده مرد) و سپس شصت و چند نفر ديگر به سركردگى جعفر بن ابى طالب به حبشه هجرت كردند.
هنگامه هجرت ياران پيامبر پنهان نماند و قريش عمرو بن العاص و همسرش و نيز عمارة بن وليد را كه جوانى بسيار خوش قامت و زيباروى بود با هدايايى به نزد نجاشى شاه حبشه فرستاد تا شاه را وادارند كه مهاجران را از كشور خويش بيرون براند.
اما دم سرد آنان در برابر بيان گرم و گيراى جعفر در دل نجاشى نگرفت و به ويژه قرائت آيات زيباى سوره مريم در مورد اين بانوى بزرگ و فرزندش ‍ عيسى عليه السلام ، نجاشى را كه مسيحى بود چنان تحت تاءثير قرار داد كه سوگند خورد از ميهمانان ارجمند خود، تا هر گاه كه در كشورش بمانند، حمايت كند. نمايندگان قريش ، دست از پا درازتر، بازگشتند.
قريشيان ، كار محمد را جدى تر گرفتند. و چون به ملاحظه ابوطالب و حمزه و حمايت صريح آنان نمى توانستند به محمد مستقيما آزار برسانند، ميان خود معاهده اى بستند و بر اساس آن توافق كردند كه محمد و ياران او را در تنگناى اقتصادى بگذارند. پس ، پيمان نامه نوشتند كه از سوى سران قبايل قريش امضا و در كعبه آويخته شد.
پيامبر و ياران او و عموى بزرگوارش ابوطالب و همسرش خديجه ، به شعب ابى طالب كوچ كردند و در آنجا سه سال در سخت ترين شرايط به سر بردند. آنان در اين مدت ، بيشتر، از محل داراييهاى خديجه گذران مى كردند. گاهى نيز اقوام نزديكشان ، به رغم پيمان نامه و از سر كشش خون و خانواده ، پنهانى آذوقه به آنجا مى فرستادند.
پايمردى سرسختانه پيامبر و ياران او در آن مدت ، عرصه را بر قريش تنگ كرد بيشتر آنان كه دخترى ، پسرى ، نواده اى و يا اقوامى نزديك در شعب داشتند، در پى بهانه بودند تا آنان را از شعب خارج كنند.
پيامبر خدا به عموى بزرگوار خود يادآور شد كه :
-
اين مشركان ، خود خسته شده اند، اما همه از ترس پيمان نامه اى كه امضا كرده اند تن به فسخ آن نمى دهند. شما خود برويد و به آنان بگوييد كه موريانه پيمان نامه و امضاها را خورده و از بين برده و تنها نام خدا بر پيشانى آن باقى مانده است ، ديگر پيمان نامه اى در ميان نيست تا آنان به آن پاى بند بمانند!
ابوطالب به قريش گفت :
-
اى شما كه برادرزاده مرا بر حق نمى دانيد، اينك او مى گويد كه موريانه ها پيمان نامه را از بين برده اند و تنها نام خدا بر آن مانده است . برويد و ببينيد: اگر همين گونه بود كه او مى گويد، به دين او روى آوريد و بگذاريد مسلمانان از شعب به شهر باز گردند؛ و اگر درست نگفته باشد، به خدا سوگند من نيز با شما همدست مى شوم و حمايت خود را از او باز پس مى گيرم .
مشركان ، به سوى خانه كعبه دويدند.
شگفتا! از پيمان نامه جز عبارت كوتاهى كه نام خدا را بدان مى خواندند، باقى نمانده بود!
به اين ترتيب عده زيادى ايمان آوردند، اما كوردلان و مستكبران گفتند:
-
اين نيز جادويى ديگر است كه محمد - اين ساحر چيره دست - ترتيب داده است !
بارى مسلمانان از تنگناى شعب رهايى يافتند.
در گذشت ابوطالب  
در سال نهم بعثت ، هنوز مسلمانان از رنج شعب نياسوده بودند كه ابوطالب بيمار شد. او سرانجام يك روز روى در نقاب خاك كشيد و پيامبر را در انبوه مشكلات گذارد.
روزى كه جنازه مطهر او را به قبرستان مى بردند، پيامبر پيشاپيش جنازه ، آرام آرام مى گريست و مى فرمود:
-
اى عموى ارجمند من ، تو چه قدر به خويشاوند خويش وفادار بودى ! چه اندازه به خاطر خدا دين او را يارى كردى ! خدا گواه است كه سوگ تو جهان را بر من تيره كرده است ، خداى تو را رحمت كناد و بهشت خويش را بر تو ارزانى دارد.
رحلت خديجه ، بانوى نخستين اسلام  
هنوز يك هفته از رحلت ابوطالب نگذشته بود كه سختيهاى توانفرسا و طاقتسوز در شعب ، آثار خود را بر خديجه نشان داد و بانوى اول اسلام حضرت خديجه به بستر احتضار افتاد.
مرگ خديجه براى پيامبر كه بدو عشق مى ورزيد، مرگ آفتاب بود.
پيامبر، در تمام لحظه هاى تلخ احتضار، از كنار خديجه جدا نشد. چشم در چشمهاى بى فروغ او دوخت و او را دلدارى داد. سرانجام ، مرغ روح پاكش ، در ميان بازوان محمد، به آشيان الهى پريد.
محمد نه تنها آن روز، كه تا آخر عمر، هر گاه به ياد خديجه مى افتاد، مى گريست .
آن روز، دخترانش را آرام كرد و خود جسد مطهر همسرش را در بقيع در خاك نهاد و با غمى گرانبار، به خانه باز گشت .
در خانه ، نگاهش به هر گوشه افتاد، ياد و خاطره چندين ساله او را زنده يافت . دست آس ، ديگچه ، يك دو لباس بازمانده ، بستر خالى او، همه و همه از شكوه معنوى زنى حكايت مى كردند كه روزگارى دراز، همه شكوه و جلال دنيايى و ثروت خويش را پاى آرمان محمد ريخت و مهر و عشق پاك و پرشورش را هم به دل گرفت و ايمان بشكوه خود را هم به دين او سپرد و در راه آن ، استواريها كرد و سختيها كشيد و شماتتها شنيد و آزارها ديد؛ اما خم به ابرو نياورد...
پس از وفات ابوطالب و خديجه ، روزگار بر پيامبر سخت تر شد.
قريش كه به احترام ابوطالب ملاحظاتى مى كردند، يكباره پرده حرمت دريدند و از هيچ آزارى در مورد شخص پيامبر و ديگر مسلمانان ، خود دارى نكردند.
آن روز كه پيامبر، اندكى شتابان ، با سر و روى آلوده به خاكسترى كه از بام بر سر او ريخته بودند به خانه آمد، يكى از دختران او كه هنوز داغ مرگ مادر سينه او را مى سوزاند، از ديدن پدر در آن وضع ، بى اختيار بلند گريست .
پيامبر، در حالى كه خاك و خاشاك را از سر و موى عنبرين خود مى سترد، لبخندزنان ، دخترش را در آغوش گرفت و فرمود:
-
دخترم ! مگذار غم بر دل پاك تو چيره شود، خداوند پشتيبان ماست ! اينان پس از مرگ عمويم خيره سر شده اند، اما خداوند حى سبحان با ماست ، اندوهگين مباش ، ما به راه خود ايمان داريم ، خداوند از ياورى ما دريغ نخواهد كرد.
سفر به طائف  
اواخر تابستان بود هوا بسيار گرم !
مشركان قريش ، به آزار خود بر پيامبر افزوده بودند، چندان كه عرصه بر آن بزرگمرد تنگ شد و ناگزير به طائف - شهرى نزديك مكه - روى آورد.
پيامبر به اميد پناهجويى در قبيله ثقيف ، به رؤ ساى قبيله رجوع كرد. آنان سه برادر بودند با نامهاى عبد يا ليل ، حبيب و مسعود؛ فرزندان عمرو.
پيامبر شرح داد كه چگونه از قريش آزار مى بيند و خواسته هاى خود را از آن سه برادر عنوان كرد.
آن سه ، هر يك با طنزى ، درخواست او را رد كردند:
يكى گفت :
-
پرده كعبه را دزيده باشم اگر تو پيامبر خدا باشى !
ديگرى گفت :
-
آيا خداوند از آوردن پيامبرى جز تو عاجز بود كه تو را پيامبر كرد؟
سومى گفت :
-
سوگند به خداوند ديگر با تو سخن نخواهم گفت ، چرا كه اگر تو پيامبر باشى والاتر از آنى كه كسى چون من با تو سخن گويد، و اگر نباشى دروغزنى و سزاوار صحبت با من نيستى .
محمد، ناگزير، از نزد آنان بازگشت . آنان برخى از افراد قبيله خود را واداشتند كه در دو سوى راه بايستند و او را سنگسار كنند، چندان كه خون از پاهايش جارى شد.
دل شكسته و خسته ، به ديوار باغى در كنار شهر پناه برد و لختى در سايه آن آرميد. در اين ميان ، عتبه و شيبه ، دشمنان پيامبر، به باغ مى رفتند. او را ديدند. پيامبر بيشتر ناراحت شد. اما آن دو كه حال پيامبر را سخت ديدند، چيزى نگفتند و چون به باغ رسيدند، به غلام مسيحى خود عداس سبدى انگور دادند تا به پيامبر بدهد. پيامبر هنگام برداشتن انگور فرمود:
-
بسم الله الرحمن الرحيم .
عداس گفت :
-
اين گفتار، با سخنان مردم اين سامان فرق مى كند.
پيامبر از او پرسيد:
-
مگر تو از كجايى ؟
-
نينوا.
-
شهر همان مرد پاك يونس بن متى ؟
-
شما يونس را از كجا مى شناسيد؟
-
من پيامبرم ، خداوند مرا از زندگى يونس آگاه كرده است .
آنگاه پيامبر، بخشى از زندگى يونس را براى عداس شرح داد و از او خواست كه اسلام آورد.
-
به خدا سوگند، از همان جمله نخستين و از آگاهى تو از يونس دانستم كه تو با مردم اين سامان تفاوت دارى . دلم روشن است كه راست مى گويى و تو را پيغمبر خدا مى دانم . چه بايد بگويم تا مسلمان شوم ؟
-
بگو: اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله .
-
شهادت مى دهم كه جز الله خدايى نيست و اينكه محمد پيامبر و فرستاده اوست !
آنگاه خم شد و پاهاى مجروح و خونالود پيامبر را بوسيد!
در تمام يك ماهى كه پيامبر با تحمل سختيهاى بسيار در طائف ماند، جز عداس هيچ كس به او ايمان نياورد. و چون آزار اهل طائف از طاقت در گذشت ، پيامبر با زيد بن حارثه به مكه بازگشت . اما چون در پى كشتن او در مكه بودند، پيش از ورود، همراه خود را به شهر فرستاد و از مطعم بن عدى پناه خواست و او جوانمردانه بدو پناه داد. بدين گونه ، پيامبر در روز بيست و سوم ماه ذيقعده سال نهم از بعثت وارد مكه شد.
اسلام ، فراسوى آفاق مكه  
يثرب در شمال مكه و در راه تجارى مكه به شام قرار داشت . در آن شهر، عمدتا دو قبيله بزرگ ، اوس و خزرج ، و نيز يهوديان ، زندگى مى كردند.
اوس و خزرج ، با وجود خويشاوندى ، از روزگاران قديم ، همواره با يكديگر در كشمكش و نزاع بودند. پس از جنگ بزرگى به نام (بعاث )، خزرج با يهوديان يثرب همپيمان شد و اوس ناگزير براى حفظ برابرى نيرو، در صدد همپيمانى با قبايل ديگر بر آمد. و چون در يثرب جز يهوديان نبودند، رو به ديگر نقاط از جمله مكه آورد.
پيامبر كه با هوشيارى همه جريانها را زير نظر داشت ، در جمع افراد قبيله اوس در مكه حاضر شد و آنان را به دين خويش فراخواند. اما آن سال نتيجه اى نگرفت و آنان به يثرب بازگشتند.
در همان سال ، خزرجيان هم در ايام حج به مكه آمدند.
پيامبر آنان را نيز به دين خود فرا خواند. آنان با يكديگر گفتند:
-
به خدا اين مرد همان است كه يهوديان يثرب ، گاهى از روى كتابهاى خود، آمدنش را خبر مى دادند. بياييد تا كسى بر ما پيشدستى نكرده است ، به او ايمان بياوريم !
آنان ايمان آوردند و آرزو كردند كه دين او عدوات ديرين را بين اوس و خزرج پايان بخشد. نيز عهد كردند كه قوم خود را به دين او بخوانند.
نمايندگان خزرج به يثرب بازگشتند. شگفتا كه به هر كس از قوم خويش دين جديد را عرضه كردند، بى درنگ پذيرفت .
اسلام ، چون نسيم دلكش بهارى از مكه وزيدن گرفته بود و شميم آن در يثرب نيز پيچيده بود.
در حج سال بعد، دوازده تن از يثرب ، دو تن از اوس و ده تن از خزرج ، به نمايندگى رسمى از قوم خود به نزد پيامبر آمدند و با پيامبر به اسلام بيعت كردند.
پيامبر، مصعب بن عمير را همراه آنان به يثرب فرستاد تا به عنوان نماينده او دين و احكام آن را به آنان بياموزد.
سال بعد، در ايام حج هفتاد و دو تن (هفتاد مرد و دو زن ) از مسلمانان اوس ‍ و خزرج به مكه آمدند و به شوق ديدار پيامبر ورود خود را به آگاهى او رساندند. اين ديگر عشق بود كه در سينه هايشان زبانه مى كشيد و تاب از دلشان مى ربود.
پيامبر، شبهاى يازدهم تا سيزدهم ذيحجه را در محلى در راه مكه قرار داشت و فرمود:
-
پس از گذشتن يك سوم از شب ، آنجا خواهم بود!
به هنگام قرار، افراد، تك تك و پوشيده ، خود را به آنجا رساندند.
پيامبر، با عموى خود عباس از راه رسيد. عباس به آنان گفت :
-
ما تاكنون او را از گزند دشمنان در امان نگه داشته ايم . اينك او تصميم دارد نزد شما بيايد. اگر مى خواهيد او را بى كس و تنها بگذاريد، هم اينك دست از او بداريد و ما خود تا جان داريم از او پشتيبانى خواهيم كرد.
آنان در آتش عشقى شورانگيز به پيامبر مى سوختند، از اين رو، دوباره ، يكصدا به جان پيمان بستند و از شوق آمدن پيامبر به يثرب ، ديگر سر از پا نمى شناختند.
روى گل را مى توان پوشاند اما بوى گل را چطور؟
خبر پيمان مقدس اوس و خزرج با پيامبر، با تمام كوششى كه در پنهان داشتن آن به كار رفت ، در مكه پيچيد و قريش را سخت به دهشت انداخت . قريشيان چون چاره اى نيافتند، بر سختگيريهاى خود نسبت به مسلمانان افزودند. ديگر هيچ مسلمانى جراءت انجام دادن مراسم دينى و عبادات خود را نداشت .
پس پيامبر دستور هجرت عمومى داد و مسلمانان گروه گروه به سوى يثرب هجرت كردند.
كافران قريش ، مثل همه كسانى كه بر باطل مى روند، تنها به رهنمود كينه عمل مى كردند و در اين راه از شيوه هاى پراكنده ايذايى سود مى جستند: تمسخر مى كردند، شكنجه مى دادند و حتى ديوانه اى را واداشتند تا عبا به گردن پيامبر بيندازد و چندان بفشارد كه صورتش كبود شود!
اما آگاهى از هجرت جمعى مسلمانان به يثرب ، چون ضربه اى تكان دهنده آنان را به خود آورد. موضوع بسيار جدى شده بود. اگر مسلمانان در يثرب فراهم آيند و اوس و خزرج با آنان همداستان باشند، مكه را خطرى جدى تهديد خواهد كرد. پس بى درنگ ، بزرگان قوم در دارالندوه جمع شدند و براى يافتن چاره ساعتها به مشورت و گفت و شنود پرداختند.
سرانجام يكى گفت :
-
بى گمان محمد به آنها خواهد پيوست . در آن صورت ، از آنچه پيش ‍ خواهد آمد، جز پشيمانى نخواهيد برد. تا محمد در چنگ شماست ، او را از ميان برداريد!
-
قوم او را دست كم گرفته ايد. دمار از روزگار ما در خواهند آورد!
ابوجهل گفت :
-
ما اگر از هر طايفه اى يك نفر انتخاب كنيم و آنان در يك لحظه شمشيرهاى خود را با هم بر او فرود آورند، قوم او نمى تواند با همه قبايل عرب بجنگد!
همه يكصدا پذيرفتند.
هجرت  
خدا، خود پيامبر را از مكر كافران آگاه كرد و فرمان هجرت داد.
پيامبر بى درنگ به خانه آمد و به پسر عموى خود على بن ابى طالب فرمود:
-
امشب ، به جاى من در بستر بخواب !
در اين هنگام ، دشمنان با شمشيرهايى كه زير لباس پنهان مى داشتند خانه را محاصره كردند تا هر گاه محمد بيرون آيد بر سر او بريزند. پيامبر آن قدر صبر كرد كه هوا تاريك شد و سپس پاسى از شب گذشته ، و هنگامى كه نگاهبانان خانه را خواب برده بود، آرام از خانه خارج شد. اين گمان كافران كه پيامبر از مكر آنان آگاه نيست انتظار خروج بى هنگام و بى سر و صدا را از بين برده بود و همين امر، به خواست خدا، باعث نجات پيامبر شد.
پيامبر از آنجا به خانه ابوبكر رفت و با او در تيرگى شب از مكه خارج شد و به غار ثور در كوهپايه هاى اطراف مكه رفت و در غار پنهان شد.
شير خدا على ، آرام و آسوده ، تا صبح در بستر مطهر پيامبر خوابيد.
صبح هنگام ، كافران كه از بيرون نيامدن پيامبر تنگ حوصله و حتى مشكوك شده بودند به خانه هجوم بردند، اما با شگفتى تمام ديدند كه على در بستر محمد خوابيده است و جز او هيچ كس در خانه نيست !
بى درنگ خود را به بزرگان قريش رساندند و ماجرا را بازگفتند. ابوجهل به خانه ابوبكر شتافت و از دختر او اسماء پرسيد:
-
پدرت كجاست ؟
-
نمى دانم .
ابوجهل سيلى محكمى به او نواخت و به دنبال ردياب فرستاد.
ردياب ، همراه با ابوجهل و عده اى ديگر، با دنبال كردن جاى پاى پيامبر، يكراست تا دهانه غار ثور پيش رفت اما بر دهانه غار عنكبوتى تار تنيده بود. ردياب گفت :
-
از اينجا رد گم شده است ، در غار هم كه نرفته اند، زيرا هر باشعورى مى داند كه اگر كسى از ديشب تا به حال در غار رفته باشد، اكنون تار عنكبوت بر دهانه غار تنيده نبود!
ابوبكر در غار اين سخنان را مى شنيد، و مى ترسيد. پيامبر او را دلدارى مى داد:
-
نترس ! خدا با ماست .
ابوجهل و همراهان ، دست از پا درازتر، به مكه بازگشتند.
قريش صد شتر جايزه براى كسى كه پيامبر را در مكه و اطراف آن پيدا كند تعيين كرد. مردى به نام سراقه كنانى آمادگى خود را اعلام داشت و به جست و جو پرداخت !
غار طولانى و تنگ بود و نسبتا تاريك . خوشبختانه ، غلام ابوبكر، گوسفندان او را هر روز در همان حوالى به چرا مى برد. ابوبكر، هم شير و غذا از او گرفت و هم به وسيله او، عبدالله پسر خود را خبر كرد تا هر روز پنهانى به غار بيايد و پيامبر را از اوضاع مكه با خبر سازد.
سه شب و سه روز گذشت . روز چهارم ، عبدالله خبر آورد كه تب جست و جو شكسته است و جز سراقه ، كسى ديگر در اطراف و اكناف نيست .
پيامبر و ابوبكر، سوار بر شتران خود به سوى يثرب به راه افتادند.
هنوز چند فرسنگ نرفته بودند كه سراقه به ايشان رسيد، اما قبل از آنكه بتواند برگردد و كسى را خبر كند، اسبش به سر درآمد و به زمين افتاد! و چون تنها بود، جانش را در خطر ديد. گردبادى تند نيز برخاسته بود! ناگزير به التماس افتاد. پيامبر فرمود:
-
به شرطى كه مردانه تعهد كنى كه جهت حركت ما را به قريش نگويى !
يثرب ، از روزى كه خبر آمدن پيامبر رسيده بود، در تب شيرين انتظار مى سوخت . هر روز پير و جوان ، مرد و زن ، كوچك و بزرگ ، به بيرون شهر مى رفتند و به انتظار مى ايستادند. و چون آفتاب از بلندترين سرشاخه هاى نخلستانهاى اطراف شهر، پرواز مى كرد؛ به خانه هاى خود باز مى گشتند تا آنگاه كه روز موعود فرا رسيد. آن روز هوا بسيار گرم بود و منتظران ، از شدت گرما در حال بازگشتن بودند، كه ناگاه يك نفر بانگ زد:
-
من رسول خدا را مى بينم ، آن رسول خداست !
غريو و ولوله در جان شيخ و شاب افتاد و فرياد شوق تا دورترين جاى شهر طنين انداخت و شهر خالى شد و همگان به سوى راه شتافتند!
پيامبر، گردآلود و خسته از رنج راه ، اما شاداب و توانمند، زير درخت خرمايى با همراه خود، كنار راه نشسته بودند.
از انبوه مشتاقانى كه شتابان به سوى او مى دويدند، جز حدود يكصد تن از مردم يثرب و نيز مهاجران مكه ، كسى او را نديده بود. مردم چون به نزديك پيامبر مى رسيدند، به احترام سكوت مى كردند. حلقه اى بزرگ از مردم ، آن نگين كائنات را در بر گرفته بود!
چشمهاى عاشق ، چشمهاى مشتاق و چشمهاى محروم ، اينك مردى را پيش روى داشتند با قامتى نه بلند و نه كوتاه ، استوار با گيسوانى چون خرمن بنفشه اما خاك آلود كه زير دستارى عربى ، روى دوش افتاده و با هياءتى مردانه و جذاب و چشمانى سياه و چهره اى مليح كه شيرينى عالم با او بود و موجى از تبسم روحبخش كه رشته اى از دندانهاى شفاف و روشن او را نمايان مى ساخت . گرد راه روى پيشانى و ابروان مردانه او نشسته و بر صلابت و زيبايى آن افزوده بود.
سرانجام ، همه ، حتى آنان كه ديرتر از آمدن وى خبر يافته بودند، رسيدند و غبار انتظار طولانى ديدار او را، در چشمه روشن آن چشمان مهربان ، فرو شستند.
پس از لختى درنگ ، دوباره در ركاب او، با قدم پرنيانى شوق ، راه افتادند و تا محلى به نام قبا، نزديك يثرب پيش رفتند.
پيامبر اراده فرمود چند روز ميان قبيله بنى عمرو بن عوف بماند تا مسجدى در قبا، بنا كنند و اين نخستين مسجدى است كه در اسلام ، ساخته شده است . در اين ميان دختران پيامبر فاطمه و ام كلثوم نيز سوده بنت زمعه و شوهرش ، فاطمه بنت اسد مادر على ، همراه على از مكه رسيدند و به پيامبر پيوستند.
سرانجام ، پيامبر سوار بر شتر خويش به شهر درآمد و مردمان از پى او مى آمدند. او مهار شتر را رها كرده بود تا هر جا كه شتر خوابيد آنجا خانه پيامبر باشد و هيچ كس نرنجد.
وقتى سران منظر چشم هر مسلمانى در يثرب ، آشيانه او و هر ديده اى با نگاه عشق فرياد مى زند كه كرم نمايد و فرود آيد كه خانه ، خانه اوست ، مهار را بايد به شتر سپرد تا رنجشى در دلهاى پاك و مشتاق ، ايجاد نشود.
ناقه ، آرام و باوقار پيش مى رفت و تمام مردم شهر، در پى او. شتر جلوى خانه مالك بن نجار كه تنها دو برادر يتيم با نامهاى سهل و سهيل در آن مى زيستند؛ سينه بر زمين نهاد و پس از اندكى درنگ برخاست . سپس ‍ همچنان پيش رفت و درست در پيش خانه خوشبخت ترين مرد شهر، ابوايوب انصارى ، زانو زد! شرف جايگاه خود را يافت و اسلام به خانه خويش آمد و يثرب مدينة النبى شد!

تشكيل حكومت اسلامى  
نخستين كار پيامبر، برقرارى پيمان برادرى بين مهاجران و انصار بود.
آنگاه پيامبر، على را برادر خود ناميد. و بدين ترتيب و بر اساس اين پيمان ، هر برادرى به برادر ديگر جا و مكان و معاش داد و مهاجران از بى پناهى نجات يافتند.
اما از آنجا كه اموال و اثاث البيت و تمام زندگى مهاجرانى كه به مدينه فرار كرده بودند در مكه و در دست مشركان بود، مسلمانان ناراحت بودند.
پيامبر، نخست پيمان مهمى با يهوديان مدينه بست تا از سوى آنان در امان باشد. سپس بر آن شد تا راهى بيابد كه بر مشركان دست پيدا كند، تا آنان دريابند كه مسلمانان از اموال خود در مكه چشم نپوشيده اند. بدين منظور سه بار، با حدود دويست نفر، به اطراف مدينه و بر سر راه كاروان تجارى مشركان مكه به شام تاخت ، اما هر سه بار به آنان دسترسى نيافت . يك بار نيز على را با عده اى به حوالى بدر فرستاد. آنان نيز دست خالى بازگشتند.
بدين گونه سال اول هجرت بيشتر به رتق و فتق امور داخلى مسلمانان و در واقع به سازماندهى گذشت .
سال دوم هجرت  
پيامبر در اين سال قبله را به امر خداوند از بيت المقدس به كعبه تغيير داد. در زمينه نظامى نيز به يك پيروزى مهم دست يافت : عبدالله بن جحش را با عده اى از مهاجران به محلى بين مكه و طائف بر سر راه كاروان مهم تجارى قريش فرستاد تا آنان اخبار كاروان را پياپى براى پيامبر به مدينه بفرستند. اما دو تن از آنان بر اثر گم كردن راه به دست عده اى از مشركان اسير شدند و بقيه ، در يك درگيرى ناگزير با كاروانيان ، عده اى را كشتند و دو تن را اسير گرفتند و ديگر مشركان را به فرار واداشتند و با كاروانى بزرگ از مال و منال مشركان به مدينه آمدند. اما چون اين كار در ماه حرام صورت گرفته بود، پيامبر حاضر نشد در اموال تصرف كند و در مورد اين كار و مجاهدان جان به كف اين واقعه ، منتظر وحى ماند. خداوند آنان را تاءييد كرد و بدين گونه همه شادمان شدند و اموال به تصرف مسلمانان درآمد و وضع اقتصادى آنان سامان گرفت !
اسيران مسلمانان هم با اسيران مشركان مبادله شدند.
از پس همين پيروزى و در تعقيب كاروان تجارى مكه به كاروانسالارى ابوسفيان بود كه مسلمانان با سيصد و سيزده تن جنگجوى ، در برابر حدود هزار تن از مشركان قريش ، از جمله ابوجهل ، در محل بدر، با حضور و شركت پيامبر نبرد كردند و خداوند فتحى بزرگ نصيبشان فرمود. حدود هفتاد تن از سران مشركان كشته شدند و بسيارى اسير مسلمانان گشتند و اسب و شتر و غنايم بسيار به دست پيامبر افتاد. در همين سال ، به جز بدر، حدود شش غزوه ديگر اتفاق افتاد كه به مسلمانان اعتماد به نفس و روحيه بخشيد و مشركان را از برج نخوت فرو كشيد.
جدا از اين حوادث ، يك رويداد خجسته ديگر در اين سال اتفاق افتاد و آن ازدواج فرخنده حضرت على با فاطمه دختر پيامبر بود.
سال سوم هجرت : جنگ احد  
قريش ، پس از جنگ بدر، براى جبران شكست شرم آور خود يك سال كوشيد و حدود سه هزار نفر گرد آورد و به سركردگى ابوسفيان به سوى مدينه رهسپار شد. پيامبر نيز با كمتر از هزار نفر به سوى مشركان شتافت . دو لشكر در محل احد روبه روى هم ايستادند.
در اين جنگ ، مسلمانان به فرماندهى حمزه عموى پيامبر، در آستانه پيروزى كامل بودند. چرا كه با وجود كمى توشه و جنگ افزار و افراد، دشمن را به فرار