close
تبلیغات در اینترنت
حکایات
وبلاگicon
وبلاگکد ماوس

نوای معطر الهی
حکایات
قالب وبلاگ
درباره ي سايت


اگر قدری شنوا باشیم نوای معطر الهی را می شنویم........................... سایتی مذهبی -داستانی-علمی-نرم افزاری...................................... با نظرات خود ما را یاری دهید.................................................
موضوعات سايت
چهارده معصوم
مطالب وفایل های مذهبی
داستان و ادبیاتی
خبری از زندگی
تفسیری از قرآن
خبری برای آن دنیا
قرآن
معرفی کتاب
پیامبران
سوره ها
کتاب خانه:
سفر مجازی
نرم افزار موبایل
ادیان
گالری تصاویر
مطالب علمی از دنیای علم وهنر
زندگانی بزرگان علم وادب ایران وجهان
المپیاد
رایانه وموبایل
فیلم
نويسندگان
احمد ارسالی: 3
مطالب تصادفي
سوره قرآن
سوره قرآن
دانشنامه عاشورا
دانشنامه عاشورا
اوقات شرعی
اوقات شرعی
آرشيو
امکانات وب




در اين وبلاگ
در كل اينترنت



RSS


POWERED BY
rozblog.COM
پیغام مدیر سایت
سلام دوست من به سایت نوای معطر الهی خوش آمدید لطفا برای استفاده از تمامی امکانات

دانلود فایل , شرکت در انجمن و گفتگو با سایر اعضا در سایت ثبت نام کنید







تصوير
آخرین ارسال های تالار گفتمان
کشکول شیخ بهائی

کشکول شیخ بهائی پر بازدید 10


کشکول شیخ بهائی
مشخصات کتاب:
شماره بازیابی : 5-4936
شماره های شناسایی دیگر : شماره پیشین : 307-3756.
سرشناسه : شیخ بهایی ، محمدبن حسین ، 953 - 1031 ق.
عنوان و نام پدیدآور : الکشکول [نسخه خطی]/ بهاالدّین محمّد عاملی
وضعیت استنساخ : شیراز- مدرسه آصفیه 1049 ق.
آغاز ، انجام ، انجامه : آغاز: "بسمله ، الحمدلله الواحد المعین و صلی الله علی ... فانی لما فرغت من تالیف کتابی المخلاط الذی جوی من کل شی ..."
انجام: "و ان قلت ما اذنبت قالت مجیته حیاتک ذنب لایقاس به ذنب "
مشخصات ظاهری : برگ : 244.سطر : متغیر .اندازه سطور : 110 × 205قطع : 175 × 280
یادداشت مشخصات ظاهری : نوع کاغذ:فرنگی نخودی .
نوع و درجه خط:نستعلیق کتابت خوش .
نوع و تز ئینات جلد:روغنی ، دارای ترنج و سرترنج و جدول با نقش گل و بوته به زر ، ماشی ، زرد ، زرشکی عنابی و مشکی . عطف : تیماج قهوه ای روشن ، اندرون روکش کاغذی .
تزئینات متن: ‫متن زرشکی زرین ، مجدول طلایی . سه جلد اول دارای سرلوح و کتیبه پراز سرلوح و کتیبه مذهب مرصع نفیس و پرکار ، فید. جلد سوم و چهارم دارای کتیبه زرین با نقش گل و بوته الوان . برگهای 2، 68 ، 69 ، 105 ، 106 دارای طلااندازی بین السطور دندان موشی ، جداول دور سطور زر و لاجورد .
خصوصیات نسخه موجود : امتیاز:نزدیک بودن زمان کتابت به عصر مؤلف .
معرفی نسخه : مجموعه ای است از نکات و فوائد ارزشمند فارسی و عربی به نظم و نثر که شیخ بهائی آنرا پس از کتاب « فحلاه » خود با همان سبک در 5 جلد نگاشته است . نسخه حاضر حاوی جلد اول تا پنجم کشکول می باشد .
یاداشت تملک و سجع مهر : شکل و سجع مهر:برگ 1ممهور به مهر خشتی به سجع « تلک حجتنا اتیناها ابراهیم » به تاریخ 1235. و یادداشت تملک بنام « مرحوم آقا محمد خلیل » .
توضیحات نسخه : خرداد 1380.با وصالی و موریانه خوردگی .
یادداشت کلی : زبان : عربی .
منابع اثر، نمایه ها، چکیده ها : مجلس (2 : 152) ، ملی (8 : 480) ، آستان قدس (ش 4393) ، مرعشی (20 : 248) .
موضوع : ادبیات فارسی -- قرن 11 ق. -- مجموعه ها .
ادبیات عربی -- قرن 11ق . -- مجموعه ها .
ادبیات -- مجموعه ها .
عناوین اصلی کتاب شامل:
دفتر اول؛ دفتر دوم؛ دفتر سوم؛ دفتر چهارم؛ دفتر پنجم



مشخصات کتاب :

پدید آورنده: شیخ بهائی
مترجم: علی‌اکبر میرزایی
ناشر: علویون ‫
شماره: 153

خدمات:
مشاهده در کتابخانه
برنامهٔ QR Code153-kashkoole-sheykhe-bahai.zip
برنامهٔ QR Code153-fa-kashkoole-sheykhe-bahai.apk
برنامهٔ QR Code153-FA-kashkoole-sheykhe-bahai.pdf
برنامهٔ QR Code153-FA-kashkoole-sheykhe-bahai.epub
دریافت نرم افزار مديريت كتابخانه ديجيتالي قائميه (اندروید) حجم: 3 MB دریافت نرم افزار بازار کتاب دیجیتالی قائمیه (اندروید) حجم: 9 MB


کاربر محترم شما نیز می توانید با کمک های مالی خود در تولید بیشتر این برنامه ها سهیم باشید

تاريخ اضافه شدن : 2010-03-10 19:12:42    بازدید ها: 32699

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : مطالب وفایل های مذهبی , مذهبی , داستان و ادبیاتی , داستان مذهبی , داستان های عبرت آموز , ادبیاتی , حکایات , معرفی کتاب , معر فی کتاب مذهبی , کتاب خانه: , کتاب ها , نرم افزار موبایل , نرم افزار موبایل ,

تاریخ : دوشنبه 01 ارديبهشت 1393 نویسنده : جمعی از نویسندگان l بازدید : 84

ياقوت 

ياقوت شيخ على رشتى بحارالانوار، ج 53، ص 292. 
دانشمند فاضل آقاى شيخ على رشتى مى گويد: زمانى از زيارت حضرت سيدالشهدا«عليه السّلام» از طريق رودخانه فرات به نجف برمى گشتم. مسافرين كشتى كه در آن بودم همه اهل شهر حلّه و مشغول لهو و لعب بودند فقط يك نفر در ميان آنها باوقار و مؤدب بود كه گاهى به خاطر مذهبش مورد طعن و اذيت واقع مى شد.
بالاخره فرصتى پيش آمد ومن از آن مرد باوقار پرسيدم چرا آنها شما را اينگونه اذيت مى كنند؟ او گفت: اينها اقوام من و همگى سنى هستند. پدرم هم سنى بود ولى مادرم شيعه بود و من خودم هم سنى بودم اما به بركت حضرت مهدى«عليه السّلام» شيعه شدم. من گفتم: شما چطور شيعه شديد؟
گفت: اسم من ياقوت و شغلم روغن فروشى در كنار پل شهر حلّه بود. چند سال قبل براى خريد روغن از روستاهاى اطراف شهر همراه جمعى از شهر خارج شدم و پس از خريد به طرف شهر به راه افتاديم. در بين راه در يكى از مناطق كه استراحت كرده بوديم، من به خواب رفتم و وقتى بيدار شدم، ديدم دوستانم همگى رفته اند و من تنها در بيابان مانده ام. اتفاقاً راه ما با شهر حلّه راه بى آب و علفى بود كه حيوانات درنده ى زيادى هم داشت و آبادى هم در آن نزديكى نبود. به هر حال به راه افتادم اما راه را گم كردم و در بيابان سرگردان شدم. كم كم از درندگان وحشى و نيز از تشنگى كه ممكن بود مرا از پاى درآورند به شدت به وحشت افتادم. به اولياى خدا كه در آن روز به آنها معتقد بودم مثل ابابكر و عمر و عثمان و معاويه متوسل شدم و از آنها كمك خواستم ولى خبرى نشد. در همين بين يادم آمد كه مادرم به من مى گفت: ما امام زمانى داريم كه زنده است و هر وقت كار بر ما مشكل مى شود يا راه را گم مى كنيم او به فرياد ما مى رسد و كنيه اش اباصالح است. 
من با خداى تعالى عهد بستم كه اگر آن حضرت مرا از اين گمراهى نجات دهد به مذهب مادرم كه تشيع است مشرف مى شوم. بالاخره از آن حضرت كمك خواستم و فرياد مى زدم: يا اباصالح ادركنى! 
ناگهان ديدم يك نفر كه عمامه ى سبزى به سر دارد، كنار من راه مى رود و راه را به من نشان مى دهد و مى گويد: به دين مادرت مشرف شو. همچنين فرمود: الان به منطقه اى مى رسى كه اهل آن همه شيعه هستند. 
عرض كردم: آقاى من! با من نمى آيى تا مرا به اين منطقه برسانى؟ 
فرمود: نه! زيرا در اطراف دنيا هزاران نفر از من كمك مى خواهند ومن بايد به آنها كمك كنم و آنها را نجات دهم. 
اين را فرمود و فوراً از نظرم غايب شد. 
چند قدمى كه رفتم به همان منطقه رسيدم كه آن حضرت فرموده بود. در حالى كه مسافت تا آنجا به قدرى زياد بود كه دوستانم روز بعد به آنجا رسيدند. وقتى به شهر حلّه رسيديم من به نزد دانشمند بزرگ سيدمهدى قزوينى رفتم و ماجراى خود را براى او نقل كردم و شيعه شدم.1



......................................................



1) اقتباس از بحارالانوار، ج 53، ص 292



امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : مطالب وفایل های مذهبی , مذهبی , داستان و ادبیاتی , داستان مذهبی , حکایات ,

تاریخ : پنجشنبه 17 بهمن 1392 نویسنده : جمعی از نویسندگان l بازدید : 62

مكاشفه ملامحمد تقي مجلسي(ره) 

مكاشفه ملامحمد تقى مجلسى (ره)

مرحوم ملامحمد تقى مجلسى (ره) مىفرمايد: در اوايـل بـلـوغ در پى كسب رضايت الهى بودم و هميشه به خاطر ياد او ناآرام بودم، تا آن كه بين خـواب و بـيـدارى حـضـرت صاحب الزمان(عج) را ديدم كه در مسجد جامع قديم اصفهان تشريف دارنـد.

بـه آن حضرت سلام كردم و خواستم پاى مباركشان را ببوسم، ولى نگذاشتند و رفتند.

پس دست مبارك حضرت را بوسيدم و مشكلاتى كه داشتم، از ايشان پرسيدم .

يكى از آنها اين بود كه من در نـماز وسوسه داشتم و هميشه با خود مىگفتم اينها آن نمازى كه از من خواستهاند، نيست لذا دائمـا مـشغول قضا كردن آنها بودم و به همين دليل نماز شب خواندن برايم ميسر نمىشد.

در اين بـاره حكم را از استاد خود، شيخ بهايى(ره) پرسيدم .

ايشان فرمود: يك نماز ظهر و عصر و مغرب را بـه قـصـد نـمـاز شـب بجا آور.

من هم همين كار را مىكردم .

در اين جا از حضرت حجت (عج) اين موضوع را پرسيدم فرمودند: نماز شب بخوان و كار قبلى را ترك كن .

مسائل ديگرى هم پرسيدم كه يـادم نيست .

آنگاه عرض كردم: مولاى جان، براى من امكان ندارد كه هميشه به حضورتان مشرف شوم، لذا تقاضا دارم كتابى كه هميشه به آن عمل كنم، عطا بفرماييد.

فـرمـودنـد: كـتـابى به تو عطا كردم و آن را به مولا محمد تاج دادهام، برو و آن را از او بگير.

من در همان عالم مكاشفه آن شخص را مىشناختم .

از در مـسـجـد، خارج شدم و به سمت دار بطيخ (محلهاى است در اصفهان) رفتم وقتى به آن جا رسيدم مولامحمد تاج مرا ديد و گفت: حضرت صاحب الامر (عج) تو را فرستادهاند؟ گفتم: آرى.

او از بـغـل خـود كـتـاب كـهـنهاى بيرون آورد، آن را باز كردم و بوسيدم و بر چشم خود گذاشتم و بـرگشتم و متوجه حضرت ولى عصر (عج) شدم .

و در همين وقت به حال طبيعى برگشتم و ديدم كتاب در دست من نيست .

به خاطر از دست دادن كتاب، تا طلوع فجر مشغول تضرع و گريه و ناله بـودم .

بـعد از نماز و تعقيب، به دلم افتاده بود كه مولامحمد تاج، همان شيخ بهايى است و اين كه حضرت او را تاج ناميدند به خاطر معروفيت او در ميان علما است، لذا به سراغ ايشان رفتم .

وقتى به محل تدريس او رسيدم، ديدم مشغول مقابله صحيفه كامله [سجاديه] هستند.

سـاعـتـى نـشـستم تا از كار مقابله فارغ شد.

ظاهرا مشغول بحث و صحبت راجع به سند صحيفه سجاديه بودند، اما من متوجه اين مطلب نبوده و گريه مىكردم .

نزد شيخ رفتم و خواب خود را به او گفتم و به خاطر از دست دادن كتاب گريه مىكردم .

شيخ فرمود: به تو بشارت مىدهم زيرا به علوم الهى و معارف يقينى خواهى رسيد.

گرچه شيخ اين مطلب را فرمود اما قلب من آرام نشد.

با حالت گريه و تفكر خارج شدم تا آن كه به دلم افتاد به آن سمتى كه در خواب ديده بودم، بروم .

به آن جا رفتم وقتى به محله دار بطيخ كه آن را در خـواب ديـده بودم، رسيدم، مرد صالحى را كه اسمش آقا حسن تاج بود، ديدم همين كه او را ديدم سلام كردم .

گـفت: فلانى، كتابهايى وقفى نزد من هست هر كس از طلاب كه آنها را مىگيرد به شروط وقف عـمـل نمىكند، ولى تو عمل مىكنى .

بيا و به اين كتابها نگاهى بينداز و هر كدام را احتياج دارى، بردار.

بـا او بـه كتابخانهاش رفتم و اولين كتابى كه ايشان به من داد، كتابى بود كه در خواب ديده بودم، يـعـنـى كتاب صحيفه سجاديه .

شروع به گريه و ناله كردم و گفتم: همين براى من كافى است و نـمىدانم خواب را براى او گفتم يا نه .

بعد از آن به نزد شيخ بهايى آمده و نسخه خودم را با نسخه ايـشان تطبيق و مقابله كردم .

نسخه جناب شيخ مربوط به جدپدر او بود كه ايشان از نسخه شهيد اول و او هـم از نـسـخـه عميد الرؤسا و ابن سكون برداشته بود.

اين دو بزرگوار صحيفه خود را با نـسـخـه ابـن ادريس بدون واسطه يا با يك واسطه اخذ كرده بودند و نسخهاى كه حضرت صاحب الامر به من عطا فرمودند، از خط شهيد اول نوشته شده بود و حتى در مطالب حاشيه، كاملا با هم موافقت داشتند.

بـعـد از مـقـابـلـه و تطبيق نسخه خودم، مردم نزد من آمده و شروع به مقابله نمودند و به بركت حـضرت حجت (عج)، صحيفه كامله [سجاديه] در شهرها مخصوصا اصفهان مثل آفتاب ظاهر شد و در هـر خـانهاى از آن استفاده مىشود، و خيلى از مردم صالح، و اهل دعا و حتى بسيارى از ايشان، مـسـتجابالدعوه شدند.

و اينها همه آثار معجزاتى از حضرت صاحب الامر (عج) است و آنچه خداى متعال از بركات صحيفه سجاديه به من عنايت فرمود، نمىتوانم به شمار آورم .


منبع:

كتاب العبقرى الحسان که داراى پنج بخش است كه جلد اول آن سه بخش و جلد دوم دو بخش است. مطالب ارائه شده مربوط به جلد اول، بخش دوم (المسك الاذفر) و جـلـد دوم، بـخـش اول (الـيـاقوت الاحمر) مىباشد. 



امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : مطالب وفایل های مذهبی , مذهبی , داستان و ادبیاتی , داستان مذهبی , حکایات ,

تاریخ : پنجشنبه 17 بهمن 1392 نویسنده : جمعی از نویسندگان l بازدید : 92

مقدس اردبيلي رحمه الله 

مقدس اردبيلى رحمه الله 
عنايات امام مهدى عليه السلام به ملاّاحمد مقدس اردبيلى رحمه الله [متوفاى 993 ه. ق ]
از ديگر علمايى كه داراى مقامات والاى معنوى و روحى بوده و داراى ارتباط روحى و ملاقات حضورى با امام عصرارواحنافداه بوده است و سوالات خويش را بدون هيچ مانعى با آن نور مقدس عليه السلام در ميان گذارده و جواب دريافت مى نموده است ؛ آيت الله ملاّاحمد مقدس اردبيلى قدس سره است ؛ شخصى كه در عصر غيبت كبرى تشرفات بسيارى به محضر آن حضرت داشته است و خود مستقيماً از آن امام عليه السلام بهره مند مى شده است؛ از ميان تشرفات بسيار ايشان، تشرف زير است كه خود نشانه مقام والا و عظمت روحى و روحانى آن عالم بزرگوار است:
سيد ميرعلاّم تفرشى كه از شاگردان فاضل مقدس اردبيلى است، مى گويد:
شبى در صحن مقدس اميرالمؤمنين عليه السلام راه مى رفتم؛ پاسى از شب گذشته بود ؛ ناگاه شخصى را ديدم كه به سمت حرم مطهر مى آيد. من نيز به سمت او رفتم ؛ وقتى نزديك شدم، ديدم استاد ما ملاّاحمد اردبيلى است. خود را از او مخفى كردم تا آنكه نزديك در حرم رسيد و با اينكه در بسته بود، باز شد و مقدس اردبيلى داخل حرم گرديد. ديدم مثل اينكه با كسى صحبت مى كند. بعد از آن بيرون آمد و در حرم بسته شد. به دنبال او به راه افتادم ؛ به طورى كه مرا نمى ديد تا آنكه از نجف اشرف بيرون آمد و به سمت كوفه رفت. وارد مسجد جامع كوفه شد و در محرابى كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام شربت شهادت نوشيده اند، قرار گرفت؛ ديدم راجع به مسئله اى با شخصى صحبت مى كند و زمان زيادى هم طول كشيد. بعد از مدتى از مسجد بيرون آمد و به سمت نجف اشرف روانه شد. من نيز من به دنبالش مى رفتم تا نزديك مسجد حنانه(7) رسيدم. در آنجا سرفه ام گرفت ؛ به طورى كه نتوانستم خودم را نگه دارم. همين كه صداى سرفه مرا شنيد، متوجه من شد و فرمود: آيا تو ميرعلاّم هستى؟ عرض كردم: بلى. فرمود: اينجا چه كار مى كنى؟ گفتم: از وقتى كه داخل حرم مطهر شده ايد تا الان با شما بودم ؛ شما را به حق صاحب اين قبر (اميرالمؤمنين عليه السلام) قسم مى دهم اتفاقى را كه امشب پيش آمد، براى من بگوييد. فرمود: مى گويم، به شرط آنكه تا زنده ام آن را به كسى نگويى. من هم قبول كردم و با ايشان عهد و ميثاق بستم ؛ وقتى مطمئن شد، فرمود: بعضى از مسائل بر من مشكل شد و در آنها متحير ماندم و در فكر بودم كه ناگاه به دلم افتاد به خدمت اميرالمؤمنين عليه السلام بروم و آنها را از حضرتش بپرسم ؛ وقتى كه به حرم مطهر آن حضرت رسيدم، همان طورى كه مشاهده كردى، در بر روى من گشوده و داخل شدم ؛ در آنجا به درگاه الهى تضرع نمودم تا آن حضرت جواب سوالاتم را بدهند؛ در آن حال صدايى از قبر شنيدم كه فرمود: به مسجد كوفه برو و مسائلت را از قائم بپرس ؛ زيرا او امام زمان تو است. به نزد محراب مسجد كوفه آمده و آنها را از حضرت حجت عليه السلام سوال نمودم ؛ ايشان جواب عنايت كردند و الان هم بر مى گردم.(8)
با بررسى حالات علماى گذشته، خواهيم ديد كه علماى ربانى كه مرتبط با امام عصرشان بوده و مورد عنايات آن جناب بوده اند بسيارند، از آن جمله مى توان به علمايى همچون: شيخ انصارى، حاج ملاّ آقاجان زنجانى، آيت الله شيخ محمد كوهستانى، آيت الله بافقى، آيت الله بهاءالدينى و... قدس سرهم اشاره نمود كه با بررسى زندگى سراسر معنويت آنها مى توان عنايات خاص امام عصرارواحنافداه را در زندگى آنها مشاهده نمود. 



....................................



5) فوائد الرجاليه، مقدمه 38 و 39.
6) بركات حضرت ولى عصرارواحنافداه، ص 40؛ به نقل از العبقرى الحسان، ج 2، ص 99.
7) مسجدى است كه ديوارش خم شده است و علت آن اين است كه وقتى جنازه اميرالمؤمنين عليه السلام را براى دفن در نجف اشرف، از آنجا عبور مى دادند، ديوار اين مسجد، روى ارادت به آن حضرت خم شد. 
8) بركات حضرت ولى عصر(ع)، صص 37 و 38، به نقل از كتاب العبقرى الحسان، ج 2، ص 64.



امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : مطالب وفایل های مذهبی , مذهبی , داستان و ادبیاتی , داستان مذهبی , حکایات ,

تاریخ : پنجشنبه 17 بهمن 1392 نویسنده : جمعی از نویسندگان l بازدید : 64

مكاشفه ملا محمد تقي مجلسي (ره ) 

مرحوم ملا محمد تقى مجلسى (ره ) مى فرمايد: در اوايـل بـلـوغ در پى كسب رضايت الهى بودم و هميشه به خاطر ياد او ناآرام بودم , تاآن كه بين خـواب و بـيـدارى حـضـرت صاحب الزمان (ع ) را ديدم كه در مسجد جامع قديم اصفهان تشريف دارنـد.
بـه آن حضرت سلام كردم و خواستم پاى مباركشان راببوسم , ولى نگذاشتند و رفتند.
پس دست مبارك حضرت را بوسيدم و مشكلاتى كه داشتم ,از ايشان پرسيدم .
يكى از آنها اين بود كه من در نـماز وسوسه داشتم و هميشه باخود مى گفتم اينها آن نمازى كه از من خواسته اند, نيست لذا دائمـا مـشغول قضا كردن آنها بودم و به همين دليل نماز شب خواندن برايم ميسر نمى شد.
در اين بـاره حكم رااز استاد خود, شيخ بهايى (ره ) پرسيدم .
ايشان فرمود: يك نماز ظهر و عصر و مغرب را بـه قـصـد نـمـاز شـب بجا آور.
من هم همين كار را مى كردم .
در اين جا از حضرت حجت (ع ) اين موضوع را پرسيدم فرمودند: نماز شب بخوان و كار قبلى را ترك كن .
مسائل ديگرى هم پرسيدم كه يـادم نيست .
آنگاه عرض كردم : مولاى جان , براى من امكان ندارد كه هميشه به حضورتان مشرف شوم , لذا تقاضا دارم كتابى كه هميشه به آن عمل كنم , عطا بفرماييد.
فـرمـودنـد: كـتـابى به تو عطا كردم و آن را به مولا محمد تاج داده ام , برو و آن را از او بگير.
من در همان عالم مكاشفه آن شخص را مى شناختم .
از در مـسـجـد, خارج شدم و به سمت دار بطيخ (محله اى است در اصفهان ) رفتم وقتى به آن جا رسيدم مولا محمد تاج مرا ديد و گفت : حضرت صاحب الامر (ع ) تورافرستاده اند؟ گفتم : آرى .
او از بـغـل خـود كـتـاب كـهـنه اى بيرون آورد, آن را باز كردم وبوسيدم و بر چشم خود گذاشتم و بـرگشتم و متوجه حضرت ولى عصر (ع ) شدم .
ودر همين وقت به حال طبيعى برگشتم و ديدم كتاب در دست من نيست .
به خاطر ازدست دادن كتاب , تا طلوع فجر مشغول تضرع و گريه و ناله بـودم .
بـعد از نماز وتعقيب , به دلم افتاده بود كه مولا محمد تاج , همان شيخ بهايى است و اين كه حضرت او را تاج ناميدند به خاطر معروفيت او در ميان علما است , لذا به سراغ ايشان رفتم .
وقتى به محل تدريس او رسيدم , ديدم مشغول مقابله صحيفه كامله [سجاديه ]هستند.
سـاعـتـى نـشـستم تا از كار مقابله فارغ شد.
ظاهرا مشغول بحث و صحبت راجع به سندصحيفه سجاديه بودند, اما من متوجه اين مطلب نبوده و گريه مى كردم .
نزد شيخ رفتم و خواب خود را به او گفتم و به خاطر از دست دادن كتاب گريه مى كردم .
شيخ فرمود: به تو بشارت مى دهم زيرا به علوم الهى و معارف يقينى خواهى رسيد.
گرچه شيخ اين مطلب را فرمود اما قلب من آرام نشد.
با حالت گريه و تفكر خارج شدم تا آن كه به دلم افتاد به آن سمتى كه در خواب ديده بودم , بروم .
به آن جا رفتم وقتى به محله دار بطيخ كه آن را در خـواب ديـده بودم , رسيدم , مرد صالحى را كه اسمش آقا حسن تاج بود, ديدم همين كه او را ديدم سلام كردم .
گـفت : فلانى , كتابهايى وقفى نزد من هست هر كس از طلاب كه آنها را مى گيرد به شروط وقف عـمـل نمى كند, ولى تو عمل مى كنى .
بيا و به اين كتابها نگاهى بينداز و هركدام را احتياج دارى , بردار.
بـا او بـه كتابخانه اش رفتم و اولين كتابى كه ايشان به من داد, كتابى بود كه در خواب ديده بودم , يـعـنـى كتاب صحيفه سجاديه .
شروع به گريه و ناله كردم و گفتم : همين براى من كافى است و نـمى دانم خواب را براى او گفتم يا نه .
بعد از آن به نزد شيخ بهايى آمده و نسخه خودم را با نسخه ايـشان تطبيق و مقابله كردم .
نسخه جناب شيخ مربوط به جدپدر او بود كه ايشان از نسخه شهيد اول و او هـم از نـسـخـه عميد الرؤسا و ابن سكون برداشته بود.
اين دو بزرگوار صحيفه خود را با نـسـخـه ابـن ادريس بدون واسطه يا با يك واسطه اخذ كرده بودند و نسخه اى كه حضرت صاحب الامر به من عطا فرمودند, ازخط شهيد اول نوشته شده بود و حتى در مطالب حاشيه , كاملا با هم موافقت داشتند.
بـعـد از مـقـابـلـه و تطبيق نسخه خودم , مردم نزد من آمده و شروع به مقابله نمودند و به بركت حـضرت حجت (ع ), صحيفه كامله [سجاديه ] در شهرها مخصوصا اصفهان مثل آفتاب ظاهر شد و در هـر خـانه اى از آن استفاده مى شود, و خيلى از مردم صالح , واهل دعا و حتى بسيارى از ايشان , مـسـتجاب الدعوه شدند.
و اينها همه آثار معجزاتى از حضرت صاحب الامر (ع ) است و آنچه خداى متعال از بركات صحيفه سجاديه به من عنايت فرمود, نمى توانم به شمار آورم


امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : مطالب وفایل های مذهبی , مذهبی , داستان و ادبیاتی , داستان مذهبی , حکایات ,

تاریخ : پنجشنبه 17 بهمن 1392 نویسنده : جمعی از نویسندگان l بازدید : 79

مشاهده شيخ محمد كوفي شوشتري 

حاج شيخ محمد كوفى شوشترى فرمود: حـدود سـال 1335, در شب هجدهم ماه مبارك رمضان قصد كردم به مسجد كوفه مشرف شوم و شب نوزدهم , يعنى شب ضربت خوردن حضرت اميرالمؤمنين (ع ),و شب بيست و يكم كه شهادت ايشان است , را در آن جا بيتوته كنم و در اين مساله وحادثه بزرگ تفكر نمايم و عزادارى كنم .
نـمـاز مـغـرب و عـشـاء را در مقام مشهور به مقام اميرالمؤمنين (ع ) به جا آوردم وبرخاستم تا به گـوشـه اى از اطـراف مسجد رفته و افطار كنم .
افطارم در آن شب نان وخيار بود.
به طرف شرق مـسجد به راه افتادم وقتى از طاق اول گذشتم و به طاق دوم رسيدم , ديدم بساطى فرش شده و شـخـصى عبا به خود پيچيده , بر آن فرش خوابيده است و شخص معممى در لباس اهل علم نزد او نشسته است .
به او سلام كردم .
جواب سلامم را داد و گفت : بنشين نشستم .
سپس از حال تك تك علماء و فضلاء سؤال نمودو من در جواب مى گفتم : به خير و عافيت است .
شخصى كه خوابيده بود كلمه اى به اوگفت كه من نفهميدم و او هم ديگر سؤالى نكرد.
پرسيدم : اين شخص كيست كه خوابيده است ؟ گفت :ايشان سيد عالم است .
(سرورتمام مخلوقات است ) جمله او را سنگين دانستم و گمان كردم كه مى خواهد اين شخص را بدون جهت بزرگ شمارد.
با خود گفتم سيد عالم , آن حجت منتظر (ع ) است , لذا گفتم : اين سيد,عالم است .
(اين آقا شخص دانشمندى است ) گفت : نه , ايشان سيد عالم است .
ساكت شدم و از كلام او متحير گشتم و از اين كه مى ديدم در آن شـب تاريك , نور بر ديوارها ساطع است , مثل اين كه چراغهايى روشن باشد, با اين كه اول شب بود, در حـيـرت بودم ولى با وجود اين موضوع و همچنين باوجود كلام آن شخص كه مى گويد ايشان سيد عالم است , باز ملتفت نشدم .
در اين هنگام شخصى كه خوابيده بود, آب خواست , ديدم مردى در حالى كه دردستش كاسه آبى بـود, ظـاهـر شـد و بـه طـرف ما آمد ظرف آب را به او داد و ايشان آشاميدو بقيه اش را به من داد گـفـتـم : تشنه نيستم .
آن شخص كاسه را گرفت و همين كه چندقدمى رفت , غايب شد.
من هم بـراى نـمـازخـواندن در مقام , و تفكر در مصيبت عظماى اميرالمؤمنين (ع ) برخاستم كه بروم آن شخص از قصد من سؤال كرد من هم جوابش را دادم .
او مرا تشويق و اكرام نمود و برايم دعا كرد.
بـه مـقام آمدم و چند ركعت نماز خواندم , اما كسالت و خواب بر من غالب شد, لذاخوابيدم و وقتى بيدار شدم كه ديدم هوا روشن است .
خود را به خاطر فوت شدن عبادت و كسالتم سرزنش نمودم و مى گفتم امشب كه بايد در مصيبت اميرالمؤمنين (ع ) محزون باشم , چرا خوابيدم آن هم در چنين جايى و درحالى كه تمام بهره من , دربيدارى و در اين مقام بود.
ولى در آن جا ديدم جمعى دو صف ترتيب داده و نمازمى خواندند و يك نفر هم امام جماعت ايشان بود.
يكى از آن جمع گفت : اين جوان را با خود ببريد.
امام جماعت فرمود: او دو امتحان در پيش دارد: يكى در سال چهل و ديگرى در سال هفتاد.
در ايـن جـا من براى گرفتن وضو به خارج مسجد رفتم و وقتى برگشتم , ديدم هواتاريك است و اثـرى از آن جـمـاعت نيست .
تازه متوجه شدم كه آن سيدى كه خوابيده بود, همان حجت منتظر, امام عصر روحى فداه , بوده است و نورى كه بر ديوارها ساطع مى شد, نور امامت بود و حضرت , امام جماعت آن عده بوده اند و هوا هم به خاطر آن نور, روشن شده بود.
و باز معلوم شد كه آن جمعيت , خواص حضرت بوده اند و آب آوردن و برگشتن آن شخص , از معجزات حضرت بقية اللّه ارواحنافداه بوده است


امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : مطالب وفایل های مذهبی , مذهبی , داستان و ادبیاتی , داستان مذهبی , حکایات ,

تاریخ : پنجشنبه 17 بهمن 1392 نویسنده : جمعی از نویسندگان l بازدید : 62

مشاهده شيخ محمد حسن مازندراني حائري 

شيخ محمد حسن مازندرانى حائرى فرمود: شبى , ساعت يازده ميهمانى بر ما وارد شد و حال آن كه در خانه هيچ چيز براى پذيرايى نداشتيم .
با توكل بر خداى تعالى از خانه بيرون آمدم , ولى ديدم تمام دكانهابسته است .
در بازار مى گشتم كه شـايـد مـغـازه اى بـاز بـاشـد بالاخره به دكانى برخوردم كه باز بود.
سؤال كردم : برنج و روغن - و چيزهاى ديگرى كه مى خواستم - دارى يانه ؟ گفت : هر چه مى خواهى دارم .
مـن هـم آنـچـه مى خواستم خريدم و از كيفم پولى درآوردم كه خرد كند و قيمت اجناس خود را بردارد بعد هم بقيه اش را بدهد.
گفت : بقيه را ندارم .
فردا صبح بيا و ظرف روغن و كيسه اى را كه در آن برنج است ,بياور تا پولت را خرد كنم .
به منزل آمدم و براى ميهمان تهيه شام ديدم .
او شام خورد و بعد هم خوابيديم .
صبح كه شد, ظرف روغن و كيسه برنج را با مبلغى كه طلب داشت , برداشتم و به بازاررفتم .
ديدم همان شخص در دكانش نشسته است .
ظرف روغن و كيسه برنج را به اودادم گفت : اينها چيست ؟ گفتم : اينها همان است كه ديشب از تو گرفتم .
انـكـار كـرد و گـفـت : مـن ديـشب ساعت نه در دكانم را بستم و اينها از من نيست حتمااشتباه كرده اى .
كيسه و ظرف را از من نگرفته اى .
كم كم اصرار كردم و قسمش دادم .
قسم خورد كه اينها از من نيست .
دكان ديگرى هم جنب دكان او نبود كه برنج و روغن و امثال اينها در آن فروخته شود.
كـم كـم يـقـيـن كـردم كـه او يا امام عصر عجل اللّه تعالى فرجه الشريف يا يكى از ملازمين دربار آن بزرگوار بوده است



امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : مطالب وفایل های مذهبی , مذهبی , داستان و ادبیاتی , داستان مذهبی , حکایات ,

تاریخ : پنجشنبه 17 بهمن 1392 نویسنده : جمعی از نویسندگان l بازدید : 66

مشاهده شيخ محمد طاهر نجفي 

صـالح متقى , شيخ محمد طاهر نجفى سالها است كه خادم مسجد كوفه مى باشد و باخانواده خود در هـمـان جـا مـنـزل دارد و اكثر اهل علم نجف كه به آن جا مشرف مى شوند, او را مى شناسند و تاكنون چيزى جز حسن و صلاح از او نقل نكرده اند وايشان الان از هر دو چشم نابينا است .
او مـى گفت : هفت يا هشت سال قبل , به علت نيامدن زوار و جنگ بين دو طايفه درنجف اشرف , كـه بـاعـث قـطـع تـردد اهل علم به آن جا شد, زندگانى بر من تلخ گشت ,چون راه درآمد من مـنـحـصـر بـه ايـن دو دسته (زوار و اهل علم ) بود, به طورى كه اگرآنها نمى آمدند, زندگى ام نـمـى چـرخيد.
با اين حال و با كثرت عيال خود و بعضى ازايتام , كه سرپرستى آنها با من بود, شب جمعه اى هيچ غذايى نداشتيم و بچه ها ازگرسنگى ناله مى كردند.
بسيار دلتنگ شدم .
من غالبا به بعضى از اوراد و ختوم مشغول بودم .
در آن شب كه بدى حال به نهايت خود رسيده بود, رو بـه قـبـله , ميان محل سفينه (معروف به جاى تنور) و دكة القضاء(جايى كه اميرالمؤمنين (ع ) براى قضاوت مى نشسته اند) نشسته بودم و شكايت حال خود را به خداى متعال مى نمودم و اظهار مى كردم كه خدايا به همين حالت فقر وپريشانى راضى هستم .
و باز عرض كردم : چيزى بهتر از آن نيست كه چهره مبارك سيد و مولاى عزيزم را به من نشان دهى و ديگر هيچ نمى خواهم .
نـاگهان خود را سر پا ديدم كه در يك دستم سجاده اى سفيد و دست ديگرم در دست جوان جليل الـقدرى كه آثار هيبت و جلال از او ظاهر است , قرار داشت .
ايشان لباس نفيسى مايل به سياه در بر داشـت .
مـن ظـاهـربـيـن , خيال كردم كه يكى از سلاطين است ,اما عمامه به سر مبارك داشت و نـزديـك او شـخص ديگرى بود كه لباس سفيدى به تن كرده بود.
با اين حالت به سمت دكه اى كه نزديك محراب است براه افتاديم وقتى به آن جا رسيديم , آن شخص جليل كه دست من در دست او بود فرمود: يا طاهر افرش السجادة (اى طاهر سجاده را فرش كن .
) آن را پهن نمودم ديدم سفيد است و مى درخشد و با خط درخشان چيزى بر آن نوشته شده بود ولى جـنـس آن را تشخيص ندادم .
من با ملاحظه انحرافى كه در قبله مسجدبود, سجاده را رو به قبله فرش كردم .
فرمود: چطور سجاده را پهن كردى ؟ من از هيبت آن جناب از خود بى خود شدم و ازشدت حواس پرتى گفتم : فرشتها بالطول و العرض (سجاده را به طول و عرض پهن نمودم .
) فرمود: اين عبارت را از كجا گرفته اى ؟ گـفـتـم : ايـن كـلام از زيـارتـى اسـت كه با آن , حضرت بقية اللّه عجل اللّه تعالى فرجه الشريف را زيارت مى كنند.
در روى مـن تبسم كرد و فرمود: اندكى فهم دارى .
بعد هم بر آن سجاده ايستاد و براى نماز تكبير گفت و پيوسته نور عظمت او زياد مى شد به طورى كه نظر بر روى مبارك ايشان ممكن نبود.
آن شـخص ديگر به فاصله چهار وجب پشت سر ايشان ايستاد.
هردو نماز خواندند و من روبروى ايشان ايستاده بودم .
ناگهان در دلم راجع به او چيزى افتاد و فهميدم ايشان از آن اشخاصى كه من خيال كرده ام , نيست .
وقتى از نماز فارغ شدند, حضرتش را ديگر در آن جا نديدم اما مشاهده كردم كه آن بزرگوار روى يك كرسى حدود دومترى كه سقف هم داشت , نشسته اند و آن قدر نورانى بودند كه چـشـم را خـيـره مـى كـرد.
از هـمان جا فرمودند: اى طاهر احتمال مى دهى من كدام سلطان از اين سلاطين باشم ؟ عرض كردم : مولاى من , شما سلطان سلاطينيد و سيد عالميد و از اين سلاطين معمولى نيستيد.
فرمود: اى طاهر به مقصد خود رسيدى ديگر چه مى خواهى ؟ آيا ما شما را هر روزرعايت نمى كنيم ؟ آيا اعمال شما بر ما عرضه نمى شود؟ بعد هم وعده گشايش ازتنگدستى را به من دادند.
در هـمـيـن لـحظه شخصى كه او را مى شناختم و كردار زشتى داشت از طرف صحن مسلم وارد مـسـجـد شـد.
آثـار غـضـب بر آن جناب ظاهر و روى مبارك را به طرف او كردو رگ هاشمى در پـيـشانيش پديدار شد و فرمود: اى فلان , كجا فرار مى كنى ؟ آيا زمين و آسمان از آن ما نيست و در آنها احكام و دستورات ما جارى نمى شود؟ تو چاره اى جز آن كه زيردست ما باشى ,ندارى ؟ آنگاه به من توجه كرد و تبسم نمود و فرمود: اى طاهر به مراد خود رسيدى , ديگر چه مى خواهى ؟ بـه خـاطـر هـيـبت آن جناب و حيرتى كه از جلال و عظمت او به من دست داد, نتوانستم سخنى بـگـويـم .
باز ايشان سخن خود را تكرار فرمودند, اما شدت حال من به وصف نمى آمد.
لذا نتوانستم جـوابـى بـدهـم و سـؤالـى از حـضرتش بنمايم .
ودر اين جا به فاصله چشم برهم زدنى نگذشت كه ناگهان خود را در ميان مسجد, تنها ديدم .
به طرف مشرق نگاه كردم , ديدم فجر طلوع كرده است .
شيخ طاهر گفت : با آن كه چند سال است كه كور شده ام و بسيارى از راه هاى كسب درآمد بر من بـسته شده , كه يكى از آنها خدمت علماء و طلابى بود كه به كوفه مشرف مى شدند, اما طبق وعده حـضـرت , از آن تاريخ تا به حال الحمدللّه در امر زندگى گشايش شده و هرگز به سختى و تنگى نيفتاده ام


امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : مطالب وفایل های مذهبی , مذهبی , داستان و ادبیاتی , داستان مذهبی , حکایات ,

تاریخ : پنجشنبه 17 بهمن 1392 نویسنده : جمعی از نویسندگان l بازدید : 59

قضيه تكان دهنده آقا شيخ حسن كاظميني 

جناب آقا شيخ حسن كاظمينى فرمود: سال 1224, در كاظمين , زياد طالب تشرف خدمت حضرت ولى عصر عجل اللّه تعالى فرجه الشريف بودم و به اندازه اى اين عشق و علاقه شديد شد كه از تحصيل باز ماندم و ناچاريك دكان عطارى و سمسارى باز كردم .
روزهـاى جـمـعه بعد از غسل جمعه , لباس احرام مى پوشيدم و شمشير حمايل مى كردم و مشغول ذكـر مـى شـدم .
(ايـن شـمـشـير هميشه بالاى دكان ايشان معلق بود) دراين روز خريد و فروش نمى كردم و منتظر ظهور امام زمان عجل اللّه تعالى فرجه الشريف بودم .
يكى از جمعه ها مشغول به ذكر بودم كه سه نفر سيد جلوى صورتم ظاهر و به در دكان تشريف فرما شدند.
دو نفر از آنها كامل مرد بودند و يكى جوانى در حدود بيست وچهار ساله كه در وسط آن دو آقـا قرار داشت و فوق العاده صورت مباركشان نورانى بود.
بحدى جلب توجه مرا نمودند كه از ذكر باز ماندم و محو جمال ايشان شدم وآرزو مى كردم كه داخل دكان من بيايند.
آرام آرام با نهايت وقار آمدند تا به در دكان من رسيدند.
سلام كردم .
جـواب دادند و فرمودند: آقا شيخ حسن , گل گاوزبان دارى ؟ (و اسم دارويى را بردندكه ته دكان بود و الان اسمش در نظرم نيست .
) فـورا عـرض كـردم : بـلى دارم .
حال آن كه روز جمعه من خريد و فروش نمى كردم و به كسى هم جواب نمى دادم .
فرمودند: بياور.
عـرض كـردم : چـشم و به ته دكان براى آوردن آن دارويى كه ايشان فرمودند, رفتم و آن را آوردم .
وقـتـى كه برگشتم , ديدم كسى در دكان نيست , ولى عصايى روى ميز جلوى دكان قرار دارد.
آن عصا, عصايى بود كه در دست آن آقاى وسطى ديده بودم .
عصا رابوسيدم و عقب دكان گذاشتم و بيرون آمدم و هر چه از اشخاصى كه آن اطراف بودند,سؤال كردم : اين سه نفر سيدى كه در دكان من بودند, كجا رفتند؟ گفتند: ما كسى را نديديم .
ديـوانه شدم .
به دكان برگشتم و خيلى متفكر و مهموم بودم كه بعد از اين همه اشتياق ,به زيارت مـولايـم شرفياب شدم , ولى ايشان را نشناختم .
در اين اثناء مريض مجروحى را ديدم كه او را ميان پـنـبـه گـذاشـتـه اند و به حرم مطهر حضرت موسى بن جعفر (ع ) مى برند.
آنها را برگردانيدم و گفتم : بياييد.
من مريض شما را خوب مى كنم .
مـريض را برگردانيدند و به دكان آوردند.
او را رو به قبله روى تختى , كه عقب دكان بود و روزها روى آن مـى خـوابيدم , خواباندم .
دو ركعت نماز حاجت خواندم و با اين كه يقين داشتم كه مولاى مـن حـضـرت ولـى عـصر عجل اللّه تعالى فرجه الشريف بوده است كه به دكان من تشريف آورده , خـواسـتم اطمينان خاطر پيدا كنم .
در قلبم خطور دادم كه اگرآن آقا, ولى عصر (ع ) بوده است .
ايـن عـصـا را بـر روى ايـن مريض مى كشم .
وقتى ازروى او رد شد, بلافاصله شفا براى او حاصل و جـراحـات بـدنش به كلى رفع شود, لذاعصا را از سر تا پايش كشيدم .
فى الفور شفا يافت و به كلى جراحات بدن او برطرف شد و زير عصا گوشت تازه روييد.
آن مريض از شوق , يك ليره جلوى دكان من گذاشت , ولى من قبول نكردم .
او گمان كرد آن وجه كـم اسـت كـه قـبول نمى كنم .
از دكان به پايين جست و از شوق بناى رفتن گذاشت .
به دنبال او دويـدم و گـفتم : من پول نمى خواهم و او گمان مى كرد كه مى گويم كم است .
تا به او رسيدم و پول را رد كرده و به دكان برگشتم و اشك مى ريختم كه آن حضرت را زيارت كردم و نشناختم .
وقـتى به دكان برگشتم , ديدم عصا نيست .
از كثرت هموم و غمومى كه از نشناختن آن حضرت و نبودن عصا به من رو داد فرياد زدم : اى مردم هر كس مولايم حضرت ولى عصر (ع ) را دوست دارد, بيايد و تصدق سر آن حضرت هر چه مى خواهد از دكان من ببرد.
مردم مى گفتند: باز ديوانه شده اى ؟ گفتم : اگر نياييد ببريد, هر چه هست در بازار مى ريزم .
فقط بيست و چهار اشرفى را كه قبلا جمع كرده بودم , برداشتم و دكان را رها كردم و به خانه آمدم .
عـيال و اولاد را جمع كرده و گفتم : من عازم مشهد مقدس هستم .
هر كه ازشما ميل دارد, با من بيايد.
همه همراه من آمدند مگر پسر بزرگم محمد امين كه نيامد.
بـه عـتبه بوسى (آستان بوسى ) حضرت رضا (ع ) مشرف شدم و قدرى از آن اشرفيهاكه مانده بود, سرمايه كردم و روى سكوى در صحن مقدس به تسبيح و مهر فروشى مشغول شدم .
هـر سـيـدى كه مى گذشت و از چهره او خوشم مى آمد, مى نشاندم .
به او سيگار مى دادم و برايش چاى مى آوردم .
وقتى چاى مى آوردم , در ضمن دامنم را به دامن او گره مى زدم و او را به حضرت رضا (ع ) قسم مى دادم كه آيا شما امام زمان (ع ) نيستى ؟ خجالت مى كشيد و مى گفت : من خاك قدم ايشان هم نيستم .
تا اين كه روزى به حرم مشرف شدم و ديدم كه سيدى به ضريح مقدس چسبيده وبسيار مى گريد.
دست به شانه اش زدم و گفتم : آقاجان , براى چه گريه مى كنيد؟ گفت : چطور گريه نكنم و حال آن كه حتى يك درهم براى خرجى در جيبم نيست .
گفتم : فعلا اين پنج قران را بگير و اموراتت را اداره كن , بعد برگرد اين جا, چون قصدمعامله اى با تو دارم .
سيد اصرار كرد چه معامله اى مى خواهى با من انجام دهى ؟ من كه چيزى ندارم ؟ گـفـتـم : عقيده من اين است كه هر سيدى يك خانه در بهشت دارد.
آيا آن خانه اى كه دربهشت دارى به من مى فروشى ؟ گفت : بلى , مى فروشم , ولى من كه خانه اى براى خود در بهشت نمى شناسم , اما چون مى خواهيد بخريد, مى فروشم .
ضـمـنـا مـن چهل و يك اشرفى جمع كرده بودم كه براى اهل بيتم يك خانه بخرم .
همين وجه را آوردم و از سيد خانه را براى آخرتم خريدم .
سيد رفت و برگشت و كاغذ و دوات و قلم آورد و نوشت كه فروختم در حضورشاهد عادل حضرت رضا (ع ) خانه اى را كه اين شخص عقيده دارد من در بهشت دارم به مبلغ چهل و يك اشرفى كه از پولهاى دنيا است و پول را تحويل گرفتم .
به سيد گفتم : بگو بعت (فروختم ).
گفت : بعت .
گفتم : اشتريت (خريدم ), و وجه را تسليم كردم .
سيد وجه را گرفت و پى كار خود رفت و من هم ورقه را گرفتم و به خانه صبيه ام مراجعت كردم .
دخترم گفت : پدرجان چه كردى ؟ گفتم : خانه اى براى شما خريدارى كردم كه آبهاى جارى و درختهاى سبز و خرم داردو همه نوع ميوه جات در آن باغ موجود است .
خـيال كردند كه چنين خانه اى در دنيا برايشان خريده ام .
خيلى مسرور شدند.
دخترم گفت : شما كه اين خانه را خريديد, مى بايست ما را ببريد كه اول آن را ببينيم و بدانيم كه همسايه هاى اين خانه چه كسانى هستند.
گـفـتم : خواهيد آمد و خواهيد ديد.
بعد گفتم : يك طرف اين خانه به خانه حضرت خاتم النبيين (ص ) و يـك طـرف بـه خـانه اميرالمؤمنين (ع ) و يك طرف به خانه حضرت امام حسن (ع ) و يك طرف به خانه حضرت سيدالشهداء (ع )محدود است .
اين است حدود چهارگانه اين خانه .
آن وقت فهميدند كه من چه كرده ام .
گفتند: شيخ چه كرده اى ؟ گفتم : خانه اى خريده ام كه هرگز خراب نمى شود.
از ايـن قضيه مدتى گذشت .
روزى با خانواده ام نشسته بودم , ديدم كه در روبرويمان آقاى موقرى تشريف آوردند.
من سلام كردم .
ايشان جواب دادند.
بعد مرا به اسم خطاب نمودند و فرمودند: شيخ حسن , مولاى توامام زمان (ع ) مـى فرمايند: چرا اين قدر فرزند پيغمبر را اذيت مى كنى و ايشان راخجالت مى دهى ؟ به امام زمان (ع ) چه حاجتى دارى و از آن حضرت چه مى خواهى ؟ به دامن ايشان چسبيدم و عرض كردم : قربانتان شوم آيا شما خودتان امام زمان (ع )هستيد؟ فرمودند: من امام زمان نيستم بلكه فرستاده ايشان مى باشم .
مى خواهم ببينم چه حاجتى دارى ؟ و دستم را گرفته و به گوشه صحن مطهر بردند و براى اطمينان قلب من چند علامت و نشانى كه كـسـى اطـلاع نداشت , براى من بيان نمودند.
از جمله فرمودند: شيخ حسن تو آن كس نيستى در دجله روى قفه (جاى نسبتا بلند) نشسته بودى .
همان وقت كشتى رسيد و آب را حركت داد و غرق شدى .
در آن موقع متوسل به چه كسى شدى ؟ و كى تو را نجات داد؟ من متمسك به ايشان شدم و عرض كردم : آقاجان شما خودتان هستيد.
فـرمـودنـد: نـه , مـن نـيـسـتم .
اينها علامتهايى است كه مولاى تو براى من بيان نموده است .
بعد فـرمودند: تو آن كس نيستى كه در كاظمين دكان عطارى داشتى ؟ و قضيه عصا (كه گذشت ) را نقل فرمودند و گفتند: آورنده عصا و برنده آن را شناختى ؟ ايشان مولاى تو امام عصر (ع ) بود.
حال چه حاجتى دارى ؟ حوائجت را بگو.
مـن عـرض كـردم : حوائجم بيش از سه حاجت نيست , اول اين كه مى خواهم بدانم باايمان از دنيا خواهم رفت يا نه ؟ دوم ايـن كـه مى خواهم بدانم از ياوران امام عصر (ع ) هستم و معامله اى كه با سيدكرده ام درست است يا نه ؟ سوم اين كه مى خواهم بدانم چه وقت از دنيا مى روم ؟ آن آقـاى مـوقـر خـداحافظى كردند و تشريف بردند و به قدر يك قدم كه برداشتند ازنظرم غايب شدند و ديگر ايشان را نديدم .
چند روزى از اين قضيه گذشت .
پيوسته منتظر خبر بودم .
روزى در موقع عصرمجددا چشمم به جـمـال ايـشـان روشن شد دست مرا گرفتند و باز در گوشه صحن مطهر به جاى خلوتى برده و فـرمودند: سلام تو را به مولايت ابلاغ كردم ايشان هم به تو سلام رسانده و فرمودند: خاطرت جمع باشد كه با ايمان از دنيا خواهى رفت و ازياوران ما هم هستى و اسم تو در زمره ياوران ما ثبت شده است و معامله اى كه با سيدكرده اى صحيح است .
امـا هـر وقت زمان فوت تو برسد علامتش اين است كه بين هفته در عالم خواب خواهى ديد كه دو ورقه از عالم بالا به سوى تو نازل مى شود در يكى از آنها نوشته شده است : لااله الا اللّه محمدا رسول اللّه و در ورقـه ديگر نوشته شده : على ولى اللّه حقا حقا و طلوع فجر جمعه آن هفته به رحمت خدا واصل خواهى شد.
بـه مـجـرد گفتن اين كلمه , يعنى به رحمت خدا واصل خواهى شد از نظرم غايب گشت .
من هم منتظر وعده شدم .
سيد تقى كه ناقل جريان است مى گويد: يـك روز ديـدم شـيخ حسن در نهايت مسرت و خوشحالى از حرم حضرت رضا(ع ) به طرف منزل برمى گشت .
سؤال كردم : آقا شيخ حسن ! امروز شما را خيلى مسرور مى بينم ؟ گفت : من همين يك هفته بيشتر ميهمان شما نيستم هر طور كه مى توانيد مهمان نوازى كنيد.
شـبـهـاى ايـن هـفته به كلى خواب نداشت مگر روزها كه خواب قيلوله مى رفت ومضطرب بيدار مى شد پيوسته در حرم مطهر حضرت رضا (ع ) و در منزل مشغول دعا خواندن بود.
تا روز پنج شنبه هـمـان هـفته كه حنا گرفت و پاكيزه ترين لباسهاى خودرا برداشته و به حمام رفت خود را كاملا شستشو داده و محاسن و دست و پا راخضاب نمود و خيلى دير از حمام بيرون آمد.
آن روز و شـب را غـذا نـخـورد چون در اين هفته كلا روزه بود.
بعد از خارج شدن ازحمام به حرم حضرت رضا (ع ) مشرف شد و نزديك دو ساعت و نيم از شب جمعه گذشته بود كه از حرم بيرون آمد و به طرف منزل روانه گرديد و به من فرمود: تمام اهل بيت و بچه ها را جمع كن .
همه را حاضر نمودم قدرى با آنها صحبت كرده و مزاح نمود و فرمود: مرا حلال كنيدصحبت من با شـمـا هـمـين است ديگر مرا نخواهيد ديد و اينك با شما خداحافظى مى كنم .
بچه ها و اهل بيت را مرخص نمود و فرمود: همگى را به خدا مى سپارم .
تـمامى بچه ها از اتاق بيرون رفتند بعد به من فرمود: سيد تقى شما امشب مرا تنهانگذاريد ساعتى استراحت كنيد, اما به شرط اين كه زودتر برخيزيد.
بنده (سيد تقى ) كه خوابم نبرد و ايشان دائما مشغول دعا خواندن بودند.
چـون خـوابم نبرد برخاستم و گفتم : شما چرا استراحت نمى كنيد اين قدر خيالات نداشته باشيد شما كه حالى نداريد, اقلا قدرى استراحت كنيد.
بـه صورت من تبسمى كرد و فرمود: نزديك است كه استراحت كنم و اگر چه من وصيت كرده ام بـاز هـم وصـيـت مى كنم اشهد ان لااله الا اللّه و اشهد ان محمدا رسول اللّه (ص ) و اشهد ان عليا و اولاده الـمـعصومين حجج اللّه .
بدان كه مرگ حق است و سؤال نكيرين حق و ان اللّه يبعث من فى الـقـبـور (خداى تعالى هر آن كه را در قبرهاباشد زنده مى كند و بر مى انگيزاند).
و عقيده دارم كه مـعـاد حـق اسـت و صراط و ميزان حق است .
و اما بعد قرض ندارم حتى يك درهم و يك ركعت از نمازهاى واجب من در هيچ حالى قضا نشده و يك روز روزه ام را قضا نكرده ام و يك درهم ازمظالم بـنـدگـان خدا به گردن من نيست و چيزى براى شما باقى نگذاشته ام مگر دو ليره كه در جيب جليقه من است آن هم براى غسال و حق دفن من است و براى مختصرمجلس ترحيم كه براى من تشكيل مى دهيد و همه شما را به خدا مى سپارم والسلام .
وديگر از حالا به بعد با من صحبت نكنيد و آنـچـه در كـفـنـم هست با من دفن كنيد وورقه اى را كه از سيد گرفته ام در كفن من بگذاريد والسلام على من اتبع الهدى .
پـس به اذكارى كه داشت مشغول شد و به عادت هر شب نماز شب را خواند بعد ازنماز شب , روى سجاده اى كه داشت نشست و گويا منتظر مرگ بود.
يـك مـرتـبه ديدم از جا بلند شد و در نهايت خضوع و خشوع كسى را تعارف كرد وشمردم سيزده مـرتـبـه بـلند شد و در نهايت ادب تعارف كرد و يك مرتبه ديدم مثل مرغى كه بال بزند خود را به سمت در اتاق پرتاب كرد و از دل نعره زد كه يا مولاى ياصاحب الزمان و صورت خود را چند دقيقه بر عتبه در گذاشت .
مـن بلند شدم و زير بغل او را گرفتم در حالى كه او گريه مى كرد بعد گفتم : شما را چه مى شود اين چه حالى است كه داريد؟ گفت : اسكت .
(ساكت باش ) و به عربى فرمود: چهارده نور مبارك همگى اين جاتشريف دارند.
من با خود گفتم : از بس عاشق چهارده معصوم (ع ) است اين طور به نظرش مى آيدفكر نمى كردم كـه ايـن حـال سـكرات باشد و آنها تشريف داشته باشند چون حالش خوب بود و هيچ گونه درد و مرضى نداشت و هر چه مى گفت صحيح و حالش هم پريشان نبود.
فاصله اى نشد كه ديدم تبسمى نمود و از جا حركت كرد و سه مرتبه گفت : خوش آمديد اى قابض الارواح و آن وقت صورت را اطراف حجره برگردانيد در حالتى كه دستهايش را بر سينه گذاشته بـود و عـرض كـرد: السلام عليك يا رسول اللّه اجازه مى فرماييد و بعد عرض كرد: السلام عليك يا امـيرالمؤمنين اجازه مى فرماييد و همين طور تمام چهارده نور مطهر را سلام عرض نمود و اجازه طلبيد و عرض كرد: دستم به دامنتان .
آن وقـت رو بـه قـبله خوابيد و سه مرتبه عرض كرد: يا اللّه به اين چهارده نور مقدس .
بعد ملافه را روى صـورت خـود كشيد و دستها را پهلويش گذاشت .
چون ملافه را كنارزدم ديدم از دنيا رفته است .
بچه ها را براى نماز صبح بيدار كرده و گريه مى كردم كه ازگريه من مطلب را فهميدند.
صـبح جنازه ايشان را با تشييع كنندگان زيادى برداشته و در غسالخانه قتلگاه غسل داديم و بدن مطهرش را شب در دارالسعاده حضرت رضا (ع ) دفن كرديم .
رحمة اللّه عليه


امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : مطالب وفایل های مذهبی , مذهبی , داستان و ادبیاتی , داستان مذهبی , حکایات ,

تاریخ : پنجشنبه 17 بهمن 1392 نویسنده : جمعی از نویسندگان l بازدید : 107

گل نرگس ، گل وفا 



سالها به يادش بودم، مدتها در فراقش مى سوختم و ساعتها به عشقش اشك مى ريختم. عصر جمعه اى، هنگام خواندن دعاى سمات، آن جايى كه نوشته: «حاجتت را بخواه. » از خداوند متعال، درخواست ديدارش را نمودم.

همان شب در عالم رؤيا گفته شد، در مكه ديدارش خواهى كرد. در سفر حجى كه پيش آمد، توفيق تشرف حاصل نشد. 

در سفر بعد، حركت صبحگاهان، در لحظه بيدار شدن، ملهم شدم: اعملوا! انكم ملاقوه و بشرالمؤمنين. 

و اگر جمله اخير« و بشرالمؤمنين » نبود، تا واپسين لحظات عمر به كسى عنوان نمى كردم. 

در اينجا بود كه يقين كردم در اين سفر، موفق به ديدار خواهم شد، جملاتى از دعاى سريع الاجابة و از دعاى مشلول و آياتى از قرآن، من جمله آيه« انى توكلت على الله.» (1) و آيه « انى وجهت وجهى للذى...» (2) و تكرار ده مرتبه «امن يجيب المضطراذا دعاه و يكشف السوء و يجعلكم خلفاءالارض.» (3) و در دفعه دهم تا آخر آيه و ده مرتبه « يا الله » و قسم دادن خداوند را به خمسه طيبه و در پايان «اللهم ارنى الطلعة الرشيدة واكحل ناظرى بنظرة منه.» (4) در طول اين سفر به جده، مكه،... زمزمه مى نمودم و از جان و دل ديدار او را از خلاق منان مسالت مى نمودم. 

يادم هست كه در روز هفتم مكه، خلف مقام، تمام صحيفه سجاديه را خواندم، نااميدانه به سمت منزل روانه شدم، در حين عبور از مسعى لحظه اى نشستم در كمال ياس و اندوه ناگهان به قلبم درخشيد:«گل نرگس، گل وفا!» باز جان تازه اى گرفتم برخاسته به سوى منزل حركت كردم. 

سحرگاهان شب دهم، در مشعر، در نماز وتر اشاره غيبى شد«يوم ظعنكم » (5) ، يعنى روز حركت، تصور كردم روز حركت از مكه است كه چنين نشد، ولى در عين حال در مدينه در بيت الاحزان و بقيع و... همه جا مى ناليدم و مى گريستم و همان زمزمه را كه اشاره رفت، با خود داشتم. 

سحرگاه روز آخر اقامت در مدينه، با خود گفتم:«براى نماز صبح به مسجدالنبى بروم. » به محض ورود به مسجدالنبى از باب جبرئيل يا باب النساء (6) در حالى كه تمام جمعيت بعد از خواندن نماز صبح نشسته و در حال تعقيبات نماز بودند، در صفوف جلو، زاويه سمت چپ، متوجه فردى شدم كه روى از قبله به سمت باب چرخانده و نگاهش به من است كه كاملا مى توان از حالتشان گفت كه از پشت ديوار مرا مى ديده است. با دست اشاره مى فرمايد كه به سوى ايشان بروم، صفها را كه حدود دهها صف بود، مى شكافتم و نگاهم را بر نمى داشتم كه مبادا در انبوه جمعيت، ايشان را گم كنم. 

جالب اينجاست كه ايشان هم تا لحظه رسيدن حقير، آن طور كه شرحش رفت پيوسته به سمت حقير، عنايت داشتند. با اشاره ايشان معانقه نمودم از محضرشان سؤال كردم:« نامتان چيست؟» سرى تكان دادند و جوابى نيامد. رو به جانب آن كعبه مقصود، روحى فداه، پشت به ستونى، در يك قدمى ايشان به نظاره ايستادم. 

صورت به گونه گل سرخ، دندانها همچون صدف، محاسن مانند پر زاغ سياه و براق، موهاى سر به سان ابريشم، نازك و به بلندى چهار انگشت و در عين حال حلقه حلقه كه قسمتى را با عرقچين سفيد دستباف پوشانده بودند. پيراهن بلند عربى به رنگ آسمان و جليقه اى بر اندام آن حضرت برازنده بود. 

در جايى جلوس فرموده كه سنگ كف جلوى ايشان پيدا بود كه نيازى به مهر نباشد. 

دو نفر در سمت راست و دو نفر در سمت چپ آن حضرت، ملبس به لباس اهل يمن، مؤدب و متواضع نشسته، در حالى كه سرها به زير، مشغول تعقيب بودند و تا لحظه آخر سر بلند نكردند، با خود گفتم:«حضرتش را سوگند دهم، تا خويش را معرفى فرمايند.» 

از آن ترسيدم كه ملزم به جواب شوند، در صورتى كه ميلشان نباشد، در واقع نخواستم موجب ايذاء باشم و درخواست ديگرى هم نداشتم، در تمام مدت اطمينان داشتم حضرت هستند، ولى يقين كامل حاصل نمى شد، براى نيل به اين مقصود گفتم:«خوب است به صورت استدعا خواسته ام را مطرح كنم.»

جلو آمدم،عرض كردم:«استدعا مى كنم، خود را معرفى فرماييد.» پاسخ را در كمال بزرگوارى و عطوفت در قالب جمله اى فرمودند كه حقير خود را كوچكتر از آن مى دانسته و مى دانم كه مصداق آن تعبير واقع شوم، آن گاه در كمال انفعال از اظهار عنايتشان ايستادم و غرق تماشايشان شدم. 

از آنجا كه نماز صبح را نخوانده بودم، با خود فكر كردم در جايى كه سنگ كف معلوم باشد، نماز بخوانم، غافل از اينكه، با دور شدن براى حصول اين مقصود، در برگشت هرگز حضرتش را نخواهم يافت.

اى غايب از نظر، به خدا مى سپارمت جانم بسوختى و به دل دوست مى دارمت



امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : مطالب وفایل های مذهبی , مذهبی , داستان و ادبیاتی , داستان مذهبی , حکایات ,

تاریخ : پنجشنبه 17 بهمن 1392 نویسنده : جمعی از نویسندگان l بازدید : 79

مطالب گذشته
» سخنی از صدق وصفا »» جمعه 08 شهریور 1392
» ضرورت طراحی سایت حرفه ای »» شنبه 07 مرداد 1396
» اربعین »» شنبه 29 آبان 1395
» درازگودال ماریانا »» شنبه 29 آبان 1395
» آدانسونیا یا بائوباب »» شنبه 29 آبان 1395
» یون--سدیم »» شنبه 29 آبان 1395
» محمد بن موسی خوارزمی »» شنبه 29 آبان 1395
» دانلود Internet Download Manager 6.26 – نرم افزار دانلود منیجر IDM »» پنجشنبه 06 آبان 1395
» دانلود انیمیشن 6 ابر قهرمان دوبله فارسی با کیفیت عالیbig hero 6 2014 »» پنجشنبه 06 آبان 1395
» دانلود انیمیشن زندگی پنهان حیوانات The Secret Life of Pets 2016 با دوبله فارسی و لینک مستقیم »» پنجشنبه 06 آبان 1395
» دانلود فیلم بارکد با کیفیت اورجینال و لینک مستقیم »» پنجشنبه 06 آبان 1395
» فیلم بادیگارد با کیفیت 1080p و لینک مستقیم-nava1.rzb.ir »» پنجشنبه 06 آبان 1395
» دانلود انیمیشن رودنسیا و دندون شازده خانم با دوبله فارسی و کیفیت Rodencia and the Princess’ Tooth -HD »» پنجشنبه 06 آبان 1395
» 10 تاثیر مضر مواد مخدر بر بدن »» جمعه 22 آبان 1394
» وظایف قوه قضائیه چیست؟ درباره ی قوه ی قضاییه »» جمعه 22 آبان 1394
» درباره ی شرکت پست »» جمعه 22 آبان 1394
» انواع تقویم( -تقویم قمری-تقویم قمری شمسی-تقویم شمسی-تقویم جولیوسی-تقویم گرگوری--تقویم خورشیدی خیام:) »» جمعه 22 آبان 1394
» ویژگی رفتاری زنبور ها-زنبورها »» جمعه 22 آبان 1394
» موضوع تاثیر رسانه بر روی زندگی مردم »» جمعه 22 آبان 1394
» سيّد محمدحسن طباطبائي ميرجهاني(2) »» جمعه 08 آبان 1394
» سيّد محمدحسن طباطبائي ميرجهاني(1) »» جمعه 08 آبان 1394
» امامت ، از اصول مذهب(سوال وجواب) »» جمعه 08 آبان 1394
» ائمه و پيشوايان اسلام »» جمعه 08 آبان 1394
» امامت در باطن اعمال »» جمعه 08 آبان 1394
» فرق ميان نبى و امام »» جمعه 08 آبان 1394
» امامت در بيان معارف الهيّه »» جمعه 08 آبان 1394
» قصه هاى زندگى فاطمه عليها السلام »» دوشنبه 03 فروردین 1394
» داستانهاى ما »» جمعه 29 اسفند 1393
» داستان های زیبا2 »» پنجشنبه 28 اسفند 1393
» داستان های زیبای 2 »» چهارشنبه 27 اسفند 1393
» داستان های زیبا 1 »» چهارشنبه 27 اسفند 1393
» آمینو اسیدها »» سه شنبه 26 اسفند 1393
» موضوع حالات جوانی »» یکشنبه 24 اسفند 1393
» خلاصه حالات آخرين پيامبر و اشرف مخلوقات و فضایل »» جمعه 03 بهمن 1393
» نامه رهبر معظم انقلاب به جوانان اروپا و آمریکای شمالی »» جمعه 03 بهمن 1393
» زندگانی حضرت محمّد صلّى اللّه عليه و آله »» جمعه 03 بهمن 1393
» قسم یا غیبت »» جمعه 19 دی 1393
» نماز و امام حسين عليه السلام »» چهارشنبه 03 دی 1393
» قرآن و ياد شهدا »» چهارشنبه 03 دی 1393
» زيارت عاشورا در سايه قرآن »» چهارشنبه 03 دی 1393
تعداد صفحات : 9 1 2 3 4 5 6 7 8 9 صفحه بعد
آمار کاربران

عضو شويد

نام کاربری :
رمز عبور :

فراموشی رمز عبور؟

عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
سخنی از بهشت
آیه قرآن
آیه قرآن
ذکر روزهای هفته
ذکر روزهای هفته
جنگ دفاع مقدس
جنگ دفاع مقدس
وصیت شهدا
وصیت شهدا
مهدویت امام زمان (عج)
مهدویت امام زمان (عج)
مطالب محبوب
فیض کا شانی بازدید : 251
سخنی از صدق وصفا بازدید : 235
) دعاى گنج العرش بازدید : 209
امام شناسی بازدید : 207
آداب سخن گفتن بازدید : 207
حضرت يونس بازدید : 205
امام علی (ع) بازدید : 197
حضرت يوسف بازدید : 193
عکس و تصویر بازدید : 191
ديان و مذاهب هند بازدید : 189
عکس امام علی(ع) بازدید : 187
نظر سنجي
چند صلوات برای ظهور امام زمان می فرستید؟





کدامین مطالب را می پسندید؟





نظرتان در مورد سایت چیست؟






تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به نوای معطر الهی مي باشد.

جدید ترین موزیک های روز



طراح و مترجم قالب

طراح قالب

جدیدترین مطالب روز

فیلم روز

نوای معطر الهی